eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
262 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت
🔻 «خدا برات بسازه» _پرده اول_ ▫️بچۀ کجایی؟ ▪️ساری، ولی اصالتا کُردم. ▫️اِ...؟ خانم منم کُرده. ▪️ شیراز کجا، زن کردی کجا؟ ▫️شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همون‌جا خدا برام ساخت. ▪️بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟ ▫️ نه، کردی اصلاً بلد نیستم. ▪️ بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟! ▫️ بلد نیستم به خدا. ▪️سود کردی زن کُرد گرفتی. *▫️خدا برا تو هم بسازه* _پرده دوم_ ▫️ الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. میتونم چند دقه وقتتون رو... ▪️ بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ ▫️بله اگه... ▪️ببخشید من نبودم، دوستم بوده. قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد. میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه" صداش میلرزه:" کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش..." _پرده سوم_ "بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونه‌ای داشت. می‌گفت چشات خیلی خوشکله‌ها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. می‌دیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بین‌شون دست به دست میشه و حرکت‌ها تند و بی‌محاباست‌. من نشستم و گازش رو گرفتم. ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین." (به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینه‌اش و ..." من جون به لب میشم اونم. _"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت... ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن. لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش، آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن... کاش هیچ وقت نمی‌دیدمش" شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دی‌ماه/ مرودشت ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌آن روزی که حق جلّ جلاله جبرائیلِ مَلَک را فرستاد تا به محمد امین (ص) بگوید «ن و القلم»، می‌دانست قلم سلاح است و اصلا برای همین به قلم قسم خورد. قلم سلاح است و توی فتنه‌ها می‌شود سلاح‌تر و قدرتمندتر و تعیین‌کننده‌تر و بـُرّنده‌تر. این بار قلم دست بگیریم و از فتنه‌ای که از سر گذراندیم و نگذراندیم بنویسیم. از فتنه ۴۰۴. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «فتنه ۴۰۴». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «روایتی از شهید قدرت‌الله منجذب» ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «روایتی از شهید قدرت‌الله منجذب» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفت
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمی‌گیریم. آنچه در آینه‌ی شفاف عیان است را نمی‌بینیم. حواس‌پرتیم. مثلا حواس‌مان نیست کسی که توی جنگ با بعثی‌ها، تیر خلاص را به همه‌ی زخمی‌های بغل‌دستش زده‌اند و نوک پیکان ها از چپ و راستش رد شده و تنها بازمانده‌ی آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهد داشت. حواس‌مان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیت‌اش مانده، حکایتش حکایت ما رمیت اذ رمیت بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچ وقت لباس نو نپوشید و هر هدیه‌ای را از این دست می‌گرفت، با آن دست می‌داد. عاقبتِ مهر بی انتها و شفقتش را پیش‌بینی نکردیم وقتی سیاهه‌ی جمعیتِ سنگ به دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد:" اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقه‌ی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه." و دلش نیامد از اسلحه‌ای استفاده کند که سالها بود با مجوز و حکم تیر داشت. وقتی نماز ظهر را بین سنگ‌باران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعره‌ی ناسزا و تهدید حتی ثانیه‌ای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصت‌مان خبردار نشد که حساب کتاب این پُردلی‌ها چیست. حساب کتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم. وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او می‌بارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یک‌باره صد نفر به یک‌نفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد. و با همان اسلحه‌ای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشه‌اش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردار‌شان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشم‌مان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خون‌مردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کرده‌اش را ببینیم. ورم کبودی‌ای که یک جان و نفس از آدم کم می‌کرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینه‌ی دق هر لحظه‌مان. با همان لباس‌های مستعملی که شناخته بودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد. ما هنوز هم مات‌مان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمی‌توانیم یک تکه پارچه‌ی سیاه دم در بزنیم، نه ماتِ حکم به سکوت‌مان، و ممنوع بودن بردن نامش ما ماتِ چگونه رفتن اوییم. و روضه‌هایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش می‌خواند. +روایتی از بزرگمرد شهید قدرت‌الله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar