اصلا شاید قید دختر ته تغاریش را بزند. داشتم لای ترک های مرمرهای سفید صحن فرو میرفتم مثل دانهی سفید برفی هنوز ننشسته روی چرم مشکی دستکشم آب میشد. تعریفش را از بچههای همکلاسیاش زیاد شنیده بودم. توی راه ندیدم سرش را برگرداند و سر شوخی و خنده باز کند. چند بار هم توی اتوبوس برای سلامتی مسافرها و آقای راننده صلوات فرستاد. وسط شلوغی جمعیت و سر و صدای زائرها رشتهی فکرم هی پاره میشد و دوباره باید سرش را گره میزدم به یک فکر پدر و مادر دارتر. توی دفتر بسیج دیده بودمش. یکبار هم جلوی نمازخانهی دانشگاه. خم شده بود و یک پایی توی هوا داشت جوراب میپوشید. طراحی پوستر مراسمهای بسیج هم با خودش بود. اما هر چه بود این مدل خواستگاری کردن راست کار من نبود و فنرم نزدیک بود از جا در برود. آمدم پای درس و مشق را بکشم وسط و خواستگار بپرانم، یادم آمد با این بهانهها میانهی خوبی ندارم. باید یک جوری پاسش میدادم که نه برود و نه بیشتر از این بماند. فکرهای توی سرم چفت و بست محکمی نداشتند. توی ذهنم پس و پیششان کردم که زبان کِرِچه نشوم.
«ببخشین، ما از این رسما نداریم که پسر خودش بیاید صاف و پوستکنده خواستگاری کنه.»
حواسم به تسبیح رنگ و وارنگ توی دستش بود. ته دور پنجم دانهها سر جایشان ایستادند و فقط روی سر هم تاب خوردند.
« ... پس با خانواده مزاحم »
هنوز ته حرفش مانده بود که مردی با کت بلند و کلاه و شال گردن سبزی که روی دهانش را پوشانده بود زد سر شانهاش. خودش ندید اما من گره بین ابروهای مرد خادم را خوب دیدم.
«شما با ایشون نسبتی دارین؟»
وقت نشد یک چیزی سر هم کند و تحویلش بدهد. شاید هم نخواست دروغ بگوید. خادم شال سبز را کنار زد و دستش را کشید طرف یکی از رواق ها. قلبم داشت کَنده میشد. خیسی کف دستم را مالیدم روی سیاهی چادرم. سرم را بالا کردم. هنوز تسبیح میانداخت. مثل بچهای که پشت بابایش قایم بشود چرخید طرف گنبد و گفت: «چیزی نشده، قبل اینکه امضام توی دفتر عقد بنشینه قراره تو یکی از حجرههای حرم ازم امضا بگیرن. تا امضای دومم خدا بزرگه
عقربههای ساعت گلدسته، خودشان را خیلی زود بالا کشیده بودند. چیزی به قرارمان نمانده بود. باید خودم را میرساندم باب الجواد.
حاج محمود هم پشت هم میخواند. «دخیل یا امام جواد ...»
آن پسر بسیجی ردیف اول اتوبوس حالا توی مستطیل دوربینم نشسته بود و داشت قالی حرم و گلهای کرم_فیروزهایش را کنج خانهمان پهن میکرد. حس پیچکی را داشتم که به جای محکمی تکیه کرده باشد. لایهی آخر فرش باز شد و لبهاش رسید زیر محراب گچی. زدم روی گردی قرمز که ضبط تمام شود. شروع کرد به شماره انداختن. یادم رفته بود گردی قرمز پایین گوشی را بزنم.
✍ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🔶نشست تخصصی:
بررسی اهمیت و چگونگی
بازآفرینی تجربههای زندگی امروز در ادبیات داستانی
🔰با ارائه بهزاد دانشگر
🔹مدیر ادبیات داستانی حوزه هنری کشور
🔹محـــــقق کــــتاب «به توان هایتک»
🔹نویـــسنده کتابهایی چون «ادواردو»،
«موکب آمستردام»، «پادشاهان پیاده»،
«دخترها باباییاند».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷
📌مکان:
میدان کوزهگری، ابتدای بلوار دلاوران بسیج، پردیس سینمایی تارخ
📍نشان:
https://nshn.ir/c5_bgj0__FQtyo
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔶نشست تخصصی: بررسی اهمیت و چگونگی بازآفرینی تجربههای زندگی امروز در ادبیات داستانی 🔰با ارائه بهزا
امروز منتظر دیدار شما در پردیس سینمایی استاد تارخ هستیم.
﷽
📌از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که جنگندههای رژیم بعث آمدند روی سر تهران و همدان و تبریز و بوشهر، بعد هم بمب انداختند روی آبادان و خرمشهر، بوی ماه مدرسهمان بوی خون و جنگ و دفاع گرفت. تا همین امسال که جنگ دوازده روزه افتاد وسط امتحانات پایان سال بچههایمان.
حالا یک بار دیگر ماه مهر دارد میآید و هفته دفاع مقدس شده و بحث جنگ و صلح دوباره داغ شده. خیلی داغ.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «جنگ و صلح» یا «بوی ماه مدرسه».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۳۱ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 جبران بزرگ
عجله داشتیم که به نمازظهر حرم برسیم، محمدصالح هم گیر سه پیچ داده بود که باید قبل از رفتن به حرم به قولتان عمل کنید.
- بابا خودت قول دادی که اگه اومدیم مشهد برام انگشتر عقیق نقره میخری، امام رضا اصلا بخاطر من شما رو طلبیده.
- باشه بابا جان، میخرم برات ولی بذار الان به نماز برسیم برای برگشتن میخرم.
- یعنی من الان بدون انگشتر برم حرم، بابا واقعی داری میگی یا اذیتم میکنی؟
مرواریدهای جمع شده در گوشه چشمانش را که دیدم دیگر طاقت نیاوردم وتسلیم شدم.
- خانم شما با فاطمه یاس برید حرم، ماهم میایم بهتون میرسیم.
- نه دیگه وایمیسم باهم بریم، فعلا که از نمای گنبد میتونم استفاده کنم.
یکی یکی مغازههای انگشتر فروشی را میگشتیم، همه انگشترهای سایز بچه 7-8 ساله ، نگین مربعی داشت و محمد صالح نمیپسندید.
- سلام آقا ! انگشتر نقره دارین با عقیق گرد؟ رنگش هم مشکی یا قرمز باشه.
میدانستم که میخواست انگشتری شبیه مداح مورد علاقهاش حسین طاهری داشته باشد. بیش از ده مغازه گشتیم تا بالاخره به مراد دلش رسید و رضایت خرید داد. داشتم با مغازهدار چانه میزدم و حساب کتاب میکردیم که محمدصالح شروع به گشتن در مغازه کرد. زیر چشمی میپاییدمش، از نگینهای رنگارنگ پشت ویترین گرفته تا جانمازهای آویزان شده از سقف . به ردیف تسبیحهای آویزان شده از دیوار که رسید، پاهایش روبروی ردیف تسبیحهای سنگی به زمین چسبید و چشمانش روی یک تسبیح قفل شده بود. شبیه تسبیح مداح بعدی مورد علاقهاش، یعنی میثم مطیعی بود. با لبخند چشمکی زد و با ابرو به تسبیح اشاره کرد، قیمت نصب شده روی تسبیح، سه برابر هزینه انگشتر بود. نگاه معناداری به او کردم و با نگاه و حرکات صورت باهم شروع به جر و بحث کردیم . وقتی از حرکات صورتم برداشت کرد که حنایش دیگر رنگی ندارد و باید بساطش را جمع کند و برود، از مغازه بیرون رفت و من شادمان از پیروزی در کل کل پدر و پسری، مقتدرانه در حال بیرون آمدن از مغازه بودم که به سدی متشکل از مادر و پسر و دخترم برخوردم و نگاه معنادار همسرم و نگاه پیروزمندانهی محمدصالح . همه را در میدان به خط کرده بود و در چنین میدانی عاقلانهترین کار چرخش قهرمانانه است.
پسر داره از برگ برنده استفاده میکنه؟
آره دیگه پسرم گفته اون هدیه بابا هست و یه تسبیح هم هدیهی مامانش باشه.
خب پس من هدیه میخرم برای مامانش و مامان هدیه بده به پسرش.
این یعنی چرخش قهرمانانه، هم هدیه برای همسرم خریده بودم و هم در کل کل پدر و پسری همچنان پیروز مانده بودم . البته محمدصالح هم راضی بود که به هر روشی شده به خواستهی دلش برسد . حالا که همه چیز بر وفق مراد شده بود دوباره یادمان آمد که اگر از مغازه تا حرم ندویم به نماز جماعت نمیرسیم . فاطمهیاس را بغل کردم و گفتم از اینجا تا حرم مسابقه. محمد صالح که در حال دویدن بیشترین فکرش این بود که تسبیح را چطور در دستش بچرخاند که بیشتر دیده شود و خلاصه صفا میکرد.
وارد صحن پیامبراعظم و شدیم. ماشاءالله اینقدر بزرگ است که باید تاکسی بگیریم تا به محل نماز برسیم و با عجله و زحمت خود را به اواخر نماز جماعت عصر رساندیم. محمدصالح که ادعای بزرگ شدن دارد هم به نماز ایستاد و فاطمه یاس محو گلدستههای بزرگ اطراف صحن بود که تا بالا با کاشی کاریهای آبی و سبز دلربایی دوچندانی داشتند و کمی بعد شروع کرد دویدن دنبال کبوترها. محمد صالح هم که صبرش تمام شده بود قید نماز دوم را زد و رفت سمت پرندهها، عزم کرده بودند که بروند سمت حوضچههای وسط صحن که شبیه کارگاه گجت از دست و پای پرتوان درخواست کردم که برسند به داد این ناتوان و قبل از رسیدن به آب، گرفتمشان و گفتم بچهها خبر خوب! وقت زیارت شده و الحمدالله جواب داد و بیخیال آب بازی شدند. وارد مسجد گوهرشاد که شدیم، قاب روبرویمان تابلوی ایست نامرئیاش را جلویمان گرفت، گنبد طلایی، پنجره فولاد و ضریح، هر سه در یک قاب جمع شده بودند و دوست داشتیم ساعتها نگاهشان کنیم اما برای فاطمهیاس کشش حوضچهی وسط مسجد بیشتر بود و مجبور شدیم برای حذف صورت مسئله، دل از قاب بکنیم و من و محمدصالح از همسرم و فاطمهیاس جدا شدیم و قرارمان شد بعد از زیارت محل قرار همیشگی، رواق دارالحجه روبروی ورودی رواق پنجره فولاد. از ورودی مسجد گوهرشاد وارد رواق ضریح شدیم. فقط یک چرخش مانده بود تا ضریح را بی واسطه ببینم . دست محمدصالح را فشار دادم .
_بابا جان آمادهی زیارتی؟
_بابا آماده که هیچ، اصلا نمیدونم از خوشحالی چکار کنم؟
_پس ، حسابی استفاده کن . مامان و بابا و آبجی هم یادت نره دعا کنی.
سری تکان داد و حرکت کردیم . چشمم که به ضریح افتاد، از چشمانم گلهمند شده بودم که چرا با اشکهایش باعث شده بعضی مواقع ضریح را تار ببینم . از پنج شش پلهی مفروش که پایین آمدیم جمعیت باعث شده بود محمد صالح ضریح را نبیند، یک چشمم به ضریح بود و یک چشمم به محمد صالح.
_میای رو کول بابا؟
_اذیت میشی بابا
_من دیگه بزرگ شدم.
_بزرگ شدی بابا ولی بابا هنوز پیر نشده که. بیا بالا.
به سمت ضریح رفتم. از پنج شش متری نزدیک به ضریح دیگر فشار جمعیت نمیگذاشت نزدیک شویم. با دو دست، محکم پایش را گرفته بودم که نیفتد و به زحمت خودم را به یک متری ضریح رساندم . سرم را بالا گرفتم و به زحمت گفتم :
_بابایی ! دستت روبرسون به ضریح و حسابی دعا کن . الان محضر امامی .
_شما چی بابایی؟ منم دستم رو میرسونم . شما خودتو بچسب بابا.
دستش به ضریح رسید و سرش را چسباند به ضریح و شروع به صحبت کرد. دستم به زحمت به ضریح رسید و با اشاره به محمدصالح گفتم:
_بریم ؟
با چشم اشاره کرد که کمی صبر کنم. مرد بلند قد و چاقی کنارم بود که آرنجش را بالا آورده بود و روی گلویم گذاشته بود. داشتم خفه میشدم که یادم آمد به خاطرهی پسردایی خانمم که میگفت بعد از اینکه به زحمت دستش را به ضریح رسانده، نمیتوانسته بیرون برود و دستش وسط فشار جمعیت گیر کرده بوده و ناخودآگاه خندهاش گرفته بوده و قهقهه میزده و پیرمرد کناریاش که بر اثر فشار، کمر به کمر به هم چسبیده بودند با این فکر که دلش شکسته و دارد زار میزند گفته بود که پسرم دلت شکسته التماس دعا . دوباره به خودم آمدم نمیدانستم از خاطره بخندم یا تعادل محمدصالح را حفظ کنم یا فشار آرنج مرد بغلی . محمد صالح اشارهام کرد که حرفهایش تمام است برویم. نگاهش که کردم چهرهاش به طور عجیبی شاد بود. داشتم از ضریح فاصله میگرفتم و نگاهم به محمدصالح بود که مشکلی نداشته باشد ولی او با لبخند معناداری چندین بار بر میگشت و نگاه ضریح میکرد .
_بابا بیارم پایین. اینجا که دیگه شلوغ نیست .
_باشه بابا. کلک چی میگفتی به امام رضا و چی دیدی که اینقدر خوشحالی؟
_راز هس بابا !
_مگه پسر و بابا باهم راز نگفته دارن؟
_نه ندارن . باشه میگم به شما . یادتونه گفتین برای زیارت که میریم همیشه اینجور نباشه که ما از امام چیزی بخوایم؟
_ها بابا یادمه.
_بعدش هم گفتین اگر بهترین چیزها رو از امام بخواین باید ببینیم حاضریم بهترین چیزامون رو بدیم به امام ؟
_بله بابا درسته.
_وقتی دستم رسید به ضریح، تند تند داشتم حاجتهام رو میخواستم که یاد حرف شما افتادم و خجالت کشیدم . گفتم من بهترین چیزی که دارم چیه ؟ خیلی فکر کردم یه چیزی که واقعا مال خودم باشه. دیدم تنها چیزی که مال خودمه و واقعا خیلی دوسش دارم همون تسبیح بود . انداختمش تو ضریح. هدیه دادم به امام.
تحلیل این کار ارزشمند محمدصالح چند لحظهای سرجایم خشکم کرد. که شاید ما بزرگترها اصلا توان انجامش را نداشتیم که مثلا کلید ماشینمان را به حرم تقدیم کنیم . آن تسبیح برای محمدصالح حکم ماشین برای امثال من را داشت ولی از او گذشت.
_دمت گرم بابا . امام رضا خیلی کرم داره . عجیب جبران میکنه، همیشه هم خیلی بیشتر جبران میکنه.
_ من که برای جبران ، ندادمش به امام رضا.
میدونم بابا ولی امامرضا اینجوریه دیگه .
رو کردم به ضریح و گفتم :
_آقاجان ! کرم شما که بارها به ما ثابت شده و قطعا همیشه زیر دین کسی نمیمونید و دهها برابر جبران میکنید. ولی محمد صالح داره تازه ، وجود شما رو درک میکنه. لطفا، خواهشا در صورت صلاحدید یجوری که محمدصالح، کامل درک کنه براش جبران کنید.
سر قرارمان رفتیم و به پیشنهاد همسرم قرار شد نیم ساعتی در صحن مسجد گوهرشاد روبروی گنبد و پنجره فولاد بنشینیم ، بچه ها بازی کنند و خودش کمی راز و نیاز . قرار بود مراسمی در صحن قدس برای بزرگداشت شهید گمنامی تازه تفحص شده برگزار گردد . رفتم ببینم کی مراسم شروع می شود، یک ساعتی تا شروع مراسم مانده بود ، تصمیم گرفتم که برگردم و اعلام بازگشت به محل اسکان کنم که در دالان مسجد گوهرشادر، فردی با چهرهای بسیار آشنا دیدم که لباس خادمی حرم پوشیده بود و ماسکی بر صورت داشت با سرعت از کنارم عبور کرد. دقت کردم ناباورانه متوجه شدم میثم مطیعی بود . تصمیم گرفتم سریع برگردم و به او برسم و بگم : زرنگ کی بودی تو؟ و شناختمت و باید عکس بگیریم و اینجور حرف ها...
دو قدم که برگشتم یادم آمد به محمد صالح و علاقهاش به میثم مطیعی. با سرعت برگشتم.
_محمد صالح محمدصالح پاشو پاشو بدو میثم مطیعی.
_کجان بابا ؟ پاشو بیا بدو
کفشم کو؟
_کفش میخوای چیکار؟ بدو بریم.
دستش را گرفتم و باهم دوان دوان به صحن قدس رسیدیم. هرچه گشتم ندیدمش و چند بار چپ و راست را نگاه کردم تا دیدم وارد اتاقی از اتاقهایی که دور تا دور صحن وجود داشت وارد شد که دقیقا طرف مقابل ما در صحن قدس بود.
_محمدصالح دیدمش بابا . رفت توی اون اتاق . بدو بریم.
تا آمدم حرکت کنم خادمی جلویم را گرفت که آقا داریم صحن را برای مراسم تکریم شهید آماده کنیم و این طرف از الان مخصوص خانمهاست . هر چه اصرار کردم که هنوز تعدادی مرد ، این طرف صحن هستند قبول نکرد و گفت که داریم همه را بیرون میکنیم . نشستم کنار محمدصالح.
_ بابا جان ببین اگه میخوای میثم مطیعی رو ببینی باید خودت بری . گوشی هم بهت میدم باهاش عکس بگیر.
_بابا ! من تنها ؟ کی حرف من رو گوش میده؟
_ بابا تو، تو مجلس دههزار نفری مداحی میکنی . اینجا که چیزی نیست . برو بگو میخوام میثم مطیعی رو ببینم.
_ بابا اصلا ول کن بریم.
_ هرجور خودت میدونی ولی اگه بری و نشه نهایت یه نه میشنوی ولی اگه بشه چی ؟ میارزه امتحان کنی به نظرم.
_ باشه میرم.
_ دمت گرم . برو یاعلی!
گوشی را بهش دادم و رفت. خودم هم روکردم به حرم .
_یا امام رضا ! اینجا جای خوبیه برای جبرانش . خیلی براش ارزش داره . جورش کن براش .
رفت در اتاق . خادمی با لباس سبز و کلاه در اتاق ایستاده بود و وقتی میخواست وارد شود جلویش را گرفت . چند قدمی عقب برگشت و ایستاد و باهم بگومگو میکردند و هر چند جمله یک خنده روی لبان خادم مینشست . نهایتا با دستانش اشاره کرد که نمیشود و محمد صالح رو به من کرد . اشاره کردم که اصرار کن و برو . بازهم صحبتی کرد و بازهم مخالفت . برگشت و ناامیدانه چند قدمی سمت من آمد. خادم صدایش کرد و سرش را برگرداند . بازهم مکالمهای که ندانستن محتوایش ، داشت عذابم میداد . محمد صالح برگشت رو به من ، خوشحال بود . خادم در را باز کرد و محمد صالح دوید داخل اتاق . زمان میگذشت . پنج دقیقه ده دقیقه پانزده دقیقه .
_چرا بیرون نمیاد؟ بالاخره با صورت خندان و شاد بیرون آمد . از خادم تشکر کرد و دست داد و دوید سمت من . بغلش کردم.
_باریک الله پسر ! چی شد بابا ؟ میثم مطیعی رو دیدی؟
-_بابا! میثم مطیعی ؟ میثم مطیعی چیه؟ داخل که رفتم شهید گمنام اونجا بود . دیدار خصوصی با شهید گمنام داشتم . کلی نشستم پیشش و باهم رفیق شدیم.
-_واقعا ؟ وااای تو حرم امام رضا . دیدار خصوصی با شهید گمنام ؟ خوش بحالت.
-_آره. بعدش هم گفتن میثم مطیعی داره متن مراسم رو آماده میکنه و من رو بردن تو اتاق تمرینش . کلی باهم خوش و بش کردیم و عکس هم گرفتیم.
-_چقدر خوب بابا. من تاحالا توی حرم چنین تجربهای نداشتم . اصلا توی این همه آدم فقط شما دیدار خصوصی با شهید داشتی. بعدش هم که میثم مطیعی.
_ آره بابا ! راس گفتیا امام رضا چقدر زیاد جبران کرد . چند ده برابر . من که فقط یه تسبیح داده بودم . خیلی دوسش دارم بابا . خیلی...
✍ #مجتبی_نباتی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
با توجه به درخواست هنرجویان محترم جهت ادامهٔ مباحث مطرح شده، کارگاه ویرایش در تاریخ سهشنبه ۱ مهر ساعت ۱۵:۳٠ نیز برگزار خواهد شد.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording250724_1543.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
﷽
🎙️ #صوت
📋نشست #ماجرای_کتاب
📖گپوگفت پیرامون کتاب #سرود_دریا
👤با حضور نویسنده: #خاطره_کشکولی
1️⃣فایل صوتی اول
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording1_21044855214.mp3
زمان:
حجم:
29.7M
﷽
🎙️ #صوت
📋نشست #ماجرای_کتاب
📖گپوگفت پیرامون کتاب #سرود_دریا
👤با حضور نویسنده: #خاطره_کشکولی
2️⃣فایل صوتی دوم
📜به همراه #گلستانخوانی استاد طبیبزاده
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «در بازداشت حزبالله» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ جناب آقای محمدحسین عظیمی.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar