eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
310 دنبال‌کننده
86 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻راه ِ ارتباطی سماء بچه‌ی نابینا را به اتاقمان آورد و ملتمسانه گفت برای شفایش دعا کنید. دختری تپل و سفید که لباس گلبهی زیبایی تنش بود و موهای بورَش که برایش خرگوشی بسته بودند. اسمش نازِک بود. همه‌مان با اشتیاق بغلش کردیم. برای ارتباط گرفتن، هر‌چیزی را لمس می‌کرد. با دست‌های ظریف و کوچکش به پشت دست‌های خشک و آفتاب سوخته‌ی ما هم دست کشید. دلمان برایش کباب شد. به هم سفارش کردیم یادمان نرود به کربلا رسیدیم تحت قبه برایش دعا کنیم. این بچه‌ی کوچک، ما را خیلی درگیر خودش کرده بود. هم نابینایی‌اش، هم روشی که برای برقراری ارتباط با اشیا و آدم‌ها پیدا کرده بود. اما ما که چند وعده‌ای بود مهمان خانه‌ی اُمِ احمد شده بودیم، هنوز در برقراری ارتباط عاجز مانده بودیم. حتی خاله‌ام که چند سالی بود سفر اربعین مهمان خانه‌ی عراقی‌ها می‌شد و با بیشتر رسم و رسوماتشان آشنا شده بود، هنوز هم برای یک جمله‌ی عربی حرف زدن لنگ می‌زد. از همان سالی که ابومُحَنَد با ماشین مشکی شاسی بلندش، توی کوفه می‌گشت و زوار را سوار می‌کرد و برای اسکان و استراحت به خانه‌اش می‌برد؛ دیگر خیال خانواده‌ی خاله‌ام از بابت اعمال مساجد کوفه راحت شده بود. برای تشویق من به همسفری‌شان هم اولین گزینه‌ی مثبتشان همین مورد بود. حتی برای من که آدم سخت‌گیری در سفر بودم خانه‌ی ابومُحَنَد حکم خانه‌ی خاله را داشت. بدون سردرگمی راحت خانه‌شان را پیدا کردیم. اُمِ مُحَند که به لطف سال‌ها مهمان نوازی‌اش از زائران ایرانی، دیگر آن‌ها را با نامشان می‌شناخت. و با تک تکشان باز هم به لطف میزبانی و خوش‌مشربی‌اش، فارسی صحبت می‌کرد؛ با روی گشاده به ما خوشامد گفت و خاله‌ام را به گرمی در آغوش کشید. انگار که فامیل درجه یکش را دیده باشد. بدون سوال برایمان آب خنک و چای و نهار آورد. دوش گرفتیم و به اصرار میزبان، لباس‌هایمان را در لباسشویی‌شان شستند. بعد از یکی دو ساعت استراحت با خیال راحت بار و بندیلمان را گوشه‌ای از سالن گذاشتیم و برای زیارت سبک بال بیرون زدیم. آخر شب که برگشتیم چراغ‌های سالن خاموش بود. پرده‌ی پشت در را کنار زدیم و آهسته در را باز کردیم. سالن گوش تا گوش پر شده بود از زوار که روی تشک‌های ابری که به موازات هم پهن شده بودند، به خوابی سنگین و عمیق فرو‌رفته‌بودند. نمی‌شد بد‌خوابشان کرد و چراغ‌ها را روشن. نور کم سوی چراغِ بیرون، به سالن روشنایی ضعیفی داده بود. کوله‌هایمان هنوز سر جایشان بود. محو تماشای شلوغی سالن بودیم و دختر‌خاله‌ام که شروع کرده بود به غرغر که:" من گفتم بیایید زودتر برگردیم شبا خونشون برای خواب شلوغ می‌شه. گوش ندادید." در فکر چاره و پیدا کردن جایی برای خواب بودیم که ام محند، که آخرش هم نفهمیدیم از24 ساعت شبانه‌روز کی خواب دارد، آمد و با فارسی شکسته گفت همسایه‌ی چند خانه بالاتری سفارش کرده اگر جا نداشتید زوار را به خانه‌ی ما بفرستید. ما هم با شک و دودلی که نکند آنجا از این‌جا بد‌تر باشد، سری تکان دادیم و قبول کردیم. کورمال، کورمال از لابه‌لای تشک‌ها رد شدیم و کوله‌هایمان را برداشتیم و از مهمان‌نوازی صاحب‌خانه تشکر کردیم و منتظر اشاره‌ی دستش، برای نشان دادن خانه‌ی مورد‌نظر به سمت خانه‌ی همسایه راهی شدیم. اُمِ‌محند هم که انگار شَستش، از پای نرفتنِ ما، خبردار شده بود. سفارش کرد که فردا برگردیم خانه‌شان. یکی دو بار که در را کوفتیم، پسری ده‌ساله در را برایمان باز کرد وبعداز سلام وخوش‌آمد گویی انگار که منتظرمان باشد، ما را راهنمایی کرد به سمت اتاقی که درش به طرف حیاط باز می‌شد. حیاطی کوچک که به جز یک شیر آب و حوضی سیمانی چیز دیگری در آن نبود. داخل که شدیم هوای خنک اتاق، حالمان را جا آورد. یک طرف اتاق مبل چند نفره‌ی بزرگی به رنگ طوسی و گوشه‌ی دیگرش کلی تشک و بالشت روی هم چیده شده بود و روبه‌روی در هم، تلویزیون قرار داشت. از این‌که یک اتاق اختصاصی و خنک نصیبمان شده، داشتیم ذوق‌مرگ می‌شدیم. به هم گفتیم تا کوفه هستیم همین‌جا می‌مانیم. با این‌که نیمه‌شب بود، صاحب‌خانه برایمان شام آورد و تلاش‌های ما با زبان بدن و اشاره برای گفتن سیر هستیم و دیگر از وقت شام خوردن گذشته، بی‌فایده بود. فقط مشکل این بود که اُم ِ‌احمد برخلاف میزبان خانه‌ی قبلی، یک کلمه هم فارسی بلد نبود. اما بسیار خوشرو و مهربان و اینکه معلوم بود خیلی دلش می‌خواهد با ما ارتباط بگیرد. وقتی برای پذیرایی می‌آمد کلی کنارمان می‌نشست. ما هم از آن‌ها بدتر به جز چند کلمه عربی، چیزی بلد نبودیم. هر‌چه می‌کردیم نمی‌توانستیم با هم ارتباط کلامی برقرار کنیم. به هزار مکافات حالی‌شان کردیم که بعد از غذا، چای نمی‌خوریم. صبح و عصر باشد؛ خیلی عالی است. برایمان معضلی شده بود به قول دخترخاله‌ام این "زبان نفهمی". ام احمد هم با کلی ایما و اشاره حالی‌مان کرد که شوهر و پسر بزرگش تا شب در خانه نیستند
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
و با خیال راحت می‌توانیم در خانه رفت و آمد کنیم. دستمان را می‌گرفت و به آشپزخانه می‌برد و اشاره می‌کرد هر‌چه خواستید بردارید. موقع شستن ظرف هم تلاش‌هایم برای کمک به دختر صاحب‌خانه با گفتن کلمه مساعدت ناموفق بود او با تکان سر و لبخند جواب منفی می‌داد و جمله‌هایی می گفت که من فقط از داخلش کلمه زوار را متوجه می‌شدم. یک‌بار که مشغول غذا درست کردن بود، کنارش ایستادم و با شمارش انگشتان دست از او پرسیدم کلاس چندم است. به محض اینکه فهمیدم دبیرستانی است به او گفتم:"?Do you know Englis" سماء هم که انگار به کشفی بزرگی رسیده باشد، با هیجان گفت:"yes". راه ارتباطی باز شد. کلی با هم حرف زدیم. سماء گفت که آن‌ها بعد از شلوغی اربعین به کربلا می‌روند. ناراحت بود که خواهر ندارد. اما دخترخاله ای دارد که مثل خواهر دوستش دارد. همه غصه‌اش اما نوه‌ی خاله‌اش، "نازِک" بود که حالا یک سال و نیمه‌ بود ولی مجبور بود بخاطر نابینایی‌اش، دست به دیوار بگیرد و راه برود. ماهم مثل بچه راه ارتباطی‌مان را پیدا کرده بودیم. خیالمان راحت شده بود. هر چه می‌خواستیم به مادرش بگوییم؛ حرف‌هایمان را سماء، عربی به مادرش منتقل می کرد. کلی دور هم نشستیم. حتی دستور پخت کبه ی عراقی را هم یاد گرفتیم. راحت نیازهایمان را می‌گفتیم. مثلا وقتی دستمال کاغذی یا نخ وسوزن می‌خواستیم. شب دوم قرارشد برویم مسجد کوفه تا اعمالش را تمام و کمال انجام بدهیم؛ خاله و عروس و نازِک هم آمده بودند آنجا. آنقدر با هم راحت و صمیمی شده بودیم که سماء تا آن‌ها رسیده بودند نازک را بغل کرد و آورد به ما نشان داد. ما هم قبل از رفتن به مسجد رفتیم داخل سالن تا خداحافظی کنیم و از رفتنمان آنها را مطلع. همه‌شان دور هم نشسته بودند و داشتند برای سالاد کلم خرد می‌کردند. به سماء گفتم:We want to go to the Kufa masque, maybe we'll be back late,. Is that ok? "*آنها که از چهره شان پیدا بود چقدر خوشحالند که می توانیم با هم صحبت کنیم. ودر آن لحظه همه، چشم و گوش شده بودند برای شنیدن، به محض تمام شدن جمله‌ی من با هم و یک‌صدا گفتند:" OKEY" *پی نوشت: ما می‌خواهیم به مسجد کوفه برویم. شاید دیر برگردیم اشکالی ندارد؟ ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻هلابیکم یا زوار مسافت زیادی آمده بودیم و انگشتان پایم ذوق ذوق می‌کرد و لباسم از شدت عرق به تنم چسبیده‌بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت . رو کردم به زهرا و مریم و گفتم :« باید یه جا پیدا کنیم برا نماز، و یه آبی رو خودمون بریزیم استراحت کنیم. من پاهام خیلی داره اذیت می‌کنه.» زهرا گفت :« آره فکر خوبیه، منم سر درد بدی گرفتم.» مریم کوله‌اش را روی پشتش جابه‌جا کرد و گفت :« ببینیم کدوم موکب بهتره برامون امشب همونجا بمونیم، صبح زود بعد نماز دوباره راه می‌افتیم،» کمی جلوتر زن میان‌سالی با چهره‌ی آفتاب‌سوخته که سال‌های زندگی بر روی پیشانی و گوشه‌ی چشمش، چین و چروک انداخته بود، ایستاده بود و باالتماس زوار را به خانه‌اش دعوت می کرد. هلابیکم یا زوار هلابیکم.... مارا که دید دوید جلو‌مان. دستم را گرفت و اشاره کرد به مسیری که به خانه‌اش ختم می‌شد. بفرما بفرما . برایم عجیب بود که با کدام اطمینان غریبه‌ها را با چنین شوق و التماسی به خانه‌اش دعوت می‌کند. و نمی‌دانم ما چگونه اطمینان کردیم و همراهش رفتیم. از مسیری فرعی و خاکی به خانه‌ای قدیمی. با دیوارهای آجری رسیدیم ، خانه‌ای با حیاط گلی ، باغچه‌ای کوچک که نخلی در وسط آن تا آسمان قد کشیده بود و کنارحیاط اجاق گازی قرار داشت که به کپسول گاز وصل بود و قابلمه‌ی روحی بزرگ برنج روی آن در حال دم کشیدن بود. ما را با مهربانی به داخل اتاق دعوت کرد. و در فلزی سبز، رنگ و رو رفته‌ی اتاق را برایمان باز کردو با فارسی دست و پا شکسته گفت :« بفرما خواهر ، بفرما، خوش‌آمدی. خوشحالی در چهره‌اش موج می‌زد. انگار در خانه تنها بود. دست برسینه گذاشتیم و تشکر کردیم : « شکرا شکرا.» کف اتاق قالی دست‌بافت قرمز رنگی پهن بود و دور تا دور پشتی و گوشه‌ی اتاق تا بالا رختخواب چیده شده بود. وسایلمان را گوشه‌ی اتاق گذاشتیم و به‌هم نگاه کردیم. کمی ترس توی دلمان جا کرده بود. توی ‌روشویی کنار حیاط آبی به سر و صورتمان زدیم و خودمان را خنک کردیم و وضو گرفتیم و صدای اذان در فضا پیچید. بعد نماز مریم و زهرا دراز کشیدند و من از توی کیفم کتابچه‌ی دعایم را در آوردم و مشغول تعقیبات شدم. زن با سینی شربت وارد اتاق شد. کنارم نشست و لیوان شربتی به من هم تعارف کرد و نگاهی به کتابچه‌ی دعایم انداخت. و به عکس حضرت آقا که روی جلد کتابچه چسبانده بودم اشاره کرد و با شوق گفت:« قائدنا خامنه‌ای؟!» با تعجب نگاهش کردم در چشم‌هایش برق شادی زیر هاله‌ای از اشک می‌درخشید. با تکان سر، حرفش را تایید کردم. دستش را به آسمان بلند کرد و‌گفت:« حفظه الله ان شاءالله.» ماهم گفتیم :« ان شاءالله.» زن رفت و سفره شام را آورد، مرغ و برنج و سبزی و خرما و حسابی خودش را به زحمت انداخته بود. تشکر کردیم. بعد شام برایمان جای خواب انداخت و اصرار داشت همه‌ی کارهارا خودش انجام دهد. و اشاره کرد بخوابید و راحت باشید. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. خداراشکر نور چراغ حیاط اتاق را هم پوشش می‌داد. زهرا و‌مریم هنوز سرشان را روی بالشت نگذاشته، خواب هفت پادشاه می‌دیدند. کیفم را کنارسرم گذاشتم و دراز کشیدم. هنوز در دلم کمی ترس داشتم و خانه برایم غریب بود و در جای غریب خوابم نمی‌برد. اما خستگی چند روز پیاده‌روی ، قدرتش بیشتر بود و خواب را به چشمانم کشاند. تازه چشمم گرم شده بود که احساس کردم کسی بالای سرم نشسته. هول برم داشت. اما جرات تکان خوردن نداشتم. زیر چشمی نگاهی انداختم. زن عرب داشت توی کیفم را آهسته می‌گشت. نمی‌دانستم چه باید بکنم . از ترس خشکم زده بود، حتی قدرت تکلم نداشتم و همان‌طور زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم. زن آرام کتابچه‌ی دعایم را از کیف در آورد و به عکس حضرت آقا چشم دوخت. انرا بوسید و عکس را روی چشم‌هایش کشید. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. داشت گریه می‌کرد. آهسته در جایم نشستم. زن هول شد و تند تند با دست پاچگی و با جملات عربی و حرکات دست تلاش می‌کرد به من بفهماند که قصد بدی نداشته. دست روی شانه‌اش گذاشتم و با لبخند نگاهش کردم تا آرام بگیرد و به عکس آقا اشاره کردم. - هل تحبه؟! عکس را به سینه چسباند. - حبیبی ،حبیبی. اشک‌هایم بی اختیار روی صورتم سرازیر شدند. دستم را روی دستش و کتابچه گذاشتم و گفتم :« لک لک ، برا خودت ، این مال تو باشه.» انقدر خوشحال شد که نمی‌دانست چه کند، می‌خواست دستم را ببوسد. مرتب می‌گفت :« شکرا شکرا..» کتابچه را برداشت و با شوق از اتاق خارج شد. سرم را روی بالش گذاشتم و احساس شرمندگی آزارم می‌داد. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻منم هستم! آن سال‌ها تازه در ایران بحث پیاده‌روی اربعین مطرح می‌شد . هنوز قسمت نشده بود مادر شوم .چند‌بار از همسرم خواستم برای رفتن برنامه‌ریزی کنیم. اما هر‌سال برنامه‌ای پیش می‌آمد و راهی نمی‌شدیم. برای سفر متاهلی کربلا خیلی ذوق داشتم. مخصوصا که همسرم زائر اولی بود اما آن سفر هم قسمت نشد تا سال ۹۵ . فروردین ماه بعد از نه ماه انتظار ، قبل از این‌که فرزندم را در آغوش بگیرم ، راهی بهشت شد. داغ فرزند حال نامساعد جسمی ، وضعیت بد مالی ، همه دلایلی بود که حتی فکر کربلا هم به ذهنم خطور نکند. خرداد ماه بود که پدر شوهرم تماس گرفت و گفت: «تو کاروان ما که ایام نیمه‌شعبان راهی کربلاست دو نفر انصراف دادند . شما می‌خواید همراه ما بیایید ؟» همسرم که مطرح کرد ، گفتم : «پولش چی ؟ گفت : قرض می‌گیرم نگران پولش نباش ، حال خودت مساعد هست برای سفر ؟ گفتم : خودم هم بخوام دکترم اجازه نمیده؟ گفت: حالا باهاش تماس بگیر .» تماس گرفتم در عین ناباوری گفت: «برو به سلامت منم دعا کن .» کاروان زمینی بود ، هوا گرم بود و حال جسمی نامساعد اما همین که امام‌حسین من و همسرم را نیمه‌شعبان دعوت کرده بود ، همه این‌ها را برایم شیرین می‌کرد. به نجف که رسیدیم ، فهمیدم هتل تا حرم فاصله‌ی زیادی دارد و باید با سرویس‌های هتل رفت و آمد کنیم. زیارت اول کنار یک دیوار تکیه دادم و حسابی گریه کردم. یک‌دفعه خانم مسنی که هم‌سفر ما بود روی شانه‌ام زد و گفت: «برای پسر شهید من هم دعا کن .» گفتم : «مادر‌جان پسر شما باید ما رو دعا کنه .» سر تعریف‌اش باز شد. دختری داشت که معلول ذهنی بود. می‌گفت: «از سالی که صدام راه کربلا رو باز کرد هر‌سال میام .» «راستی چطور بر می‌گردی ؟» گفتم: «خب با سرویس هتل .» گفت : «بیا پیاده بریم من همه این جاها رو بلدم.» از همسرم خواستم همراه این مادر شهید پیاده برگردیم. نهایت اگر گم شدیم آدرس هتل پایین کارت‌مان هست. قبول کرد و این شد روزی ما که چند‌روز نجف و کربلا مسیر‌های بین هتل تا حرم را پیاده‌روی کنیم. همان روز رو کردم به سمت حرم مولا علی گفتم: «آقا جان من که سعادت نداشتم پیاده‌روی اربعین شرکت کنم. لااقل شاید اینطور کمی توی راه حرم سختی بکشم و بیشتر قدر زیارت تان را بفهمم.» پیرزن در مسیر صحبت نمی کرد. فرصت خوبی بود برای صلوات فرستادن ، روبه‌روی حرم که می‌رسیدیم می‌ایستاد . نمی‌دانم چه دعایی می‌کرد اما من دوست داشتم اول دعای فرج را بخوانم. یکبار بهش گفتم: «مادر جان برام دعا کن خدا قسمتم کنه مادر بشم. تازه فرزندم رو از دست دادم.» گفت: «منم چند تا از بچه‌هام رو از دست دادم اما هیچ کدوم مثل این پسر شهیدم منو داغون نکرد. تازه آن موقع‌ها آدم‌ها بیشتر در حال و هوای جنگ بودند ، به من می‌گفتند : اشتباه کردی ، پسرت را فرستادی جنگ الکی به کشتن دادی !» اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: «پسرم رفت تا این‌ها در آرامش و آسایش باشند اما قدر نمی‌دانند. دعا می‌کنم مادر بشی ، با هم تو راه حسین قدم بزنید.» نیمه‌ی شعبان در عراق یک روز بعد از ایران بود، قسمت بود نیمه‌شعبان به وقت ایران در حرم مولا باشیم . دیر وقت بود باید با تاکسی بر‌می‌گشتیم . بعضی راه‌ها به خاطر جشن‌های نیمه‌شعبان بسته بود ، تاکسی مجبور شد دور بزند و از مسیری بگذرد که خروجی نجف به کربلا بود. جمعیت زیادی آنجا بودند و پیاده می‌رفتند به سمت کربلا . پرسیدیم «جریان چیست ؟» پدر شوهرم گفت : «در عراق رسم است ، نیمه‌ی شعبان ، مثل اربعین ،پیاده از نجف به کربلا می‌روند.شب راه می‌افتند تا صبح کربلا هستند!» صبح که راهی کربلا شدیم هیچ‌کس در جاده نبود. تعجب کردم . پرسیدم : «پس آن جمعیت دیشب کجا هستند ؟» پدر شوهرم گفت: «آن‌ها از مسیر روستاها به سمت کربلا می‌روند، این جاده برای ماشین‌هاست و اربعین هم برای مسافران موکب می‌زنند.» به کربلا که رسیدیم، دیدم همه‌ی آن‌هایی که پیاده آمده بودند می‌آیند سلام می‌دهند و می‌روند! از خانمی عراقی پرسیدم: «این همه راه می‌آیید چرا نمی‌مونید ؟» گفت: «ما برای موندن نمی‌آییم کربلا می‌آییم به رسم ادب سلام بدیم و بگیم آقا منم هستم.» رو به حرم‌ کردم ، دعای فرج خواندم و گفتم: سلام آقا منم هستم. https://eitaa.com/betavanese ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻شبیه اربعین سال پیش هم اعلامیه‌ی مراسم را دیده بودم اما در توانم نبود بچه‌ها را همراهی کنم . قید ثبت نام را زدم. اما حسرت‌اش در دلم ماند. می‌دانستم راهی پیاده‌روی اربعین نمی‌شوم ، اما دلم می‌خواست بچه‌ها حداقل بخشی از آن بهشت را تجربه کنند. امسال که اطلاعیه را دیدم بلافاصله ثبت‌نام کردم. یک برنامه برای شبیه‌سازی مسیر پیاده‌روی اربعین برای کودکان با غرفه‌هایی با حال و هوای خودشان. جذاب به نظر می‌رسید . مخصوصا که دوستانم از برنامه‌ی سال گذشته راضی بودند. بچه‌ها زیاد طاقت انتظار کشیدن ندارند ، برای همین تا ظهر قبل از برنامه حرفی نزدم. اما از شب قبل لباس‌های دهه‌ی محرم‌شان که بر‌چسب‌های آن را خودشان انتخاب کرده بودند ، آماده کردم. برچسب دختر و پسر اربعینی با پرچم یا حسین انتخاب جذابی بود . برای ریحانه شش ماهه هم بر چسبی با عکس حاج قاسم در جمع بچه‌ها انتخاب کردند. در هیئت مسجد هم حسابی از انتخاب‌شان تعریف کردند. اما تی‌شرت با بر چسب موشک با شعار «بیچاره می‌شوید چیزی نبود »که بشود هر‌جایی پوشید ! انتخاب زینب و محمد‌حسین برای این برنامه این لباس بود . مهمانی لحظه‌ی آخر به کاروان ما اضافه شد که زینب لباس دختر با پرچم یا حسین را به او امانت داد تا دوستشان هم برای مراسم آماده باشد. روی پرچم اسرائیل و آمریکا پا گذاشتیم و وارد شدیم. موکب اول یک دهه نودی برای بچه‌ها روی صورت شان پرچم ایران کشید. ارشد‌های دهه نودی‌ها به ما شربت و آب هندوانه تعارف می‌کردند. صف‌های طولانی برای خوردنی‌ها بود اما انتخاب بچه‌ها، غرفه‌های نقاشی و بازی بود. می‌خواستند از وقت‌شان نهایت استفاده را ببرند. بچه‌ها هنوز منتظر مهمانی کیلومتری غدیر هستند. می‌پرسیدن قسمت وسایل بازی‌اش کجاست ؟ ذهنم رفت به آن عید، شهادت سرداران‌مان و اشک در چشمم جمع شد ، اما خودم را کنترل کردم. گفتم:« بچه‌ها من به شما گفته بودم امروز غرفه‌ی نقاشی و نمایش و کار دستی هست. برای بازی اینجا نیومدیم اما حتما خیلی خوش می گذره» غرفه اول یک نقاشی رنگ کردند. بالای سر پسری که پرچم ایران به دست داشت نوشته بود« حریف ات منم» . پرچم اسرائیل هم زیر پایش بود. یک قاب بود برای عکاسی بچه ها، طبق معمول محمد حسین متفاوت عکس گرفت! یک قاب هم بود شبیه تلویزیون برای گرفتن گزارش از بچه ها، زینب که رفت پشت قاب ، پرسیدن اگر برید زیارت امام حسین چه آرزویی می کنی ؟ بی مکث گفت :«اسرائیل نابود بشه» حسابی ذوق اش کردم . یگانه ، دوست بچه ها جایی که عکس بچه های شهید جنگ ۱۲ روزه را گذاشته بودند پرسید: « چرا عکس این بچه ها رو گذاشتند» گفتم:« اسرائیل این بچه‌ها رو تو ایران شهید کرده، اما شما هر وقت هیئت می رید دعا کنید ، اسرائیل رو نابود کنیم». یک دفعه یاد خاطرات چند روز جنگ افتاد و از ترس‌هایش برای ما تعریف کرد. خواستم حال و هوا عوض شود، رفتیم به غرفه‌ای که با تیر و کمان عکس ترامپ و نتانیاهو را نشانه بگیرند. یک کتابفروشی محصولات کودک را برای فروش گذاشته بود. بچه‌های خودم بر چسب فانتزی انتخاب کردند. اما یگانه، آینه بر‌چسبی طرح فلسطین. هر چه اصرار کردم ، کوتاه نیامد. می‌خواست پشت قاب موبایل مادرش بچسباند. موقع خروج پرچم اسرائیل را لگد‌مال کردند و با ذوق از این‌که چطور می‌خواهند اسرائیل را نابود کنند برایم حرف می‌زدند. https://eitaa.com/betavanese ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻برای روزهای قبل از مردنم بقول قدیمی‌ها با هزار دل امید پا به خاک شهر پدری گذاشتم. بار اولی که آمدیم، اذان مغرب بود و درها را بسته بودند. تا نیمه شب منتظر ماندیم که حضرت مولا(ع) گوشه چشمی بیندازد اما قسمتم نبود. اصلا همین که پدرجان اجازه داده بود کاشی‌های حیاط و در و دیوار خانه‌اش را ببینم، سرم منت گذاشته بود. سال بعد که همان هم نصیبم نشد؛ بس که آقاجانم خاطرخواه دارد. قبل از سفر، حتی خیلی قبل‌ترش به همسرم گفته بودم فقط یک بار ضریح آقا امیرالمومنین را ببینم برای همه‌ی عمرم کافیست. ظهر رسیدیم و مهمان صحن حضرت زهرا(س) شدیم. از مهمان‌نوازی مردم عراق خیالم جمع بود اما تا حالا دلم رضا نداده به زحمتشان. همسفرها هم مثل خودم بودند. توی گرمای صحن پر از زائر، بادبزن‌های خضرنبی عراقی به دادمان رسید و به جانش دعا کردیم. بعداز نماز و استراحتی کوتاه، یاعلی گفتیم برای زیارت. همان طوری که گفته بودند، شلوغ بود و من همیشه از حق‌الناس می‌ترسم. زاویه‌ای پیدا کردیم و به اندازه‌ای که زنده بمانم، باریکه‌ای از ضریح را تماشا کردم. آب حیات بود که همراه صدای بلندگوها ذره ذره وارد روحم میشد. «السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ...» دلم از همان فاصله به ضریح گره خورد و فکرم رفت به سال‌های نزدیکی که گذشت. مولا دستم را گرفته بود و پدرانه تاتی‌ها و غرغرهای بچه‌گانه‌ام را تحمل کرده بود. همان وقتی که عجولانه متهمش کرده بودم به فراموشکاری. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar