eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
262 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
کوله‌پشتی سنگین و سیاه، می‌توانست به چشم عابرینی که می‌رفتند به اغتشاشات_اعتراضات بپیوندند، یک بمب باشد. ولی طبعا یک انتحاری، یک نایلون سفید با محتوای لباس صورتی دستش نمی‌گیرد. گوشی قاب سرخابی‌اش را در معرض دید نمی‌گذارد و از همه بدتر، یک گلوله پشمالوی بنفش، به کیف دستی‌اش آویزان نمی‌کند. واضح بود چه کسی هستم. یک دختر جوان ترسیده که فقط پا تند کرده به خانه و خانواده برسد. یکی از پنجره‌ها به پنجره روبرویی با داد می‌گوید:« چراغو خاموش کن!» جلوی در خانه رسیدم که می‌بینم پیرزن همسایه در را باز کرده و به کسانی که می‌دوند و شعار می‌دهند، می‌گوید:«بیاید داخل بچه‌ها! بیایید. نترسید!» خواستن و خستگی را از چهره‌ها حس می‌کنم. این‌جور صحنه‌ها را در کتاب‌های خاطرات انقلاب پنجاه و هفت خوانده‌ام که به خانه همسایه پناه می‌برند. از پنجره خانه‌ی روبه‌رو، صدای شعار چندتا دختر نوجوان می‌آید :«با این فساد گرونی، میریم تا سرنگونی! مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر خامنه‌ای! این فرصت آخره، این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده! امسال سال خونه، سید علی سرنگونه. داره میاد پهلوی، زجه بزن سید علی! ایرانی باغیرت، حمایت حمایت.» پنجره‌ی اتاق بغلی‌ام بازشده و حالا، «او» هم شروع می‌کند:«مرگ بر دیکتاتور.» با صدایی که تا این نوزده سال عمرش، از او نشنیدم. سارا می‌خندد. از هیجان، شاید از ذوق. نزدیک خانه‌ی ما، از چندین پنجره، صدای زیر و نازک یک دختر نوجوان می‌رسد به پنجره‌ی ساکت اتاق من و صدای دو سه بار تیراندزی. احتمالا مشقی است. یا از آنهایی که آدم را می‌ترساند ولی نمی‌کُشد. چه میدانم. دو سه ساعت ممتد، صدای دختر و پسرهای نوجوان، از گوشه گوشه‌ی شهر و خیابان می‌رسد تا پنجره اتاقم. دیگر از شعارهای اتوکشیده خسته می‌شوند و یک راست می‌روند سراغ فحش رکیک دادن. دلم می‌خواهد توی گوگل سرچ کنم:« وقتی هم جنس خودمون فحش مادر و فحش جنسی میده چطوری سرخ نشیم؟» انگار دشمن فرضی روبه‌رو حرصی نشده باشد با این مدل فحش، دلشان می‌خواهد بیشتر حرصی‌اش کنند. دست بردار نیستند. صدای نگران مامان را می‌شنوم: _اگه سنگ پرونی بشه به شما هم می‌خوره. یه سلامتی داری، بیا و از دستش بده! و او با صدای بلند جواب می‌دهد:«تو این وضعیت مملکت سلامتی نمی‌خوام. » همان لحظه، از پنجره صدای تیراندازی می‌رسد. چند ماه پیش، خواب دیدم که خیابان شده مثل انقلاب پنجاه و هفت که در فیلم و سریال می‌دیدم. خیابان را از در نیمه باز حیاط می‌بینم. مردم، زن و مرد، در خیابان شعار می‌دهند ولی مثل الان، شب نیست. کسی ماسک به صورت نزده. خانه‌مان یک حوض آبی در آب دارد با گلدان‌های شمعدانی اطرافش و هیچ دود آتشی در کار نیست. مردم در روز روشن و دقیقا مثل انقلاب پنجاه و هفت شعار می‌دهند و حرف دارند و حقشان را می‌خواهند. توی خواب، با او بحثم می‌شود. پدر، مادر، سارا دور ما ایستادند اما کاری از دستشان بر نمی‌آید. ناگهان می‌بینم دوتا خواهری، روبروی هم هستیم. دیگر مثل قبلاً رژ گونه نزده. لیپ گلاس نزده. گونه هایش را سرما سرخ کرده و لباس‌هایش بوی باروت گرفته و مثل یک گلادیاتور آمریکایی لباس پوشیده. حتی موقعی که به خون من تشنه است هم خوش لباس و زیباست. ناگهان کلاشینکف را از شانه‌اش درآورده و پیشانی من را هدف گرفته. تا گلنگدن می‌کشد ودستش روی ماشه می‌رود ، ته دلم می‌لرزد و از خواب می‌پرم. تا چند ساعت دلم می‌خواست با هیچ‌کس حرف نزنم. غذا نخورم. زندگی نکنم. برادر روبروی برادر. خواهر، روبه‌روی خواهر. دقیقا توی یک خانه. دقیقا توی یک خانواده. به خودم دلداری می‌دادم که خدارا شکر! فقط یک خواب بود. با همراه بانک گوشی، صدقه دادم. همان صدایی که از پنجره‌ی روبه‌رو شعار می‌داد، یک دفعه با صدای بلند گفت : «چی‌کار ماشین داری؟» صدای پسرانه‌ی جوانی جواب داد: «با منی؟» _با توام. چرا ماشینو پنچر میکنی؟ _اسکل! دارم بند کفشمو می‌بندم. خنده‌ام گرفته. می‌دانند ممکن است بین این اعتراض شبانه، کسانی باشند که به اموالشان رحم نکنند. از دور چیزی شبیه بوق ماشین یا بوق استادیوم فوتبال به گوش بیچاره‌ام می‌رسد. حالا بعد از آن همه دختر و پسر نوجوان دیدن و صدای ظریف دخترانه و صدای خروسی پسرانه شنیدن، صدای یک مرد چهل‌ساله است که می‌گوید:« مرگ بر خامنه‌ای.» دوباره همان دوتا دختر ادامه می‌دهند: «شاه میاد به ایران ایران میشه گلستان. » «جاوید شاه... جاوید شاه «گمشو بیرون سید علی ما صاحب کشوریم. » انگار مرتب برای تشویق تیم محبوبشان، روی یک چیز فلزی ضربه بزنند و مثل استادیوم ورزشی سوت بزنند و کری بخوانند. از وقتی آمده‌ام به دیوار تکیه دادم و دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. اینترنت از همان هفت شب قطع شده و حتی اپلیکیشن‌های ایرانی هم قطع. اما خدارا شکر گوگل کار می‌کند. سرچ می‌کنم:« عوارض گاز اشک آور» می‌فهمم برای ریه و پوست و چشم تاثیر منفی دارد و باید لباس‌هایم را بشویم.
دو ساعت تمام فقط می‌شنوم و هیچ حرفی با هیچکس نمی‌زنم. فقط تا ده شب شلوغی ادامه دارد. می‌توانم بخوابم. دیگر صدای آن دو دختر توی مغزم نیست. شب دوم، عرفان از اول شب، خانه‌ی ما آمده که آن دوتا بیرون نروند. موفق می‌شود. حالا دیگر نگرانشان نیستم. با اینکه مهمان داریم، از اتاق بیرون نرفتم. دل و دماغ ندارم. قبل از آمدن عرفان، نماز می‌خواندم که شنیدم به مامان می‌گویند:«فاطمه بخاطر حفظ حکومت خامنه‌ایه که میگه نرید. نگرانیش فیکه. » از حرفشان دلگیر می‌شوم اما تصمیم می‌گیرم سکوت کنم. دو سه روزی است که با خانواده حرف نمی‌زنم و سرسنگینم. دو سه شب پیش، به اندازه کافی جیغ زده‌ام و داد و بیداد کرده‌ام که نروند و جانشان را در خطر نیندازند و مرغشان یک پا دارد. گفته بودم:« اگه یه صحنه بد ببینند و توی روحیه‌شون تاثیر منفی بذاره چی؟ اگه باتوم بخورن چی؟ خدا نکرده اگه جونشون رو از دست بدن چی؟ بر فرض هم که کشته شدند. مردم بچشون شهید میشد از محسناتش می‌گفتند اگه اینا بمیرن ما بگیم شهید به بدترین نحو جلوی ما وایساد و فحشمون داد و گفت گل‌واژه نگو، تا بذاریم بره؟» داد می‌زدم و اشک می‌ریختم. بعد هم بعد از آن همه داد و بیداد، در اتاقم را قفل کردم و تا نصف شب گریه کردم. حالا که عرفان هست، هم پنجره را باز نکردند، هم یراق نکردند. امشب صدای تیراندازی خیلی بیشتر شده و بیشتر طول کشیده و یک ساعتی هست که صدای آن دو دختر نوجوان و دیگران از خانه‌های چراغ‌خاموش نمی‌آید. ساعت نزدیک یازده شب شده ولی هم‌چنان صدای تیراندازی و سروصدا ادامه دارد. بالاخره از اتاق بیرون می‌روم و با عرفان احوال‌پرسی می‌کنم. از آخرین‌باری که دیدمش بزرگ‌تر شده. هنوز مانده که موی محاسن، صورتش را مردانه‌تر نشان بدهد. هم سن و سال سارا است. همه اخبار صداوسیما می‌بینیم. سارا می‌خندد و می‌گوید :«این عمامه‌شو که برداره من باهاش دِیت میذارم!» او جواب می‌دهد:«جمهوری اسلامی ایمَجینِیشن (تخیل) فعال داره با این اخباراش. » یاد یک ضرب‌المثل آمریکایی می‌افتم که می‌گوید: «بی‌خبری، خوش خبری است.» نیم ساعت بعد، می‌روند اتاقشان که لباس بپوشند. انگار اخبار دیدن داغ دلشان را تازه کرده باشد. مامان سرآسیمه رو به عرفان می‌گوید:«این دوتا باز رفتن. برو بهشون بگو حق توی خیابون رفتن ندارید. » عرفان:«باشه عمه. » و رو‌به من می‌گوید:«تو هم یه چیزی بگو. جلوشونو بگیر!» پوزخند می‌زنم و به همان سکوت ادامه می‌دهم. عرفان همچنان نگاهم می‌کند و منتظر جواب است. می‌گویم:«چی بگم؟ بهشون گفتم... این مدلی نتیجه نمیده. آدم موقع اعتراض می‌ره حرفش رو به یه سازمانی جایی میزنه و از یه آدم جواب می‌گیره. بدون سطل آشغال آتیش زدن و خودشو پوشوندن.» فقط سر تکان می‌دهد. مامان دوباره می‌گوید:«برو بهشون بگو مثل داعشی‌ها لباس نپوشن و برن. » وقتی عرفان برمی‌گردد، بابا می‌پرسد:« خب...چی شد؟» _هیچی! اونا کار خودشونو می‌کنند. باز هم پوزخند می‌زنم. مامان:« عارف حداقل تو باهاشون برو مواظبشون باش!» _چشم عمه‌جان! بابا می‌گوید:« حتی عارف هم نباید بره! جواب مامانش رو چی بدیم؟» _عارف عمه! تا سر کوچه برید فقط. شاهزاده می‌شینه اون‌جا دستور میده، دیگه به جون جَوون مردم فکر نمیکنه. دوتا دختر نوجوان سیاه پوش روبه‌رویم می‌بینم که از اتاق بیرون آمدند. عرفان با لحنی که بخواهد اتمام حجت کند، می‌گوید:« بچه‌ها! خدا شاهده فقط تا سر کوچه میبرمتون.»و ماسک سیاهش را روی صورت می‌زند. من وسط این حرف‌ها، به این فکر می‌کنم که شاید اگر ما سه تا خواهر، مثل الان، همیشه یک برادر داشتیم، خوشبخت‌تر بودیم. الرجال قوامون علی النسا و از این امیدها. عرفان مذهبی نیست. حکومتی هم نیست. یک چیزی است شبیه خواهرهای خودم. نیم ساعت بعد که برمی‌گردند، کلی خبر دارند. از توی اتاقم صدایشان را می‌شنوم که:« این افق کوروش نزدیک خونه رو زدن شیشه‌شو شکوندن همه وسایلشو بردن. کیسه شکلات پاره شده بود و توی پیاده‌رو افتاده بود. چندتا گرفته بودم دستم. به مردم تعارف می‌کردم که حداقل زیر پا له نشه و حیف نشه.» می‌خندد. _وااااای! یه مردی نزدیک چهارصد تومن خورد خورد خوراکی از افق کوروش برداشت و ریخت توی یه پلاستیک و همینجوری برد. _مردم گشنه‌ان. _آخه این که دزدیه. _یه پسره هجده نوزده ساله‌ای بود دوتا پفک برداشت و خوشحال بیرون رفت. _یعنی به دوتا پفک راضی شد؟ _خدا به داد صاحاب افق کوروشه برسه. می‌دونید چقدر ضرر کرده؟ _مردم سطح دلخوشی‌هاشون هم پایین اومده. اخم می‌کنم. زیر لب می‌گویم:« همه ضرر کردیم. هممون. هیچ‌کس برنده نشد. » باز از پنجره صدای تیراندازی می‌آید. به ساعت خوابم نزدیک می‌شوم. خسته و گیجم. می‌خوابم و دلم می‌خواهد فردا از این کابوس دو‌روزه بیدار شوم. صدقه بدهم و سوره زلزال بخوانم. ان‌شاءالله که بلا به دور.
~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 تکیه بر باد صدای تیراندازی می‌آید. امشب حدود هفت شروع کردند. از پنجره که نگاه می‌کنم، عده‌ای آدم را می‌بینم که توی خیابان انقلاب یا همان نادر خودمان به طرف چهارراه اصلاح‌نژاد می‌دوند. تند می‌دوند. معلوم است بیشترشان جوانند. عده‌ای هم دارند بدوبدو می‌روند سمت شلوغی. تعدادی هم دست‌ها را در جیب کرده‌اند و سلانه سلانه می‌روند. از جلوی ساختمان رد می‌شوند. حس می‌کنم بعضی‌هایشان ترسیده‌اند. این‌طرف و آن‌طرف را می‌پایند. مدام دست می‌برند ماسکشان را جابه‌جا می‌کنند. گهگاهی شعار هم می‌دهند: «این آخرین نبرده پهلوی برمی‌گرده. » وسط خیابان نادر آتشی به پا کرده‌اند. نمی‌دانم چیست که می‌سوزد؟ شاید لاستیک ماشین باشد. دود سیاهی بلند می‌شود. توی روشنایی چراغ‌های خیابان می‌بینمش که بالا می‌رود و توی سیاهی شب گم می‌شود. به ماشین‌ها راه نمی‌دهند. صدای بوق ممتد ماشین‌ها روی اعصاب است. تک‌صدایی فریاد می‌زند: «مرگ بر دیکتاتور. » خون می‌دود توی صورتم. غیرتم بالا و پایین می‌شود. دلم می‌خواهد بروم پایین و از خجالتش دربیایم. صداهایی شنیده می‌شود. انگار وسایل فلزی را روی هم می‌کوبند. بعد یکدفعه جمعیت هجوم می‌آورند داخل پارک و هر کدام به سمتی می‌دوند. این یعنی پلیس سررسیده و ترساندتشان. همان‌طور که می‌دوند فریاد می‌زنند: «بی‌شرف! بی‌شرف! » توی دلم می‌گویم: « ای بی‌انصاف‌ها! » چند دقیقه بعد پارک و خیابان خلوت می‌شود. کاش دیگر نیایند. سر و صداها که می‌خوابد فکر می‌کنم به انقلاب چهل و هفت سال پیش. «چه چیزش شبیه این یکی است.» انقلابیون آن سال‌ها یا مثلا انقلابیون حالا؟ پلیس آن زمان یا الان؟ «میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است.» آن جوانی که جلوی پلیس سینه سپر می‌کرد وگل می‌داد. ارتشی و نظامی را برادر خودش خطاب می‌کرد: «برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟» « ما به شما گل دادیم شما به ما گلوله.» یا این جوانی که ماسک می‌زند. آتش به پا می‌کند. چاقو و قمه می‌کشد؟ آن ارتشی که مثل آب خوردن هم‌وطنش را می‌کشت یا این پلیس که با دست خالی می‌آید. نمی‌زند، نمی‌کشد. زخمی و قطع عضو می‌شود. حتی بی‌شرف خطابش می‌کنند و خیلی وقتها جان می‌دهد؟ دماغم را چین می‌دهم. بوی دود می‌آید. صداهایی شبیه انفجار گوش را کر می‌کند. جرقه‌هایی را می‌بینم که توی هوا حرکت می‌کنند. به زمین می‌خورند و منفجر می‌شوند. احتمالا مواد منفجره‌ی دست‌ساز هستند. این وسط صداهای تیزی می‌شنوم. صدای زنانه. صدای دخترانه. بیشترشان لباسهای تیره تنشان است. صورتشان را پوشانده‌اند. چقدر فرق دارند با آن جمعیتی که دهه‌ی پنجاه، وسط روز می‌آمدند توی خیابان. شعار می‌دادند. هر چیزکه می‌خواستند هم به روشنی روز بود. این‌ها خودشان را رنگ شب می‌کنند. بعضی‌هایشان از سایه‌ی خودشان هم می‌ترسند. آن هم که نمی‌ترسد تکیه داده به افیون و پول و آن ماسماسک توی دستش. تکیه‌ بر باد دارد. زمان زیادی نگذشته که دوباره پیدایشان می‌شود. می‌دوند سمت خیابان و باز بوق کرکننده‌ی ماشین‌ها. همسرم پنجره را باز می‌کند. بوی باروت و گاز اشک‌آور توی خانه جاری می‌شود و همراه سرما تو می‌آید. به سرفه می‌افتیم. سرم درد گرفته. همسرجان تندی پنجره را می‌‌بندد. چشم‌هایش قرمز شده. پرده را می‌کشد. می‌روم توی آشپزخانه تا چای بریزم. دخترک می‌دود دنبالم. خودم را آماده می‌کنم برای سوالات بی‌پایانش. مامان چرا ...؟ ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «پسرِ پدرِ اُمّت» از در که آمد تو، با یک من عسل هم نمی‌شد خوردش. سلام کرده، نکرده شال و کلاهش را پرت کرد روی مبل و گفت: «من دیگه نمیرم پایگاه.» با هول وتعجب پرسیدم: «چِرو؟» _از دیشب تو همی حالو رو موتور همی جور، سگ‌لرزه زدیم و همه‌جای شهر دور‌دور کردیم و دیوارا رو پاک کردیم،آخرش حاجی صدتا خفت بارمون کرد. _هم الکی؟ _ها. _مَی میشه؟ روزهای عادی و در حال واحوال خوش هم به این آسانی‌ها نمی‌شد از او حرف کشید. حالا که شبش بود. انتظار هم نداشتم سوال آخرم را جواب بدهد. اما تن صدایش را کمی پایین آورد و در حالی که داشت با کف دست، پلکش رامی‌مالید گفت: «رو دیوارا رو با اسپری پاک کردیم. بعد زیرِش نوشتیم «لبیک یا خامنه ای» حاجی هم قات زد گفت هرچی اونا شهر رو به گند کشیدن شما دیگه خوبترش کردید.» _خب راس می گه‌ام را خوردم و گفتم: «خب مِی لج و لجبازیه؟» با حس نفرت و صدایی که از آن هنوز خشم می‌ریخت گفت : «خب وقتی فحش بابات بِدَن نباید هیچی بگی؟» گردن‌گیرش از بچگی خراب بود. هنوز هم چشم در چشم، اشتباهش را عمراً گردن می‌گرفت. تحلیل‌گر درونم گفت: «اوهُوء! کی این بچه این‌قدر بزرگ شد.» یکی دیگر درونم که نمی دانم چه کاره بود گفت : «یعنی فوتبال بازی کردن‌های وقت و بی‌وقت توی مسجد و تا دیر موقع با بچه‌ها توی پایگاه بودن، انقدر بزرگش کرده.» ترجیح دادم ماجرا را به جمله‌ی خودش، ختم کنم تا به خیر شود. فقط گفتم:«حالا برو بخواب اِقَدَم ایی چیشو رِ نمال. گُشنَت نیس؟» _نه مامان !صِدوی من نزن می خوام تو عصر بخوابم. نزدیک‌های ظهر داشتم توی اتاقش دنبال لباس احیانا چرک می‌گشتم تا ظرفیت لباسشویی تکمیل شود که صدای گوشی‌اش درآمد. سرش را بالا آورد و به زور چشم‌هایش را باز کرد و یک چشمی به صفحه گوشی‌اش نگاه کرد. گوشی را قطع کرد و با فاصله‌ی بیشتری نسبت به خودش سُراندش آن طرف. دوباره و دوباره گوشی‌اش زنگ خورد. اما جواب نداد. رفتم بالای سرش و گفتم: «امیر! جواب بده شاید یکی کار واجب داره که یه ریز داره زنگ می زنه.» همان طور که داشت از این پهلو به آن پهلو می‌شد گفت :«حاجی نوشته ناهار مهمون من بیاید مسجد .» و با غیظ گفت : «من نَمی رم.» می‌دانستم تا توی رختخواب است چک وچانه زدن، سرش را بیشتر زیر پتو می‌برد. رفتم پنجره‌ی سالن را باز کردم و سرم را بیرون بردم. مسجد شلوغ بود و پرسروصدا. چند تا از رفقایش توی مسجد دور آب‌خوری جمع شده بودند و صدای خنده‌ها و هیاهویشان حیاط را پر کرده بود. خوب که نگاه کردم دیدم دو تا رفیق جِنگ امیر هم میانشان هستند. در همین حین صدایشان بالا رفت. یکی دو نفر با کلی جعبه پیتزا از حیاط مسجد آمدند داخل و بقیه با سر و صدا به طرفشان دویدند. آن‌ها هم با عجله هل خوردند توی آشپزخانه‌ی مسجد. انگار که بخواهد چیزی از پیتزا به من بماسد، دویدم سمت اتاق و گفتم: «امیر! تو مسجد دارن پیتزا می دن.» به زور چشم‌هایش را باز کرد و دوباره بی‌اهمیت گفت: «به من چه. مِی پیتزا نخورده م.» و پتو را کشید روی سرش. دوباره گفتم:« امیر! متین و علی سروشی هم هسَن.» تا این را گفتم مثل فنر فشرده‌ای که رها شده باشد، پرید بالا و پتو را کنار زد.با صدای خواب‌آلود و گرفته گفت: «الکی نگو.» و دوید سمت سالن و تا تنه‌اش را از پنجره بیرون برد و گفت : «نامردِ متین همی صُبی گف من عمراً دیگه پا بیذارم مَچِّد.» وقتی مطمئن شد جمع رفقایش جمع است، دوید سمت دستشویی و به دقیقه نکشیده با دست و صورتی که آب از آن می‌چکید به سمت یخچال رفت. دو سه تا رطب چپاند توی دهانش و تر و فرز لباس پوشید. همان‌طور که روبه‌روی آینه دست توی موهایش برده بود و داشت حالتشان می‌داد، گفت: «مامان! من شاید با بچه‌ها تو پ...» که حرفش را خورد و به جای پایگاه گفت تا غروب پیش بچه‌ها باشم. من هم به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم. آشنای پرحرف درونم دوباره سروکله‌اش پیدا شد و گفت : «أی سینه سوخته‌ی رفیق‌باز! انگار قسم پایگاه نرفتنت رو که همی سر صبی خورده بودی، یادت رفت.» و قاه قاه خندید. من هم گفتم: «خوب چه بِتر، بِبَند.» می‌دانستم حاجی همیشه کارش را خوب بلد است. دور هم جمع کردن بچه‌ها آن‌هم به ضیافت پیتزا، دلخوری هر تشر و تذکری را می‌شوید و می‌برد. شاید دلم می‌خواست خودم را آرام کنم، که ازصبح چندبار رفته بودم بالای سرش و از این‌که ناراحت خوابیده، غصه‌اش را خورده بودم. تا دم در پشت سرش رفتم. گونه‌هایش از سوز و سرمای دیشب هنوز سرخ بود. خم که شد کفشش را بپوشدگفتم: «امیر! رهبر خودش ازتون تشکر کرد. تو پیامات نگا کن.» و درحالی که در را می‌بستم با خودم زمزمه کردم «خداوند رحمت خود را برهمه‌ی شما نازل کند.» ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت
🔻 «خدا برات بسازه» _پرده اول_ ▫️بچۀ کجایی؟ ▪️ساری، ولی اصالتا کُردم. ▫️اِ...؟ خانم منم کُرده. ▪️ شیراز کجا، زن کردی کجا؟ ▫️شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همون‌جا خدا برام ساخت. ▪️بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟ ▫️ نه، کردی اصلاً بلد نیستم. ▪️ بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟! ▫️ بلد نیستم به خدا. ▪️سود کردی زن کُرد گرفتی. *▫️خدا برا تو هم بسازه* _پرده دوم_ ▫️ الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. میتونم چند دقه وقتتون رو... ▪️ بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ ▫️بله اگه... ▪️ببخشید من نبودم، دوستم بوده. قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد. میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه" صداش میلرزه:" کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش..." _پرده سوم_ "بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونه‌ای داشت. می‌گفت چشات خیلی خوشکله‌ها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. می‌دیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بین‌شون دست به دست میشه و حرکت‌ها تند و بی‌محاباست‌. من نشستم و گازش رو گرفتم. ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین." (به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینه‌اش و ..." من جون به لب میشم اونم. _"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت... ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن. لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش، آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن... کاش هیچ وقت نمی‌دیدمش" شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دی‌ماه/ مرودشت ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌آن روزی که حق جلّ جلاله جبرائیلِ مَلَک را فرستاد تا به محمد امین (ص) بگوید «ن و القلم»، می‌دانست قلم سلاح است و اصلا برای همین به قلم قسم خورد. قلم سلاح است و توی فتنه‌ها می‌شود سلاح‌تر و قدرتمندتر و تعیین‌کننده‌تر و بـُرّنده‌تر. این بار قلم دست بگیریم و از فتنه‌ای که از سر گذراندیم و نگذراندیم بنویسیم. از فتنه ۴۰۴. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «فتنه ۴۰۴». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «روایتی از شهید قدرت‌الله منجذب» ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «روایتی از شهید قدرت‌الله منجذب» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفت
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمی‌گیریم. آنچه در آینه‌ی شفاف عیان است را نمی‌بینیم. حواس‌پرتیم. مثلا حواس‌مان نیست کسی که توی جنگ با بعثی‌ها، تیر خلاص را به همه‌ی زخمی‌های بغل‌دستش زده‌اند و نوک پیکان ها از چپ و راستش رد شده و تنها بازمانده‌ی آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهد داشت. حواس‌مان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیت‌اش مانده، حکایتش حکایت ما رمیت اذ رمیت بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچ وقت لباس نو نپوشید و هر هدیه‌ای را از این دست می‌گرفت، با آن دست می‌داد. عاقبتِ مهر بی انتها و شفقتش را پیش‌بینی نکردیم وقتی سیاهه‌ی جمعیتِ سنگ به دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد:" اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقه‌ی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه." و دلش نیامد از اسلحه‌ای استفاده کند که سالها بود با مجوز و حکم تیر داشت. وقتی نماز ظهر را بین سنگ‌باران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعره‌ی ناسزا و تهدید حتی ثانیه‌ای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصت‌مان خبردار نشد که حساب کتاب این پُردلی‌ها چیست. حساب کتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم. وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او می‌بارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یک‌باره صد نفر به یک‌نفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد. و با همان اسلحه‌ای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشه‌اش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردار‌شان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشم‌مان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خون‌مردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کرده‌اش را ببینیم. ورم کبودی‌ای که یک جان و نفس از آدم کم می‌کرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینه‌ی دق هر لحظه‌مان. با همان لباس‌های مستعملی که شناخته بودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد. ما هنوز هم مات‌مان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمی‌توانیم یک تکه پارچه‌ی سیاه دم در بزنیم، نه ماتِ حکم به سکوت‌مان، و ممنوع بودن بردن نامش ما ماتِ چگونه رفتن اوییم. و روضه‌هایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش می‌خواند. +روایتی از بزرگمرد شهید قدرت‌الله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar