eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
289 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
سری تکان داد و حرکت کردیم . چشمم که به ضریح افتاد، از چشمانم گله‌مند شده بودم که چرا با اشک‌هایش باعث شده بعضی مواقع ضریح را تار ببینم . از پنج شش پله‌ی مفروش که پایین آمدیم جمعیت باعث شده بود محمد صالح ضریح را نبیند، یک چشمم به ضریح بود و یک چشمم به محمد صالح. ‌_میای رو کول بابا؟ _اذیت میشی بابا _من دیگه بزرگ شدم. _بزرگ شدی بابا ولی بابا هنوز پیر نشده که. بیا بالا. به سمت ضریح رفتم. از پنج شش متری نزدیک به ضریح دیگر فشار جمعیت نمی‌گذاشت نزدیک شویم. با دو دست، محکم پایش را گرفته بودم که نیفتد و به زحمت خودم را به یک متری ضریح رساندم . سرم را بالا گرفتم و به زحمت گفتم : _بابایی ! دستت روبرسون به ضریح و حسابی دعا کن . الان محضر امامی . _شما چی بابایی؟ منم دستم رو میرسونم . شما خودتو بچسب بابا. دستش به ضریح رسید و سرش را چسباند به ضریح و شروع به صحبت کرد. دستم به زحمت به ضریح رسید و با اشاره به محمدصالح گفتم: _بریم ؟ با چشم اشاره کرد که کمی صبر کنم. مرد بلند قد و چاقی کنارم بود که آرنجش را بالا آورده بود و روی گلویم گذاشته بود. داشتم خفه می‌شدم که یادم آمد به خاطره‌ی پسردایی خانمم که می‌گفت بعد از اینکه به زحمت دستش را به ضریح رسانده، نمیتوانسته بیرون برود و دستش وسط فشار جمعیت گیر کرده بوده و ناخودآگاه خنده‌اش گرفته بوده و قهقهه میزده و پیرمرد کناری‌اش که بر اثر فشار، کمر به کمر به هم چسبیده بودند با این فکر که دلش شکسته و دارد زار می‌زند گفته بود که پسرم دلت شکسته التماس دعا . دوباره به خودم آمدم نمیدانستم از خاطره بخندم یا تعادل محمدصالح را حفظ کنم یا فشار آرنج مرد بغلی . محمد صالح اشاره‌ام کرد که حرف‌هایش تمام است برویم. نگاهش که کردم چهره‌اش به طور عجیبی شاد بود. داشتم از ضریح فاصله می‌گرفتم و نگاهم به محمدصالح بود که مشکلی نداشته باشد ولی او با لبخند معناداری چندین بار بر می‌گشت و نگاه ضریح می‌کرد . _بابا بیارم پایین. اینجا که دیگه شلوغ نیست . _باشه بابا. کلک چی می‌گفتی به امام رضا و چی دیدی که اینقدر خوشحالی؟ _راز هس بابا ! _مگه پسر و بابا باهم راز نگفته دارن؟ _نه ندارن . باشه میگم به شما . یادتونه گفتین برای زیارت که میریم همیشه اینجور نباشه که ما از امام چیزی بخوایم؟ _ها بابا یادمه. _بعدش هم گفتین اگر بهترین چیزها رو از امام بخواین باید ببینیم حاضریم بهترین چیزامون رو بدیم به امام ؟ _بله بابا درسته. _وقتی دستم رسید به ضریح، تند تند داشتم حاجت‌هام رو میخواستم که یاد حرف شما افتادم و خجالت کشیدم . گفتم من بهترین چیزی که دارم چیه ؟ خیلی فکر کردم یه چیزی که واقعا مال خودم باشه. دیدم تنها چیزی که مال خودمه و واقعا خیلی دوسش دارم همون تسبیح بود . انداختمش تو ضریح. هدیه دادم به امام. تحلیل این کار ارزشمند محمدصالح چند لحظه‌ای سرجایم خشکم کرد. که شاید ما بزرگ‌ترها اصلا توان انجامش را نداشتیم که مثلا کلید ماشینمان را به حرم تقدیم کنیم . آن تسبیح برای محمدصالح حکم ماشین برای امثال من را داشت ولی از او گذشت. _دمت گرم بابا . امام رضا خیلی کرم داره . عجیب جبران میکنه، همیشه هم خیلی بیشتر جبران میکنه. _ من که برای جبران ، ندادمش به امام رضا. میدونم بابا ولی امام‌رضا اینجوریه دیگه . رو کردم به ضریح و گفتم : _آقاجان ! کرم شما که بارها به ما ثابت شده و قطعا همیشه زیر دین کسی نمیمونید و ده‌ها برابر جبران می‌کنید. ولی محمد صالح داره تازه ، وجود شما رو درک میکنه. لطفا، خواهشا در صورت صلاحدید یجوری که محمدصالح، کامل درک کنه براش جبران کنید. سر قرارمان رفتیم و به پیشنهاد همسرم قرار شد نیم ساعتی در صحن مسجد گوهرشاد روبروی گنبد و پنجره فولاد بنشینیم ، بچه ها بازی کنند و خودش کمی راز و نیاز . قرار بود مراسمی در صحن قدس برای بزرگداشت شهید گمنامی تازه تفحص شده برگزار گردد . رفتم ببینم کی مراسم شروع می شود، یک ساعتی تا شروع مراسم مانده بود ، تصمیم گرفتم که برگردم و اعلام بازگشت به محل اسکان کنم که در دالان مسجد گوهرشادر، فردی با چهره‌ای بسیار آشنا دیدم که لباس خادمی حرم پوشیده بود و ماسکی بر صورت داشت با سرعت از کنارم عبور کرد. دقت کردم ناباورانه متوجه شدم میثم مطیعی بود . تصمیم گرفتم سریع برگردم و به او برسم و بگم : زرنگ کی بودی تو؟ و شناختمت و باید عکس بگیریم و اینجور حرف ها... دو قدم که برگشتم یادم آمد به محمد صالح و علاقه‌اش به میثم مطیعی. با سرعت برگشتم. _محمد صالح محمدصالح پاشو پاشو بدو میثم مطیعی. _کجان بابا ؟ پاشو بیا بدو
کفشم کو؟ _کفش میخوای چیکار؟ بدو بریم. دستش را گرفتم و باهم دوان دوان به صحن قدس رسیدیم. هرچه گشتم ندیدمش و چند بار چپ و راست را نگاه کردم تا دیدم وارد اتاقی از اتاق‌هایی که دور تا دور صحن وجود داشت وارد شد که دقیقا طرف مقابل ما در صحن قدس بود. _محمدصالح دیدمش بابا . رفت توی اون اتاق . بدو بریم. تا آمدم حرکت کنم خادمی جلویم را گرفت که آقا داریم صحن را برای مراسم تکریم شهید آماده کنیم و این طرف از الان مخصوص خانم‌هاست . هر چه اصرار کردم که هنوز تعدادی مرد ، این طرف صحن هستند قبول نکرد و گفت که داریم همه را بیرون می‌کنیم . نشستم کنار محمدصالح. _ بابا جان ببین اگه میخوای میثم مطیعی رو ببینی باید خودت بری . گوشی هم بهت میدم باهاش عکس بگیر. _بابا ! من تنها ؟ کی حرف من رو گوش میده؟ _ بابا تو، تو مجلس ده‌هزار نفری مداحی میکنی . اینجا که چیزی نیست . برو بگو میخوام میثم مطیعی رو ببینم. _ بابا اصلا ول کن بریم. _ هرجور خودت میدونی ولی اگه بری و نشه نهایت یه نه میشنوی ولی اگه بشه چی ؟ می‌ارزه امتحان کنی به نظرم. _ باشه میرم. _ دمت گرم . برو یاعلی! گوشی را بهش دادم و رفت. خودم هم روکردم به حرم . _یا امام رضا ! اینجا جای خوبیه برای جبرانش . خیلی براش ارزش داره . جورش کن براش . رفت در اتاق . خادمی با لباس سبز و کلاه در اتاق ایستاده بود و وقتی می‌خواست وارد شود جلویش را گرفت . چند قدمی عقب برگشت و ایستاد و باهم بگومگو میکردند و هر چند جمله یک خنده روی لبان خادم می‌نشست . نهایتا با دستانش اشاره کرد که نمیشود و محمد صالح رو به من کرد . اشاره کردم که اصرار کن و برو . بازهم صحبتی کرد و بازهم مخالفت . برگشت و ناامیدانه چند قدمی سمت من آمد. خادم صدایش کرد و سرش را برگرداند . بازهم مکالمه‌ای که ندانستن محتوایش ، داشت عذابم میداد . محمد صالح برگشت رو به من ، خوشحال بود . خادم در را باز کرد و محمد صالح دوید داخل اتاق . زمان می‌گذشت . پنج دقیقه ده دقیقه پانزده دقیقه . _چرا بیرون نمیاد؟ بالاخره با صورت خندان و شاد بیرون آمد . از خادم تشکر کرد و دست داد و دوید سمت من . بغلش کردم. _باریک الله پسر ! چی شد بابا ؟ میثم مطیعی رو دیدی؟ -_بابا! میثم مطیعی ؟ میثم مطیعی چیه؟ داخل که رفتم شهید گمنام اونجا بود . دیدار خصوصی با شهید گمنام داشتم . کلی نشستم پیشش و باهم رفیق شدیم. -_واقعا ؟ وااای تو حرم امام رضا . دیدار خصوصی با شهید گمنام ؟ خوش بحالت. -_آره. بعدش هم گفتن میثم مطیعی داره متن مراسم رو آماده میکنه و من رو بردن تو اتاق تمرینش . کلی باهم خوش و بش کردیم و عکس هم گرفتیم. -_چقدر خوب بابا. من تاحالا توی حرم چنین تجربه‌ای نداشتم . اصلا توی این همه آدم فقط شما دیدار خصوصی با شهید داشتی. بعدش هم که میثم مطیعی. _ آره بابا ! راس گفتیا امام رضا چقدر زیاد جبران کرد . چند ده برابر . من که فقط یه تسبیح داده بودم . خیلی دوسش دارم بابا . خیلی... ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ ‌ با توجه به درخواست هنرجویان محترم جهت ادامهٔ مباحث مطرح شده، کارگاه ویرایش در تاریخ سه‌شنبه ۱ مهر ساعت ۱۵:۳٠ نیز برگزار خواهد شد. ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording250724_1543.mp3
زمان: حجم: 11.8M
﷽ 🎙️ 📋نشست 📖گپ‌وگفت پیرامون کتاب 👤با حضور نویسنده: 1️⃣فایل صوتی اول ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording1_21044855214.mp3
زمان: حجم: 29.7M
﷽ 🎙️ 📋نشست 📖گپ‌وگفت پیرامون کتاب 👤با حضور نویسنده: 2️⃣فایل صوتی دوم 📜به همراه استاد طبیب‌زاده ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابِ «در بازداشت حزب‌الله» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ جناب آقای محمدحسین عظیمی. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستان‌خوانی ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 حاج‌جعغر‌آقا پاورچین پاورچین وارد دفتر شدم و دور از چشمان تیزبین ناظم، یک برگ پاسخنامه ده سوالی از کتابخانه روبرویش دزدیدم و از دفتر خارج شدم. توی تمام لحظات این عملیات، علاوه‌بر صورت خیس از عرق ، ضربان قلبم بالاتر از دویست بود و فکر کنم اگر کسی روبرویم ایستاده بود ، از روی لباس کوبیده شدن عضله‌های قلبم را به دیواره قفسه سینه می‌دید. درسم خوب بود و در دبیرستان نمونه‌دولتی اندیشه درس می‌خواندم. ولی اینها دلیلی نمیشد که تقلب نکنم. تقلب باعث میشد نمره خوب به خوبتر ارتقا پیدا کند. من هم -از خدا که پنهان نیست- تا آن روز متقلب ماهری شده بودم. جوری‌که وقتی برای امتحان جبر و احتمال میان‌ترم فهمیدم دو تا از سوالات را سر یک بی‌دقتی مسخره اشتباه زده‌ام، تصمیم به این تقلب بزرگ گرفتم که شاید در تاریخ کلاس‌های درسی‌ام سابقه نداشت. پیدا کردن خودکاری شبیه رنگ تصحیح برگه، مرحله دوم بود. آن را هم با چند بار عوض کردن خودکارهای قرمز پیدا کردم و با تکرار چند باره دست خط دبیر مربوطه، پاسخنامه را کاملا شبیه آن‌چه بود، درآوردم. آن‌قدر که اعتمادبنفس پیدا کردم برگه را روبروی استاد بگیرم، صدایم را صاف کنم و بپرسم: «استاد! من یه سوال رو بیشتر غلط نزدم ولی شما نمره سه سوال رو ازم کم کردین!» آقای رضایی هم چند بار ریش جوگندمی‌اش را خاراند و به برگه پاسخنامه نگاه کرد. همه‌چیز درست طراحی شده بود. برگه پاسخنامه همان بود. دست‌خط هم مال خودش و رنگ خودکار هم دقیقا همان. با لب آویزان گفت: "نمی‌دونم چرا این‌جوری شده؟ ولی اشکالی نداره. برات نمره‌ت رو اصلاح می‌کنم." برگه‌های امتحان را جلویمان روی دسته‌های چوبی صندلی گذاشت و خودش را از ورودی سالن رساند به تخته وایت‌برد انتهایش و رویش نوشت: «بزرگترین مراقب خداست.» و بدون این که به چشم‌های گرد شده‌مان نگاه کند، سرش را پایین انداخت و از درب سالن امتحانی خارج شد. این کارها برای ما قفل بود. برای دانش‌آموزانی که هر روز با هم رقابت دارند که کدام ۰.۲۵ از دیگری بالاتر می‌شود، رها کردن امتحان و اکتفا به اینکه ناظر اصلی خداست، خیلی یک جوری بود. فکر نکنم آن روز تقلب نکرده باشم ولی به احتمال خیلی زیاد به احترام استاد و خدای منان –جل و اعلی- کمتر تقلبم آمده بود. این، اولین مواجهه جدی من با دبیر دین و زندگی‌ای بود که قبلا کلاسش فقط به مسخره کردن حرف‌ها و ریش دو رنگ قهوه‌ای سیاهش می‌گذشت. دبیر سال قبلمان چنان گوشت تلخ و تندمزاج بود که هروقت برای خواندن قرآن صدایم می‌زد، صدایم از شدت استرس از حنجره بیرون نمی‌آمد و با هر غلط خوانشی، ۰.۲۵ از چهار نمره قرائت قرآنمان کم می‌کرد. آقای تقوایی ولی تا سه غلط اول را فقط بهمان تذکر می‌داد و از غلط چهارم، نمره‌ کم‌کردنش شروع میشد. آن‌قدر هم خنده‌رو و خوش‌قلب ظاهر میشد که کم‌کم ما طفل‌های گریزپا از شرع و دیانت را به خودش جذب کند و مایی که درس دین و زندگی را هم به سختی تحمل می‌کردیم به جلسات هفتگی زیارت جامعه کبیره در منزلش بکشاند. از اول مجلس، استرس چشم توی چشم شدن باهایش را داشتم. مواجهه با دبیری که فرزند جوانش را از دست داده، دل می‌خواست که من نوجوان نداشتم. وقت خارج شدن از مسجدالنبی، قدم‌هایم را کُند کردم تا دیرتر بهش برسم و چیزی برای تسلیت گفتن پیدا کنم. تا روبرویش قرار گرفتم ولی دوباره همان آقای تقوایی بلندقدِ لاغراندامِ خنده‌رویی را دیدم که برای پسر جوانش مشکی پوشیده و درب مسجد برای خوش‌آمد و بدرقه ایستاده بود: «خیلی خوش آمدین. لطف کردین تشریف آوردین». این‌ها را با چنان روی خوشی گفت که بعد از بیرون رفتن از مسجد، دوباره به آگهی ترحیم نگاه کردم تا مطمئن شوم متوفی همان پسرش بود و دوباره به چهره‌اش خیره شدم که این چطور این‌قدر غم ندارد؟ چهره آقا معلم دین و زندگی ولی چند دقیقه بعد در هم شد و دو چشمه اشک شروع به جوشش از چشمانش کرد وقتی حاج‌آقای حدائق روضه حضرت علی‌اکبر (ع) خواند. باورم نمیشد این همان حاج جعفر آقای راست‌قامت و مقاومی بود که چند دقیقه پیش می‌دیدم. همان‌که داغ فرزند جوانش -که برای نجات فرد دیگری خودش را به دل آب زده و او را نجات داده و خودش غرق شده- نتوانست قدش را خم کند ولی غم سیدالشهدا، چرا! هر انسانی "آن"ی دارد و این‌جا هم یکی از "آن‌"های زندگی من بود. آقای تقوایی توی این سه سالی که دبیر دینی‌مان بود، صرفا توانسته بود منِ شرورِ دور از معنویت را به فردی علاقه‌مند به دین تبدیل کند ولی آن "آن" مرا تغییر داد و فهماند هیچ غمی در عالم ارزش غصه خوردن ندارد، جز روضه سیدالشهدا! ✍ https://ble.ir/ravayat_nameh https://eitaa.com/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 هم کاشف الکل رازی، هم مصرف کنندگان الکل، راضی همین‌طور که داشتم گوشت‌ها را ورز می‌دادم،همزمان صد تا بد و بیراه هم نثار دستکش‌های یک‌بار مصرف می‌کردم؛ که یا از دستم سرمی‌خوردند یا لابه لای خمیر گیر می‌کردند. «ای نباشین، با ایی چی درست کردنتون. بعد می‌گن جنس ایرانی بخرید.» غرغری هم به خودم و موضوع روایت ننوشته‌ام میکردم. «ما مادرا همیشه خودمون جنگ داریم :جنگِ چی بپزم چی نپزم؟ کی می‌خوره، کی نمی‌خوره» صدای زنگ موبایل ترقه انداخت وسط کشمکش‌های ذهنی‌ام واز هم پاشیدشان. از خداخواسته دستکش‌ها را کَندَم و چپاندمشان توی هم و دویدم سمت گوشی. هنوز موبایل را روی گوشم گذاشته، نگذاشته، امیر با هِس وهِس و نفس زنان پرسید :«_مامان وسایلامو جمع کردی؟ _علیک سلام، باز دوباره کارای شخصیتو انداختی گردن یکی دیگه؟ _مامان ایی حساسه. اَی یه چی یادوم رف. چی! شناسنامه! شناسنامه اَی یادوم رف، هتل رام نمی دن. _حالا معلومه کجا هستی مَی نمیخوی ساعت 2بری ؟هنوز حمومم نرفتی که! _ رفتم کمک متین، اسباب کشی خونشون. حموم نمیخواد. _بچه می خوی بری زیارت امام رضا یه حمومیم نمی خوی بری؟ _چیطو بَرِی حرم امام حسین میگفتی همیطو چرک و چَلَم برو تو؟ _اونجا فرق داره. _می‌خوام برم یه شلواری هم بخرم بعد میام. _ ایی سر ظُری؟ مِی شلوارت چِشه؟ _زخمیه. شاد حرم رام نَدَن. چون شهادت امام رضام هس. _خب او یکیو رو بوپوش. _او از مد افتاده. _خب اونجا بخر. بیا زود ناهارتم بخور وقت نداری. _نه نمی شه. حاج پیمانم باهامون می یاد. او از ایی شلوارا خوشش نمیاد.» مثل اکثر وقت‌ها، خداحافظی نکرده تماسش را قطع کرد. نشستم روی مبل، مثل همیشه درمانده از کارهای امیر، بعلاوه‌ی همه فکرهای توی سرم؛ که شاید بتوانم بعضی‌هاشان را همین جا حل و فصل کنم و دوباره با خودم نکشانمشان توی آشپزخانه.«با خودم گفتم: آخرین بار که امیر شناسنامشو دادبهم کِی بود؟ _ای خدا ایی بچوو فقط پول لباس می‌ده و کمد پر می‌کنه. مثلا روشنفکر درونم گفت : خب ولش کن چی کارش کنی دیگه! _توی گوشت نمک ریختم یا نه؟ باز گفت :قد یه قلقلی سرخ کن، تست کن، دسِت میاد. _ وای این مورچه و از کجا پیداش شده؟ نیگا یکی دیگه شم روش کرده اوَر، داره اووَری می‌ره که ! دوباره گفت:خب یه چی بریز رو زمین تا همش یه جا کُپه بشه راه خونشونم پیدو کنی . _اسپری سمّو رو هم با خوش خیالی دادم همسایه که! از سر جایم بلند شدم بروم دنبال شناسنامه بگردم می‌دانستم تا از در بیاید تو؛ دوباره سراغش را می‌گیرد. یقه خودم را ول کردم و یقه خدا را چسبیدم؛ _خدایا کِی از دست دردسرهای این بچه خلاص می‌شوم؟ پیرمان درآمد که! این نوجوانی کی سر می شود؟ همین طور که کباب‌ها را توی دستم فرم می‌دادم و با احتیاط توی روغن داغ می‌خواباندم به این فکر می‌کردم؛ که واقعا چند سال است که با این خلقیات دم دمی مزاج دوران نوجوانی آن هم از جنس مذکرش چالش دارم. صبح‌ها هم که از خواب بیدار می‌شوند، تا چند ساعتی انگار با عالَم و آدم قهرند؛ اصلا نمی‌شود دَم پَرشان رفت. البته سروکله زدن‌هایی هم مختص امیر است. مثل: حیوان دوستیَش، آوردن انواع پرنده‌ها به خانه از مرغ عشق و عروس هلندی وکاسکوگرفته تا التماس برای خریدن توله سگ. که به لطف خدا همان یک باری که در سیزده بدر، سگی را بغل کرد، به پشمش آلرژی گرفت و چشم‌هایش عفونی شد، برای همیشه بی خیال سگ شد. از همه‌ی این چالش‌ها بدتر، این آخری است.؛که خانه خرابمان کرده:( بدون گواهینامه سوار موتور شدن) هر روز چک و چانه می‌زند که _ «مامان بذار با موتور برم باشگاه.» _بذار گواهینامه بگیری باشه چشم. _ «مامان تاحالا، من دو دفه رفتم آموزشگاه رانندگی مدیر آموزشگاه مسخرش میاد که با ایهمه دخترای نیم وجبیِ موتور سوار، من با ایی قدم، اول اومدم گواهینامه بگیرم بعد سوار موتورشم.» جواب‌های من قانعش نمی‌کند که هیچ، خدا نصیب نکند از جایی، سر ظهر مجبور شود پیاده برگردد خانه، دور تند کولر و پنکه و شربت و قرچ و قروچ تکه های یخ زیر دندانش هم علاج بهانه‌هایش نمی‌شود. باز موتور می‌شود حلال اول و آخر مشکلات.کم دردسر داشتیم، یک مثال عینی را هم برایمان کرد پیراهن عثمان، داشتیم از خانه عمه جانش برمی‌گشتیم که رسیدیم به چراغ قرمز. انتظار سبز شدن چراغ، توجهمان را به اطراف بیشتر کرد. مثل بچگی‌هایم که وقتی ماشین عروس توی خیابان می‌دیدم بالا و پایین می‌پریدم و با هیجان همه را خبر می‌کردم؛امیر یکهو روی صندلی جابه جا شدوخودش را جمع وجور کرد وبا حسرتو حرص و لحن طلبکار مآبانه ای گفت: «اَی خدا، اَی خدا آدم نباید سر خودشو بزنه تو دیوار. ایورو نگا کنید؛ نیم وجب بچه نشسته رو موتور. تازه مامانش هم ترکش. از همین جا هم داره بهش اعتماد به نفس می ده.» برادرش هم گفت: «حالو شاید خونشون همیی کوچه بغلیه، طفل معصوم می خواد یه صَفویی به مامانش بده ایرَم از مردم ندیدی؟
امیرهم گفت: «خب چی میشه شما هم بذارید ما هم، قد کوچه‌ی خودمون صفا کنیم. _چرو کاکو، فردو از آرایشگاه رامین برات وقت می گیرم توهم، برو صفا بده. امیرهم زیر لب لُندید وگفت من چی میگم توچی میگی! ودوباره خودش را روی صندلی ولو کرد. به چپ که نگاه کردم دیدم دختری سنش را خیلی بالا تخمین زده باشم ده ساله، روی موتور نشسته بود و زنی که حدودا صد و پنجاه کیلو هم وزن داشت ترک موتورش که البته، فکر نمیکنم کسی جز مادرش جرأت داشت، جان عزیزش را کف دست دخترک بگذارد،راحت و ریلکس نشسته بود ومنتظر سبز شدن چراغ. از این همه بی خیالی و دل گُندگی لرزه به جانم افتاد. اما نه می‌توانستم خودم را کوچه‌ی علی چپ بزنم، نه جواب قانع کننده‌ای در آن لحظه به ذهنم می‌رسید به امیر 17 ونیم ساله بدهم. بالاخره گفتم : «لابد تایم عوض شدن چراغ راهنماها رو هم با اضافه کردن قطعی برق خونگی زیاد کردن. این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نبود؛ که کوتاه بیایم. باید محکم سر حرفم می‌ایستادم. امیر همچنان پیراهن عثمان را سرمان علم کرده بود و ول کنِ معامله نبود.سرصبح هرچه چاخانش کردم برود میوه فروشی، گفت حوصله ندارم. سبد خریدم را برداشتم و با وجود گرمی هوا به میوه فروشی کوچه پشتی رفتم. کمی دور بود. اما مطمئن بودم ملزومات سالاد راهمیشه دارد و سبزی خوردنش چون روزانه می‌رسد، تر و تازه است. عرق از سر و رویم که نه، ولی از داخل گُر گرفته بودم با مکافات خودم و سبدم را کشاندم تا درِ خانه. همین که خواستم کلید را از کیف دستی‌ام دربیاورم متوجه شدم، کارتم را جا گذاشته‌ام: «اِی خدا کی حال داره تو ایی گرما دوباره برگرده میوه فروشی.» خریدها را ریختم روی اپن ونشستم روی مبل. به چه کنم، چه کنم افتاده بودم؟ بعد از ظهر باید می‌رفتم بیرون. کارتم را لازم داشتم. اما مسیرم آنطرفی نبود که! شیطان همیشه بیدار درونم، یکهو وسط لَه لَه زدن و گُر گرفتن صورتم، دوباره فرصت طلبی کرد و برای وسوسه آمد سراغم: «خب از اینجا تا کوچه پشتی، چه خطری داره؟ ایطوری راحت هر فرمونی هم داشته باشی سریع السیر برات انجام می‌ده. دیگه نمی خواد یه بار به ایی بگی یه بار به او، اوناهم هی بگن بعدا. به قول امیر : «مامان ،اسنپ موتوری همیشه درخدمتته. زبل خان اینجا، زبل خان اونجا. زبل خان همه جا» یادم به حرفای مادربزرگم افتاد که: «عامو بعضی وقتا آدم بایه، با بچه صلا بره وگرنه خونه می‌شه میدون جنگ، همیشه می‌خواد یکی به دو کنی ننه جون. ایی جِقِله‌ها، حرف حساب تو کَتشون نمیره. شاد کارو ئَم درست نباشه‌ها! عامو به ظاهر اینجوری بیتره. ننه جون به قولی : «هم کاشف الکل رازی، هم مصرف کنندگان الکل راضی» این جمله را مادربزرگم، همیشه وقت‌هایی که می‌خواست بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و برای ختم به خیر شدن ماجرا، بکار میبرد. از همان‌جا که نشسته بودم، امیر را صدا زدم. پدر صلواتی همیشه از لحن صدایم می‌فهمد که چیزی به نفعش در حال اتفاق افتادن است. فوری از اتاق پرید بیرون و گفت: «مامان چیپسا آماده شد.» گفتم: «میگم امیر همی یه بارو فقطاا! آروم ویواش و با احتیاط میری از مغازه میوه فروشی پشت کوچه مسجد کارت منو که جا گذاشتم می‌گیری می یوی.» هنوز شک داشت کلمه آرام و یواش را برای سوارشدن بر موتور به کار برده باشم ولی شوق همه‌ی صورتش را پرکرده بود. برای همین در انتظار کلمه بعدی‌ام ساکت مانده بود و زل زده بود توی چشمهایم. من هم ولوم صدایم را پایین آوردم و گفتم: «با موتور» چشم هایش برقی زد و پرید توی اتاق تا شلوارش را جایگزین شلوارک کند. درحال عوض کردن لباس هم با خودش می‌گفت: «زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا، مامان دیگه هرجا کار داشتی زبل خان درخدمتته». حالا چند روزی بیشتر از بیرون رفتن امیر با موتور نگذشته؛ اما یواش یواش دارد مسافت‌هایش بیشتر می‌شود. من هم برای فروکش کردن استرسم ، هربار برایش آیه الکرسی و «اللهم جعلنی...» می‌خوانم و از مادربزرگم می‌خواهم از دیار باقی حواسش به نوه‌ی حرف گوش کُنَش باشد وفقط روز‌شماری می‌کنم امیر 18 سالش تمام شود. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 از هیاهو تا آتش‌بس سه روز است معطل یک نوبتِ عمل، از این عمارت به آن عمارت می‌دویم! حالا که دستور بستریِ قبل از عمل صادر شده است،نامه‌ی دکتر مهر ندارد و دکتر به منزل رفته! تا پیگیری شود و جواز استفاده‌ی مسؤل مربوطه از مهر دکتر صادر شود، ساعت تعویض شیفت پرسنل شده است. باید یک ساعتی صبر کنیم. پدر صدای اذان را می‌شنود و سمت قبله را می‌پرسد. صندلی چرخدار را به سمت قبله می‌چرخانم و مشغول نماز می‌شود. ساعت تعویض شیفت تمام می‌شود اما نماز پدر،نه! بالاخره مراحل پذیرش بخش شروع می‌شود. صدای مارش نظامی، آنچنان از تلویزیون‌های اتاق‌ها بلند است که انگار پادگان نظامی است نه بیمارستان! "دی رید دید،دی رید دید،هم وطنان عزیز توجه فرمایید! تا لحظاتی دیگر خبر مهمی را به سمع و نظرتان می‌رسانیم.دی رید دید دی رید دید". کنجکاوی‌ام گل می‌کند تا ببینم کدام فیلم دهه شصتی، امشب محبوب دل‌های بیماران شده است؟! ‌که در کمال تعجب در قاب تلویزیون، آرم شبکه خبر و چهره آشنای مجری آن را می‌بینم. باز چندمین موج وعده صادق را ؟ صدای مسؤل پذیرش مرا به خود می‌آورد که بقیه کد ملی را نگفته‌ام! ۲۲۹ اش را تکرار می‌کند که باز صدای مارش نظامی تمرکزم را می‌گیرد. همراه مریض اتاق رو به رویی که اشتیاقم را می‌بیند مرا دعوت می‌کند که در اتاقشان راحت اخبار را ببینم! و معلوم است که پس نمی‌زنم! خبر مهم از این قرار است: "با رمز یا اباعبدالله الحسین (ع) پایگاه العديد قطر ، هدف تهاجم ویرانگر قرار گرفت." با شنیدن این جملات، انگار مغز من هم هدف قرار گرفته است و چند لحظه‌ای خشکم می‌زند. بقیه کد ملی را از روی گوشی می‌خوانم و سر می‌چرخانم،پدر را می‌بینم. شتابان سمتش می‌روم و سعی می‌کنم هیجانم را کنترل کنم تا به او هیجان یکدفعه‌ای وارد نشود و می‌گویم:"بابا پایگاه آمریکا رو زدیم!سپاه پایگاه آمریکا رو زده!" دردهای این چند روز و خستگی و معطلی‌های چند ساعته‌ی عصر تا حالا کافیست تا هوش و حواسی برایش باقی نمانده باشد... سری تکان می‌دهد و نگاهم می‌کند... کار‌های اداری پذیرش در بخش جراحی انجام شده است. پدر را از زیر قرآن کوچکی که مامانم تاکید کرده حتما با خود ببرم،رد می‌کنم. می‌بوسمش و خداحافظی می‌کنم. در حیاط بیمارستان همه چیز آرام است و خبری از هیاااهوووی بخش نیست. همراهان، منتظر خواهر کوچیکه نشسته‌اند و سهم نصفه ساندویچم را با نوشابه کنار گذاشته‌اند. فضا برای صحبت مناسب نیست،گوشی‌ام هم شارژ ندارد و در بی خبری، سکوت خبری و بایکوت خبریِ شدیدی واقع شده‌ام. ضمن ابراز خستگی خداحافظی می‌کنم تا سریع‌تر به خانه برگردم. ترافیک است. مشغول افکارم می‌شوم : "العدید قطر نکند مثل همان عید الاسد باشد. عین الجسد. از کجا معلوم. آه، حاج قاسم...." به داخل کوچه می‌پیچم. از همان سر کوچه سر و صدای خنده و شیطنت دخترک را می‌شنوم. گفته بودم آماده باشد و لابد دارد جلوه‌های ویژه آخرش را اکران می‌کند. تند تند گزارشی از بیمارستان به مامان می‌دهم و لا به لای حرف‌ها، مامان از حمله ایران به آمریکا می‌گوید. در صدایش غرور و نگرانی توامان است. می‌گویم خوب زدیم،حقشان است. می‌گوید می‌زند . و می‌گویم جرئتش را ندارد. هرچند ته دلم مانند روی زبانم قرص نیست. بالاخره بعد از ساعت‌ها به خانه می‌رسم .آنقدر حرف برای گفتن هست که تحلیل و نقد بررسی می‌ماند برای بعد. صبح اما با دو خبر بیدار می‌شوم که دومی خبر آتش بس است. نفسی می‌کشم و به اخبار خودم مشغول می‌شوم... ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
💠مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🎥 نمایش و خوانش فیلم «ناتور دشت» 🔻با حضور: • بیژن کیا • فرشته امیری ▫️ شنبه ۱۲ مهرماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶ ▫️ پردیس سینمایی استاد امین تارخ 🚨 آخرین مهلت ثبت نام: چهارشنبه ۹ مهرماه تا ساعت ۱۴ 📞 هماهنگی ثبت‌نام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ 🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar