روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#اربعیننگاری
🔻هلابیکم یا زوار
مسافت زیادی آمده بودیم و انگشتان پایم ذوق ذوق میکرد و لباسم از شدت عرق به تنم چسبیدهبود و هوا رو به تاریکی میرفت . رو کردم به زهرا و مریم و گفتم :« باید یه جا پیدا کنیم برا نماز، و یه آبی رو خودمون بریزیم استراحت کنیم. من پاهام خیلی داره اذیت میکنه.»
زهرا گفت :« آره فکر خوبیه، منم سر درد بدی گرفتم.»
مریم کولهاش را روی پشتش جابهجا کرد و گفت :« ببینیم کدوم موکب بهتره برامون امشب همونجا بمونیم، صبح زود بعد نماز دوباره راه میافتیم،»
کمی جلوتر زن میانسالی با چهرهی آفتابسوخته که سالهای زندگی بر روی پیشانی و گوشهی چشمش، چین و چروک انداخته بود، ایستاده بود و باالتماس زوار را به خانهاش دعوت می کرد.
هلابیکم یا زوار هلابیکم....
مارا که دید دوید جلومان. دستم را گرفت و اشاره کرد به مسیری که به خانهاش ختم میشد. بفرما بفرما .
برایم عجیب بود که با کدام اطمینان غریبهها را با چنین شوق و التماسی به خانهاش دعوت میکند.
و نمیدانم ما چگونه اطمینان کردیم و همراهش رفتیم.
از مسیری فرعی و خاکی به خانهای قدیمی. با دیوارهای آجری رسیدیم ، خانهای با حیاط گلی ، باغچهای کوچک که نخلی در وسط آن تا آسمان قد کشیده بود و کنارحیاط اجاق گازی قرار داشت که به کپسول گاز وصل بود و
قابلمهی روحی بزرگ برنج روی آن در حال دم کشیدن بود.
ما را با مهربانی به داخل اتاق دعوت کرد. و در فلزی سبز، رنگ و رو رفتهی اتاق را برایمان باز کردو با فارسی دست و پا شکسته گفت :« بفرما خواهر ، بفرما، خوشآمدی.
خوشحالی در چهرهاش موج میزد.
انگار در خانه تنها بود.
دست برسینه گذاشتیم و تشکر کردیم :
« شکرا شکرا.»
کف اتاق قالی دستبافت قرمز رنگی پهن بود و دور تا دور پشتی و گوشهی اتاق تا بالا رختخواب چیده شده بود.
وسایلمان را گوشهی اتاق گذاشتیم و بههم نگاه کردیم. کمی ترس توی دلمان جا کرده بود.
توی روشویی کنار حیاط آبی به سر و صورتمان زدیم و خودمان را خنک کردیم و وضو گرفتیم و صدای اذان در فضا پیچید.
بعد نماز مریم و زهرا دراز کشیدند و من از توی کیفم کتابچهی دعایم را در آوردم و مشغول تعقیبات شدم.
زن با سینی شربت وارد اتاق شد.
کنارم نشست و لیوان شربتی به من هم تعارف کرد و نگاهی به کتابچهی دعایم انداخت. و به عکس حضرت آقا که روی جلد کتابچه چسبانده بودم اشاره کرد و با شوق گفت:« قائدنا خامنهای؟!»
با تعجب نگاهش کردم در چشمهایش برق شادی زیر هالهای از اشک میدرخشید.
با تکان سر، حرفش را تایید کردم.
دستش را به آسمان بلند کرد وگفت:« حفظه الله ان شاءالله.»
ماهم گفتیم :« ان شاءالله.»
زن رفت و سفره شام را آورد، مرغ و برنج و سبزی و خرما و حسابی خودش را به زحمت انداخته بود.
تشکر کردیم. بعد شام برایمان جای خواب انداخت و اصرار داشت همهی کارهارا خودش انجام دهد.
و اشاره کرد بخوابید و راحت باشید. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. خداراشکر نور چراغ حیاط اتاق را هم پوشش میداد.
زهرا ومریم هنوز سرشان را روی بالشت نگذاشته، خواب هفت پادشاه میدیدند.
کیفم را کنارسرم گذاشتم و دراز کشیدم.
هنوز در دلم کمی ترس داشتم و خانه برایم غریب بود و در جای غریب خوابم نمیبرد.
اما خستگی چند روز پیادهروی ، قدرتش بیشتر بود و خواب را به چشمانم کشاند.
تازه چشمم گرم شده بود که احساس کردم کسی بالای سرم نشسته.
هول برم داشت. اما جرات تکان خوردن نداشتم. زیر چشمی نگاهی انداختم. زن عرب داشت توی کیفم را آهسته میگشت.
نمیدانستم چه باید بکنم . از ترس خشکم زده بود، حتی قدرت تکلم نداشتم و همانطور زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم.
زن آرام کتابچهی دعایم را از کیف در آورد و به عکس حضرت آقا چشم دوخت. انرا بوسید و عکس را روی چشمهایش کشید.
مات و مبهوت نگاهش میکردم.
داشت گریه میکرد.
آهسته در جایم نشستم. زن هول شد و تند تند با دست پاچگی و با جملات عربی و حرکات دست تلاش میکرد به من بفهماند که قصد بدی نداشته.
دست روی شانهاش گذاشتم و با لبخند نگاهش کردم تا آرام بگیرد و به عکس آقا اشاره کردم.
- هل تحبه؟!
عکس را به سینه چسباند.
- حبیبی ،حبیبی.
اشکهایم بی اختیار روی صورتم سرازیر شدند.
دستم را روی دستش و کتابچه گذاشتم و گفتم :« لک لک ، برا خودت ، این مال تو باشه.»
انقدر خوشحال شد که نمیدانست چه کند، میخواست دستم را ببوسد.
مرتب میگفت :« شکرا شکرا..»
کتابچه را برداشت و با شوق از اتاق خارج شد.
سرم را روی بالش گذاشتم و احساس شرمندگی آزارم میداد.
✍ #زهراسادات_شرافت
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#اربعیننگاری
🔻منم هستم!
آن سالها تازه در ایران بحث پیادهروی اربعین مطرح میشد . هنوز قسمت نشده بود مادر شوم .چندبار از همسرم خواستم برای رفتن برنامهریزی کنیم. اما هرسال برنامهای پیش میآمد و راهی نمیشدیم.
برای سفر متاهلی کربلا خیلی ذوق داشتم. مخصوصا که همسرم زائر اولی بود اما آن سفر هم قسمت نشد تا سال ۹۵ . فروردین ماه بعد از نه ماه انتظار ، قبل از اینکه فرزندم را در آغوش بگیرم ، راهی بهشت شد. داغ فرزند حال نامساعد جسمی ، وضعیت بد مالی ، همه دلایلی بود که حتی فکر کربلا هم به ذهنم خطور نکند.
خرداد ماه بود که پدر شوهرم تماس گرفت و گفت: «تو کاروان ما که ایام نیمهشعبان راهی کربلاست دو نفر انصراف دادند . شما میخواید همراه ما بیایید ؟»
همسرم که مطرح کرد ، گفتم : «پولش چی ؟ گفت : قرض میگیرم نگران پولش نباش ، حال خودت مساعد هست برای سفر ؟ گفتم : خودم هم بخوام دکترم اجازه نمیده؟ گفت: حالا باهاش تماس بگیر .» تماس گرفتم در عین ناباوری گفت: «برو به سلامت منم دعا کن .»
کاروان زمینی بود ، هوا گرم بود و حال جسمی نامساعد اما همین که امامحسین من و همسرم را نیمهشعبان دعوت کرده بود ، همه اینها را برایم شیرین میکرد.
به نجف که رسیدیم ، فهمیدم هتل تا حرم فاصلهی زیادی دارد و باید با سرویسهای هتل رفت و آمد کنیم. زیارت اول کنار یک دیوار تکیه دادم و حسابی گریه کردم. یکدفعه خانم مسنی که همسفر ما بود روی شانهام زد و گفت: «برای پسر شهید من هم دعا کن .» گفتم : «مادرجان پسر شما باید ما رو دعا کنه .» سر تعریفاش باز شد. دختری داشت که معلول ذهنی بود. میگفت: «از سالی که صدام راه کربلا رو باز کرد هرسال میام .» «راستی چطور بر میگردی ؟» گفتم: «خب با سرویس هتل .» گفت : «بیا پیاده بریم من همه این جاها رو بلدم.»
از همسرم خواستم همراه این مادر شهید پیاده برگردیم. نهایت اگر گم شدیم آدرس هتل پایین کارتمان هست. قبول کرد و این شد روزی ما که چندروز نجف و کربلا مسیرهای بین هتل تا حرم را پیادهروی کنیم.
همان روز رو کردم به سمت حرم مولا علی گفتم: «آقا جان من که سعادت نداشتم پیادهروی اربعین شرکت کنم. لااقل شاید اینطور کمی توی راه حرم سختی بکشم و بیشتر قدر زیارت تان را بفهمم.»
پیرزن در مسیر صحبت نمی کرد. فرصت خوبی بود برای صلوات فرستادن ، روبهروی حرم که میرسیدیم میایستاد . نمیدانم چه دعایی میکرد اما من دوست داشتم اول دعای فرج را بخوانم.
یکبار بهش گفتم: «مادر جان برام دعا کن خدا قسمتم کنه مادر بشم. تازه فرزندم رو از دست دادم.» گفت: «منم چند تا از بچههام رو از دست دادم اما هیچ کدوم مثل این پسر شهیدم منو داغون نکرد. تازه آن موقعها آدمها بیشتر در حال و هوای جنگ بودند ، به من میگفتند : اشتباه کردی ، پسرت را فرستادی جنگ الکی به کشتن دادی !»
اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: «پسرم رفت تا اینها در آرامش و آسایش باشند اما قدر نمیدانند. دعا میکنم مادر بشی ، با هم تو راه حسین قدم بزنید.»
نیمهی شعبان در عراق یک روز بعد از ایران بود، قسمت بود نیمهشعبان به وقت ایران در حرم مولا باشیم . دیر وقت بود باید با تاکسی برمیگشتیم . بعضی راهها به خاطر جشنهای نیمهشعبان بسته بود ، تاکسی مجبور شد دور بزند و از مسیری بگذرد که خروجی نجف به کربلا بود. جمعیت زیادی آنجا بودند و پیاده میرفتند به سمت کربلا . پرسیدیم «جریان چیست ؟» پدر شوهرم گفت : «در عراق رسم است ، نیمهی شعبان ، مثل اربعین ،پیاده از نجف به کربلا میروند.شب راه میافتند تا صبح کربلا هستند!»
صبح که راهی کربلا شدیم هیچکس در جاده نبود. تعجب کردم . پرسیدم : «پس آن جمعیت دیشب کجا هستند ؟» پدر شوهرم گفت: «آنها از مسیر روستاها به سمت کربلا میروند، این جاده برای ماشینهاست و اربعین هم برای مسافران موکب میزنند.»
به کربلا که رسیدیم، دیدم همهی آنهایی که پیاده آمده بودند میآیند سلام میدهند و میروند! از خانمی عراقی پرسیدم: «این همه راه میآیید چرا نمیمونید ؟» گفت: «ما برای موندن نمیآییم کربلا میآییم به رسم ادب سلام بدیم و بگیم آقا منم هستم.»
رو به حرم کردم ، دعای فرج خواندم و گفتم: سلام آقا منم هستم.
https://eitaa.com/betavanese
✍ #فاطمه_کریمی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#اربعیننگاری
🔻شبیه اربعین
سال پیش هم اعلامیهی مراسم را دیده بودم اما در توانم نبود بچهها را همراهی کنم . قید ثبت نام را زدم. اما حسرتاش در دلم ماند. میدانستم راهی پیادهروی اربعین نمیشوم ، اما دلم میخواست بچهها حداقل بخشی از آن بهشت را تجربه کنند.
امسال که اطلاعیه را دیدم بلافاصله ثبتنام کردم. یک برنامه برای شبیهسازی مسیر پیادهروی اربعین برای کودکان با غرفههایی با حال و هوای خودشان. جذاب به نظر میرسید . مخصوصا که دوستانم از برنامهی سال گذشته راضی بودند.
بچهها زیاد طاقت انتظار کشیدن ندارند ، برای همین تا ظهر قبل از برنامه حرفی نزدم. اما از شب قبل لباسهای دههی محرمشان که برچسبهای آن را خودشان انتخاب کرده بودند ، آماده کردم.
برچسب دختر و پسر اربعینی با پرچم یا حسین انتخاب جذابی بود . برای ریحانه شش ماهه هم بر چسبی با عکس حاج قاسم در جمع بچهها انتخاب کردند. در هیئت مسجد هم حسابی از انتخابشان تعریف کردند.
اما تیشرت با بر چسب موشک با شعار «بیچاره میشوید چیزی نبود »که بشود هرجایی پوشید ! انتخاب زینب و محمدحسین برای این برنامه این لباس بود .
مهمانی لحظهی آخر به کاروان ما اضافه شد که زینب لباس دختر با پرچم یا حسین را به او امانت داد تا دوستشان هم برای مراسم آماده باشد.
روی پرچم اسرائیل و آمریکا پا گذاشتیم و وارد شدیم. موکب اول یک دهه نودی برای بچهها روی صورت شان پرچم ایران کشید. ارشدهای دهه نودیها به ما شربت و آب هندوانه تعارف میکردند.
صفهای طولانی برای خوردنیها بود اما انتخاب بچهها، غرفههای نقاشی و بازی بود. میخواستند از وقتشان نهایت استفاده را ببرند.
بچهها هنوز منتظر مهمانی کیلومتری غدیر هستند. میپرسیدن قسمت وسایل بازیاش کجاست ؟ ذهنم رفت به آن عید، شهادت سردارانمان و اشک در چشمم جمع شد ، اما خودم را کنترل کردم.
گفتم:« بچهها من به شما گفته بودم امروز غرفهی نقاشی و نمایش و کار دستی هست. برای بازی اینجا نیومدیم اما حتما خیلی خوش می گذره»
غرفه اول یک نقاشی رنگ کردند. بالای سر پسری که پرچم ایران به دست داشت نوشته بود« حریف ات منم» . پرچم اسرائیل هم زیر پایش بود.
یک قاب بود برای عکاسی بچه ها، طبق معمول محمد حسین متفاوت عکس گرفت!
یک قاب هم بود شبیه تلویزیون برای گرفتن گزارش از بچه ها، زینب که رفت پشت قاب ، پرسیدن اگر برید زیارت امام حسین چه آرزویی می کنی ؟ بی مکث گفت :«اسرائیل نابود بشه» حسابی ذوق اش کردم .
یگانه ، دوست بچه ها جایی که عکس بچه های شهید جنگ ۱۲ روزه را گذاشته بودند پرسید: « چرا عکس این بچه ها رو گذاشتند» گفتم:« اسرائیل این بچهها رو تو ایران شهید کرده، اما شما هر وقت هیئت می رید دعا کنید ، اسرائیل رو نابود کنیم».
یک دفعه یاد خاطرات چند روز جنگ افتاد و از ترسهایش برای ما تعریف کرد. خواستم حال و هوا عوض شود، رفتیم به غرفهای که با تیر و کمان عکس ترامپ و نتانیاهو را نشانه بگیرند.
یک کتابفروشی محصولات کودک را برای فروش گذاشته بود. بچههای خودم بر چسب فانتزی انتخاب کردند. اما یگانه، آینه برچسبی طرح فلسطین. هر چه اصرار کردم ، کوتاه نیامد. میخواست پشت قاب موبایل مادرش بچسباند.
موقع خروج پرچم اسرائیل را لگدمال کردند و با ذوق از اینکه چطور میخواهند اسرائیل را نابود کنند برایم حرف میزدند.
https://eitaa.com/betavanese
✍ #فاطمه_کریمی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#اربعیننگاری
🔻برای روزهای قبل از مردنم
بقول قدیمیها با هزار دل امید پا به خاک شهر پدری گذاشتم. بار اولی که آمدیم، اذان مغرب بود و درها را بسته بودند. تا نیمه شب منتظر ماندیم که حضرت مولا(ع) گوشه چشمی بیندازد اما قسمتم نبود. اصلا همین که پدرجان اجازه داده بود کاشیهای حیاط و در و دیوار خانهاش را ببینم، سرم منت گذاشته بود. سال بعد که همان هم نصیبم نشد؛ بس که آقاجانم خاطرخواه دارد. قبل از سفر، حتی خیلی قبلترش به همسرم گفته بودم فقط یک بار ضریح آقا امیرالمومنین را ببینم برای همهی عمرم کافیست. ظهر رسیدیم و مهمان صحن حضرت زهرا(س) شدیم. از مهماننوازی مردم عراق خیالم جمع بود اما تا حالا دلم رضا نداده به زحمتشان. همسفرها هم مثل خودم بودند. توی گرمای صحن پر از زائر، بادبزنهای خضرنبی عراقی به دادمان رسید و به جانش دعا کردیم. بعداز نماز و استراحتی کوتاه، یاعلی گفتیم برای زیارت. همان طوری که گفته بودند، شلوغ بود و من همیشه از حقالناس میترسم. زاویهای پیدا کردیم و به اندازهای که زنده بمانم، باریکهای از ضریح را تماشا کردم. آب حیات بود که همراه صدای بلندگوها ذره ذره وارد روحم میشد.
«السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ...»
دلم از همان فاصله به ضریح گره خورد و فکرم رفت به سالهای نزدیکی که گذشت. مولا دستم را گرفته بود و پدرانه تاتیها و غرغرهای بچهگانهام را تحمل کرده بود. همان وقتی که عجولانه متهمش کرده بودم به فراموشکاری.
http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN
https://eitaa.com/r5roosta
✍ #طیبه_روستا
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#اربعیننگاری
🔻خادم زوّار الحسین
خدمت در هر شکل و لباسی، توفیقی است که رزق آن از عالَم بالا نوشته میشود.
خیلیها آرزو میکنند که در مسیر خدمتگزاری بتوانند کاری انجام دهند، و گمان میکنم برای این تمرین، مهمترین کار جهاد با نفس است.
همهی ما میدانیم و شنیدهایم که شیطان قسم خورده است که بر سر راهِ آدمیان بنشیند، تا با هر کاری که میتواند آنها را از مسیر درست هدایت، به گمراهی بکشاند.
که البته تلاشِ او هم بیثمر نبوده است.
حالا ما کاری نداریم چه کسانی به او جواب مثبت دادهاند.
اما به قول بزرگی، قبل از شهادت، باید بتوانی مثل یک شهید زندگی کنی، تا بعد بتوانی شربت شهادت را بنوشی.
اعتراف میکنم تا بعد از شهادت شهید طهرانچی، درست او را نمیشناختم. اما دشمنان خیلی خوب او را میشناختند.
اولین کلیپی که از او دیدم، درست بعد از شهادتش بود، که با چه حسرتی از شهید دکتر شهریاری یاد میکرد. میگفت:« او با کار خودش و با شهادتش، به درجهای رسید که همیشه به جایگاه او غبطه خوردم.
همیشه سفارشم به دانشجویانم این بوده که مبادا در شبهای قدر یا ایام محرم، در شب تاسوعا و عاشورا بگویید امتحان دارم و دنبال درس و بحث باشید. نه! این شبها و روزها، آن چیزی نیست که دوباره تکرار شود. پس برای توشه برداشتن، حتما حواس تان باشد که چکار میکنید».
و میگفت:«هیچ وقت دانشجوی خودم را برای شرکت در این مراسمها مواخذه نکردم، که چرا مثلاً آنجا رفتی و به درس و امتحانت اهمیت ندادی؟ »
و افسوس و صد حیف که حالا بعد از گذشتن از اربعین دانستم این شهید والامقام در کسوت خدمتگزاری به زوّار اباعبدالله الحسین هم، حاضر میشده است و امسال همه در موکب «غریبالحسین» حسرت جای خالی او را میخوردند، که چقدر دیر او را شناختهاند.
شهد شیرین شهادت گوارای وجود او، که با شوق به دیدار محبوب بال گشود.
✍ #سیده_بانو_عمرانی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: 🔶کارگاه حضوری تحلیل روایی فیلم «به همین سادگی» ساخ
📺جهت تماشای رایگان «به همین سادگی» روی پیوند (لینک) زیر کلیک کنید:
https://telewebion.com/product/0xc208603
📖همچنین متن فیلمنامه «به همین سادگی» در اپلیکیشن طاقچه قابل دریافت میباشد:
https://taaghche.com/book/3283
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar