eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
263 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 گس و شیرین آخرین قیمت طلا را فرستاده در گروه و زیرش نوشته: «به کجا داریم میریم؟»می‌نویسم: «با این دست فرمون به قهقرا!» در گروه بغلی یکی از هم‌مسیرها پیام گذاشته: «ان‌شاءالله امروز ساعت ۱۶:۴۸ سه ماهواره ایرانی به فضا پرتاب می‌شود. از همین الان، همین لحظه بنشینیم و روایت خودمان را بنویسیم؛ روایت پرتاب را.» می‌گویم چقدر من بی‌خبرم و می‌گوید تو پرتاب شده‌ای به زندگی! با یک سرچ دم دستی می‌فهمم امروز هفتم دی ماه هزارو چهارصدوچهار سه ماهواره بومی ایرانی ظفر۲، کوثری۱.۵ پایا پرتاب می‌شوند. غرور ملی‌ام قلقلک می‌شود و شیرینی این خبر، کمی طعم گس بلبشوی اقتصادی این‌ روزها را می‌برد. تلویزیون را روشن می‌کنم. می‌روم سراغ الگوهای روی میز و یکی‌یکی سنجاقشان می‌کنم به پارچه. گوشی را بین شانه و گردنم نگه می‌دارم؛ به مامان می‌گویم قرار است سه ماهواره برود فضا. می‌گوید که خبر دارد و قرار است یک ساعت دیگر از روسیه پرتاب شوند. در ادامه از حقوق این ماه که کمتر واریز شده‌ و بیمه تکمیلی که گران‌تر شده اما هنوز پرداختی‌های سه ماه گذشته را واریز نکرده هم می‌گوید. به دخترک می‌گویم که کانال را عوض نکند. _مگه نگاه می کنی؟ _ آره. منتظرم پرتاب ماهواره رو نشون بده. _ماهواره؟ _آره؛ دانشمندای ایرانی ماهواره ساختن. قراره بره بالای کره زمین. _ماهواره چیه؟ و این سخت ترین سوال را باید به زبان کودک دوم دبستانی ساده سازی کنم! _ماهواره مثل یک جعبه بزرگه. کارش شبیه به دوربینه ولی باید بره از کره زمین عکس بگیره و اطلاعات بفرسته. _پس باید هوشمند باشه! مثل آدم ولی جاندار نیست،نفس هم نمیکشه! خوشحالم که سوال دیگری نمی‌پرسد. تایید می‌کنم. سرم را به نشانه «آره یه همچین چیزی» تکان می‌دهم. _مامان! شمارش معکوسه؟ گوشه تلویزیون زمان ۴:۰۸ را نشان می‌دهد که هشتش هی کم می‌شود. _آره.چند دقیقه دیگه پرتاب میشه. _تا برم دستم رو بشورم پرتاب شده ؟! _نه می‌تونی بشوری. هنوز مونده! روی مبل جلو تلویزیون، کنار هم می‌نشینیم. _بیا برای ماهواره‌هامون دعا کنیم؛ براشون صلوات بفرستیم که پرتابشون موفق باشه _کی اونا رو ساخته؟ _دانشمندها، جوونای نخبه ایرانی. _چند نفر بودن؟ _نمی‌دونم چند نفر ولى حتماً تیم‌های قوی و پرتلاش داشتن. خیلی سال هست که دارن برای ساختنش زحمت میکشن. شاید خیلی از اون آدمها تا الان دیگه زنده نباشن یا شهید شده باشن. تصویر شهید طهرانی مقدم جلوی چشمم نقش می‌بندد. _عه مامان! داره نشونش میده. الانه؟ _آره همین الانه. _پس چرا خانم معلم به ما هیچی نگفته بود؟ در دلم میگویم یکی به نفع من! اصلاً مهر به وطن باید از خانه به دلش سنجاق شود. از جایش بلند می‌شود و به سمت تلوزیون می‌رود بعد با صدای بلند رو به من می‌گوید: «مامان! نوشته یک دقیقه دیگه!» و می‌پرد بالا. دوتایی بلند بلند صلوات می‌فرستیم. انگار که دکمه پرتاب در دستم باشد دلم دارد می‌لرزد که پرنده می‌پرد یا نه! پرچم لوله شده ایران را که بازمانده راهپیمایی ۲۲ بهمن است باز می‌کنم. یک پرچم یا صاحب الزمان از لایش می‌افتد! پرچم‌ها را تکان می‌دهیم. صدای «الهم اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره» احمدی‌نژاد ،از سال هشتادوهفت هنگام پرتاب ماهواره امید، می‌پیچد در گوشم. تلویزیون ،تمام صفحه، پرتاب را نشان می‌دهد. هورا می‌کشیم و دست می‌زنیم. بغض کرده‌ام و مژه‌هایم نم زده‌. دخترک زل زده به تصویر انفجار که هی کوچک‌تر می‌شود. می‌گویم: _به نظرت چطوری میشه یک جعبه‌ی صدوپنجاه کیلویی رو انداخت بالا؟ مثلاً به سنگینی یخچال! یه جوری باید بره بالا که از هواپیما هم بالاتر باشه! چشمانش گرد شده و ابروانش بالا رفته!نگاهم می‌کند و جوابی ندارد. _باید یک چیزی منفجر بشه تا انرژی زیادی درست بشه و بتونه ماهواره رو بندازه بالا. ولی این‌که چقدر انرژی لازمه رو متخصص‌ها باید حساب کنن. _وگرنه ممکنه خودش هم منفجر بشه! می‌خندم. _آره،شاید! این خیلی کار دقیق و مهمیه. این‌ها رو دانشمندای ما با زحمت یاد گرفتن. دشمنا دلشون نمی‌خواست ما یاد بگیریم. حتی وسیله‌های ماهواره رو به ما نمی‌دادن. _مثل انرژی هسته‌ای؟ در دلم می‌گویم: «سیاسیِ کی بودی شُمو؟!» مجری اعلام می‌کند که مرحله اول با موفقیت انجام شد. گوشی را برمی‌دارم و چرخی در صفحات مجازی می‌زنم. جز چند کانال و صفحه خبری انگار این واقعه لابه‌لای اخبار طلا و تورم گم شده. در قسمت نوت اینستاگرامم پرچم ایران را بالا می‌برم. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 بلندای غرور غرش پرتاب موشک ماهواره‌بر که در دل خود سه ماهواره ایرانی را جای داده، طنین‌انداز می‌شود. این نه تنها تصویری از پیشرفت و دستاورد است، بلکه نمادی است از عزم و اراده‌ای که از دل جوانان سرزمینم بیرون می‌آید. جوانانی که در دوران سختی‌ها و مشکلات از یاد نمی‌برند که باید برای آینده بهتر در این خاک تلاش کنند. می‌گویند چند جوان دهه هفتادی و هشتادی این ماهواره‌ها را ساخته‌اند. تقریبا هم سن و سال پسر خودم هستند. احساس می‌کنم مثل فرزندان خودم دوست‌شان دارم و بهشان عشق می‌ورزم. دلم غنج می‌رود وقتی می‌بینم با وجود همه تحریم‌ها، همه موانع و سختی‌ها ترجیح داده‌اند در کشور خودشان بمانند و خدمت بکنند. ای کاش همه این طور بودند. چقدر غصه می‌خورم وقتی همسرم هر بار می‌گوید یکی از همکاران و اساتید جوان دانشگاه‌شان از ایران مهاجرت کرده و یا قصد رفتن دارد. شاید آن‌ها به این فکر می‌کنند با این شرایط اقتصادی، هر روز اوضاع برای‌شان که سال‌های زیادی از عمر را صرف علم و دانش کرده‌اند سخت‌تر می‌شود. شاید امید به آینده‌ای روشن‌تر در جایی دیگر، آن‌ها را به این تصمیم رسانده باشد. اما ای کاش همه مثل همین جوان‌ها بمانند و کشور خودشان را بسازند. جوان‌هایی که به جای فرار از مشکلات، تصمیم گرفته‌اند با سختی‌ها دست و پنجه نرم کنند و به نسل‌های آینده نشان دهند که اگر عشق به وطن و اراده وجود داشته باشد هیچ چیزی غیر ممکن نیست. شاید این راه سخت‌تر باشد. شاید ناملایمات و مشکلات بیشتری وجود داشته باشد، اما در عوض عزت و سربلندی‌اش نصیب مردم خود ما خواهد شد. این جوان‌ها که در دل سختی‌ها هنوز هم به وطن خود ایمان دارند، نشان می‌دهند که وقتی اراده و خلاقیت با هم ترکیب شود، هیچ چیزی نمی‌تواند آنها را متوقف کند. ✍ 🌐https://eitaa.com/maahsou ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 کارت پرواز از مدرسه نرسیده، به سراغ گوشی رفت. بلند گفت: «دوستم لینک پیامک به ماهواره برام فرستاده» در ماهیتابه را گذاشتم؛ چند تا ظرف داخل سینک را شستم، دست‌هایم را خشک کردم و کنارش آمدم. قبل از این‌که من برسم خودش وارد لینک شده و پیام داده بود. ندیدم چه نوشته ولی حس می‌کردم قلبش به‌شدت می‌کوبد. انگار بالای کوه ایستاده است. به ساعت نگاه کرد؛ بلند گفت:« پنج ساعت و هیجده دقیقه دیگه مونده.» روی مبل صاف نشست، پاهایش را بالا آورد؛ دستانش را روی زانویش گذاشت. تسبیح دانه درشت آبیش را دور انگشتش چرخاند. چشمش به حرکت دایره ثابت مانده بود. تسبیح را نگه داشت، چند صلوات فرستاد. دوباره تسبیح را چرخاند، انگشتش را کمی خم کرد، خندید و گفت:« چه جالب، داره بیضی می‌چرخه، مثل مدارای دور خورشید.» باز سکوت و صلوات. دوباره و دوباره تسبیح را چرخاند. سر ناهار هم، فکرش مشغول بود. ظرف‌های ناهار را جمع کردم، آهسته پرسید:« پختن غذا چن ساعت زمان برده؟» حس کردم دارد چیزی را دو، دوتا، چهار تا می‌کند. گفتم:« ساعت نگرفتم، شاید دو ساعت شد.» خنده و تعجبش در هم گره خورده بود و گفت:« و ما بیست دقیقه‌ای خوردیم.» گفتم:« فقط دو ساعت نیستا، شاید چن ماه یا چن سال زمان برده.» نگاهم کرد. می‌دانستم دنبال سوال دیگری می‌گردد، ادامه دادم:« تازه اثر غذا توی بدنمون هم تا چن ماه و چن سال باقی خواهد موند.» هیچ‌چیزی نگفت و سراغ کتاب و دفترش رفت. دنبال دغدغه‌های یازده سالگی خودم گشتم. هرچه ذهنم را شخم زده یادم نیامد که آن زمان چه دلهره‌ای داشتم؟ هرچه بود این‌گونه نبود. حواسش به دقیقه‌ها بود. تلویزیون را روشن کرد و دو زانو جلویش میخکوب شد. تسبیح می‌چرخاند و صلوات می‌فرستاد. حس کردم بیشتر از من شوق دارد. حالا دیگر ثانیه‌ها را می‌شمرد. گوشی را برداشت. روی صفحه زوم کرد. منتظر پرتاب بود. روی زانوهایش بلند شد، فیلم گرفت. نمی‌توانست بنشیند. لحظه به لحظه  را برای دوستانش فرستاد. از مراحلش گفت، از پرتاب‌گرش، از چهار استوانه و شانزده موتورش. از ساعتی که ماهواره‌ها پرتاب شدند و می‌شوند. از قابلیتهای ماهواره‌ها. گفتم :« همه می‌بینن، گزارش نیاز نیس.» گفت:« این شوق منه، من دهه نودی با دهه هشتادی خیلی فاصله ندارم.» خدای من! در تمام لحظات سکوتش داشته به حرکت و مسیرش فکر کرده است. روبه‌روی اپن آشپزخانه ایستاد. گفت:« مامان! ما ده دقیقه پرتاب را نگاه کردیم.» نخواستم حرفش یادش برود؛ با نگاهم خب کش‌داری تحویلش دادم. ادامه داد:« از سال‌های خیلی دور، از زمان ابن هیثم برای این زحمت کشیدن» از آشپزخانه بیرون آمدم؛ بغلش کردم. در چشمانم زل زد و ادامه داد:« اثر کار اینا تا سال‌های خیلی دور می‌مونه؟» گفتم :« آره، حتما می‌مونه.» گفت:« میشه برام یه کارت پرواز از خدا بگیری؟  میشه برام دعا کنی من و دوستام، تو جوونی یه کاری بکنیم که تا سال‌ها اثرش بمونه.»  و باز من ماندم و غبطه به حال کودکم که او کجا سیر می‌کند و من کجا؟ ✍ 🌐https://eitaa.com/Rozaneh_1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 پرتاب ماهواره خودزنی مدتی‌ست در بعضی ایرانیان رنگ وروی زردی به خود گرفته، انگار اکثریت مردم دشمن خودشان شده‌اند و چاقو‌، نیزه زبانشان را در تن و بدن ایران‌جان فرو می‌کنند. طیف دانشجو تلاش می‌کند.به نقطه موفقیتی می‌رسد، خلاقیت به خرج می‌دهد. به اختراعی دست پیدا می‌کند. به‌جای شادی و به‌به. چه‌چه کردن، دشمن خودی سر می‌رسد و ضربه‌ای کاری وارد می‌کند و می‌گوید.«حالا مگه چیکار کردند. دو‌تا دانشجو یه اسباب بازی چیزی ساختن» چندی نمی‌گذرد آن به اصطلاح اسباب بازی وارد زندگی‌شان، می‌شود و موجب اسباب راحتی‌شان. تازه حالا، از کیفیت اعتراض می‌کنند. دانشمندانمان در صنعت. هسته‌ای پیشرفت می‌کنند. دوباره خنجر زبان کشیده می‌گویند:«ما هسته‌ای می‌خواهیم چه کار نان شبمان سر سفره نیست. بلاخره با گرادادن به دشمن، دانشمندانمان را هم به شهادت می‌رسانند. دیروز یکشنبه هفت دی بود، سه تا ماهواره هوا کردیم. قلبم ازخوشحالی داشت از سینه‌ام بیرون می‌پرید.ذوق مردم قدرشناسمان را که می‌دیدم، آرام می‌گرفتم. لحظه پرتاب ماهواره‌ها مغازه میوه فروشی مشغول خرید بودم هویج‌ها را یکی یکی وارسی وسوا می‌کردم ودر کیسه می‌انداختم، دختری جوان که هنوز فکر کنم اگر پسر بود پشت لبش سبز نشده بود، با تلفن همراه صحبت می‌کرد. «آره بابا همچین ماهواره ماهواره می‌کنندانگار چیکارکردن قیمت دلار و سکه رو ونمی‌تونن کنترل کنند ماهواره. هوامی‌کنند،حالابگو کجای دنیا رو می‌خواین بگیرین بشینید سرجاتون، با آمریکا آشتی کنید، خودش براتون همه چی می‌سازه» وبعد خنده بلندی کردذو سرش را برگرداند من را دید که با هویجی در دست و نگاه عاقل اندر سفیهی اورا نگاه می‌کنم، به محض دیدن من گوشی را دردستش جابجا کرد از چپ به راست و کلاه کاپشنش را جلو‌ داد وقدم‌هایش را بلند کرد و از مغازه خارج شد .گرچه قصد هیچ‌ توضیحی برایش نداشتم. اما دلم به حال دانشمندان و نظام وانقلاب وشهدا وامثال خودم سوخت. که دشمن تا کجا پیش رفته و چقدر مخ جوانان یا حتی جوانان قدیم‌مان راهم ترید کرده که طرف اصلا نمی‌خواهد طعم پیشرفت وبه خود بالندگی را بچشد و بپذیرد که ما الان کجای جهان هستیم. چند سال پیش، دریک فیلمی محمدرضاپهلوی دارد سخنرانی می‌کند می‌گوید «من در دانشگاه هاروارد به دیدن دانشجوها رفتم سخنرانی کوتاهی داشتم، بعد از دانشجوها پرسیدم من از ایران آمده‌ام می‌خواهم کشورم را بسازم به کمک شما دانشجوها نیاز دارم.» در بین جمع یک‌ دانشجویی بلند شد و به زبان خودش گفت: «ایران دیگر کجاست؟ وقتی به ایران برگشتم‌. تا مدت‌ها دراین فکربودم چگونه ایران را به همه‌ی دنیا نشان دهم. به فکرمان رسید جشن دوهزارو‌پانصد ساله را براه بیندازیم تا هم از سران کشورها هم از دانشجوهای کل دنیا دعوت کنیم، آن هم در تخت جمشید تا همه دنیا بدانند ایران ما کجاست و چه قدمتی دارد. محمدرضا شاه آن‌همه اموال بیت‌المال خرج کرد، تا ایران را به دنیا نشان دهد هیچ‌وقت مردم به خودشان گفته‌اند آن‌همه هزینه که در شکم مردم دنیا رفت برای ایران چه دستاوردی داشت؟ اما الان که ایران دارد هرروز در دنیا نه تنها نشان داده شده بلکه کشورها برای جوانانشان ایران هراسی می‌کنند این ایران هراسی یا اسلام هراسی نه تنها فکر و ذهن مردم جهان را بدبین نمی‌کند بلکه جوانان را به حرکت جنبشی وامی‌دارد که ایران مگر چگونه است که دارند همه را می‌ترسانند،مانند بلاگری که هفته قبل در شبکه خبر فوری دیدم به ایران آمده بود. برای سیاحت، خودش گفت: که وقتی به ما گفتند به ایران نروید کشته می‌شوید، من تصمیم‌ گرفتم جانم را به خطر بیندازم اما حقیقت را ببینم. در پیج خود با صدای بلند از ایران کلیپ پرکرده بود و می‌گفت : «آهای مردم دنیا اینجا ایران است‌، بهترین کشور دنیا ،امن ترین کشور دنیا، با صداقت ترین مردم دنیارا دارد، همه بیایید ایران.» کاش می‌شد این خنجر خود زنی بعضی هموطنان را از دستشان گرفت. تا پیکر زخم‌خورده ایران را التیام بخشید. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 پرتاب به‌سوی فضا سکوت عجیبی حکم‌فرما بود.سکوتی که پر از هیجان بود و همه منتظر یک اتفاق بزرگ بودند. روی صفحه نمایش، فقط اعداد و خطوط سبز رنگ بالا و پایین می‌رفتند.اما تمام حواسمان به آن نوک تیز موشک بود. آن موشک فقط یک قطعه فلزی نبود، بلکه نتیجه سال‌ها تلاش سخت مهندسان بود. ضربان قلبم تند شده بود مثل یک ماشین مسابقه‌ای که آماده شروع باشد. کمی استرس داشتم. چون شنیده بودم پرتاب موشک پر از ریسک است، اما بیش‌تر از آن امید داشتم که این همه زحمت به نتیجه برسد. دست‌هایم را محکم روی میز گرد چوبی فشار می‌دادم. آن قدر حواسم به صفحه نمایشگر تلویزیون بود که صداهای اطراف را نمی‌شنیدم و فقط به تلویزیون نگاه می‌کردم. انگار که این کار کوچک بتواند به آن غول آهنی کمک کند تا مسیرش را درست برود. لحظه‌ی موعود رسید. دستور صادر شد. اول آرام بود اما بعد با یک صدای مهیب و بلند، تبدیل به فواره‌ای از آتش شد. منظره حتی از پشت قاب تلویزیون، باور نکردنی بود یک نور نارنجی و سفید بزرگ که نشان می‌داد انسان چه‌قدر می‌تواند قدرتمند باشد و جاذبه زمین را به چالش بکشد در آن همه نور و صدا تمام خستگی‌ها و شک‌ها برای یک لحظه ناپدید شدند و فقط حس افتخار باقی ماند. چند دقیقه بعد پیام رسید، هر سه ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفته‌اند. در آن لحظه همه‌ی جزئیات مهم شدند؛ نه فقط موفقیت مهندسی بلکه پرواز هم زمان پایا،کوثر پیشرفته و ظفر ۲. من به آن نقطه کوچک و محو شده در آسمان نگاه می‌کردم،این فقط یک کار فنی نبود؛ یک جور تایید بزرگ بود. تاییدی که نشان می‌داد اگر با دقت و تلاش زیاد روی یک هدف تمرکز کنیم، می‌توانیم از زمین جدا شویم و در فضای بی‌نهایت جایگاه خودمان را پیدا کنیم. در آن لحظه، من فقط تماشاچی نبودم؛ بخشی از این پرواز بزرگ، در درون من هم به اوج رسیده بود. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 میریم بالا، بالاتر نشسته‌ام جلوی تلویزیون و خیره شده‌ام به صفحه آن و زیر لب ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" می‌خوانم. دخترم گریه می‌کند که چرا کانال تلویزیون را تغییر داده‌ام و چند دقیقه‌ای نمی‌تواند پویا ببیند. ذهنم پرتاب می‌شود به سن و سالی که دخترم آن‌قدر بزرگ شده که می‌فهمد و برایش توضیح می‌دهم پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی، آن هم به صورت هم‌زمان، چه افتخار بزرگی است. این‌که از بین صد و نود کشور جهان، فقط دوازده کشور «چرخه‌ی کامل طراحی و ساخت ماهواره» را دارند و ایران، یکی از این دوازده کشور است؛ و این، چه‌قدر کیف دارد. ماهواره‌هایی که تیم اصلی سازنده‌شان پنج دانشمند جوان هستند و میانگین سنی‌شان کم‌تر از سی سال است؛ واقعا غرورآفرین است. الان که دو سال و اندی بیش‌تر ندارد. فقط ذهنش به برنامه‌های شبکه‌ی پویا قد می‌دهد و برای چند لحظه منع شدن از تماشای آن، فریادها سر می‌دهد. و من به عنوان مادری مهربان، دلسوز و فداکار، بی‌اعتنا به تمام عربده‌های طفلم، ذکر می‌گویم و پرتاب ماهواره را نگاه می‌کنم. عددها به شماره در‌می‌آیند و حالا آتش زیر ماهواره را پر می‌کند. کم‌کم بالا می‌رود تا کاملا از زاویه‌ی دید محو می‌شود. در دلم آهنگ فیلم سینمایی «منطقه پرواز ممنوع» رد می‌شود که می‌گفت: «میریم بالا، بالا، بالاتر...» بقیه‌اش را به قول نیشابوری ها از بر نبودم. ماهواره که پرتاب شد، نفس عمیقی می‌کشم و منتظر صحبت‌های مجری نمی‌مانم، با سرعت برق و باد، شبکه پویا را می‌آورم و دخترم به شکل باورنکردنی، در لحظه صدای گریه‌اش قطع می‌شود. یاد کلیپی افتادم که در یکی از کانال‌ها دیده بودم. دیپلمات الجزایری در مصاحبه‌ای تصویری می‌گفت: «وقتی چند سال پیش در الجزایر دیپلمات بودم به وزیر خارجه وقت ایران در حضور رئیس جمهور الجزایر گفتم: با این همه تحریم و گرفتاری، چطور نود میلیون در ایران زندگی می‌کنند و پیشرفت دائمی هم دارید؟» این نشان می‌دهد که واقعا حمایت الهی وجود دارد. برای ما سوال است که شما چه‌طور در ایران زندگی می‌کنید؟ روزی چهارصدهزار بشکه می‌فروشید، پولش به ایران نمی‌رسد. پروژه اتمی و دفاعی شما مستمر است. نودمیلیون شهروند در ایران زندگی می‌کنند. نخست وزیر ما در سفرش به ایران گفته بود: تهران زیبا، تمیز و مرتب است. بازارها و مغازه‌ها پر از اجناس هستند. از شش ملت در منطقه حمایت می‌کنید. فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن، لبنان، سوریه (در آن زمان). پرسیدم: به راستی چطور دوام می‌آورید؟ در جواب گفت: وقتی در جلسات پرونده‌ها را باز می‌کنیم با فجایع روبه‌رو می‌شویم. فرصت شغلی وجود ندارد. مشکلات، هزینه ها، حقوق، مسکن، ازدواج جوانان، کارخانه‌ها، کشاورزی و ... پرونده ها را می‌بندیم و با ناامیدی به خانه می‌رویم. ولی ما پیرمردی داریم به نام "ولی فقیه"، نمی‌دانیم نیمه شب با پروردگارش چه می‌گوید که تا صبح تمام مشکلات حل می‌شود. می‌گفت: «از لحاظ مالی واقعا نمی‌توانیم ترتیب اثر بدهیم. ولی حس می‌کردیم چیز دیگری فراتر از اراده ما وجود دارد. چون واقعا پولی وجود ندارد. نفت می‌فروشی و پول آن وارد کشور نمی‌شود و در خارج می‌ماند. تحریم‌ها علیه ایران بسیار شدید است و چیزی از آن عبور نمی‌کند. با عراق که همسایه و دوست ماست نمی‌توانیم معامله کنیم چه برسد به دیگران. همان جا بود که رئیس جمهور الجزایر گفت: «شخص ولی فقیه شما برای ما دعا نمی‌کند؟ ما با این‌که هیچ تحریمی نداریم ولی امورمان روبه راه نیست. لحظه پرتاب ماهواره فقط به این فکر می‌کردم حضرت آقا این صحنه را می‌بینند؟ ایشان به چه موضوعی فکر می‌کنند؟ زیر لب چه دعایی زمزمه می‌کنند؟ زندگی ما ایرانی‌ها از سر صدقه ایشان و دعاهای خیرشان سر سلامت می‌گذرد وگرنه در شرایط فعلی، دشمن کم نداریم. دشمنی که نمی‌داند وقتی اراده یک ملت به پرواز درمی‌آید، هیچ مرزی باقی نمی‌ماند، حتی آسمان. تحریم‌ها هم عاملی هستند تا امروز، ایران در مدار قدرت بایستد و این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست. نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 پرتاب امید 1️⃣همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و داشتیم چای می‌خوردیم که خانم کلاس سوم با توپ پر وارد شد. در دستش چند کاغذ مچاله‌شده بود. خانم سالاری کاغذها را روی میز جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد و استکان چایش را از سینی روی میز برداشت و نشست کنار خانم کلاس دوم که داشت ناهارش را می‌خورد. بعد به دم دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسن‌پور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاه‌ها چرخید به طرف در دفتر. دو مهندسی که خانم سالاری می‌گفت با چشم‌های اشک‌بار دم دفتر ایستاده بودند. حسن‌پور کاغذهای مچاله را باز کرد. موشک‌ کاغذی بودند. سالاری گفت: «به جای گوش دادن به درس، موشک‌پراکنی می‌کنن.» حسن‌پور از پشت میزش بلند شد و به طرف مهندس‌ها رفت. نرمی گوش مهندس‌ها را در دستش گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدوم‌شون مهندس ساخت موشکه کدومشون لانچر پرتاب؟» ابروهای سالاری از جا جست. سعی می‌کرد خودش را عصبانی نگه دارد؛ اما نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. با آن دست دیگرش که استکان چای را نگه نداشته بود جلوی لب و دهانش را گرفت و با صدای تیزی جواب داد: «دانیال سازنده موشک بوده، پارسا هم پرتاب کننده.» حسن‌پور نرمی گوش‌ها رو فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیاید مدرسه تا دسته‌گل‌هایی رو که به فضا فرستادید نشون‌شون بدم.» 2️⃣زنگ بعد که معلم‌ها به دفتر آمدند حرف‌ها دور مهندس‌های هوافضای کلاس خانم سالاری می‌چرخید. یک‌دفعه به یاد خبری که دیروز خوانده بودم افتادم. گفتم: «راستی امروز ماهواره هوا می‌کنن.» چای افتاد در گلوی معلم کلاس اول که کنارم نشسته بود و افتاد سر سرفه. نفسش که برگشت با خنده کجکی روی صورتش پرسید: «هوا می‌کنن؟!» مجرد بین ماست. تازه از دانشگاه فرهنگیان فارغ‌التحصیل شده است. با گوشه ابرو، خانم‌های در دفتر را نشانش دادم و آهسته گفتم: «خاک بر سرت منصور. حواست رو جمع کن. حالا من به جای پرتاب یه چی دیگه گفتم. تو چرا ضایع‌کاری می‌کنی؟» 3️⃣در دفتر تلویزیون نداشتیم. سایت تلوبیون را روی مانیتور جلوی رویم باز کردم و شبکه خبر۲ را آوردم. مانیتور را چرخاندم به طرف معلم‌ها. صفحه نمایش تلوبیون سه قسمت بود. دو قسمت پخش زنده از پایگاه و لانچر پرتاب بود و یک قسمت هم سالن همایشی که چند نفر از مهندس‌ها برای مردم صحبت می‌کردند. نیم ساعت دیگر پرتاب انجام می‌شد. ساعت شانزده و چهل و هشت دقیقه. زنگ خورد و معلم‌ها به کلاس‌هاشان برگشتند و ما کادر اداری ماندیم پای تلوبیون. مدیر می‌رفت و می‌آمد. دنبال ثبت نام یک دانش‌آموز در سامانه بود. من و معاون‌های مدرسه هنوز جلوی مانیتور نشسته بودیم و زل زده بودیم به مانیتور. یک بار که مدیر وارد دفتر شد از معاون اجرایی پرسید: «سجاد، نشست توی سامانه یانه؟» سجاد حسینی هم شنیده و نشنیده همانطور که از پشت میزش زل زده بود به مانیتور جواب داد: «هنوز مانده تا بشینه توی مدار. بذار پرتاب بشه. توی مدار هم می‌شینه.» نگاه مدیر چرخید به طرف مانیتور و گفت: «ماهواره رو نمی‌گم که. منظورم اسم دانش‌آموزه.» بعد همان‌طور که از دفتر بیرون می‌رفت گفت: «همه این‌ها رو دارن برای اسرائیل آماده می‌کنن.» به این جای موضوع فکر نکرده بودم. حالا دیگر قضیه برایم حیثیتی شده بود. مدیر می‌آمد و می‌رفت و هر بار کاری به معاون‌ها می‌سپرد. نگاهی هم به مانیتور می‌کرد و هر بار نکته‌ای می‌گفت. یک بار گفت: «سه تا ماهواره است. کوثر و پایا و ظفر۲.» بار بعد گفت: «توی جنگ دوازده روزه اختلال‌های جی‌پی‌اس باعث شد به فکر ماهواره‌های جایگزین بیفتن.» یک بار هم که آمد و دید ما از پای مانیتور بلند نشده‌ایم گفت: «بی‌خیال بابا، اصلن می‌دونین چیه؟ از ناسا تلفن زدن به آموزشگاه گفتن شما به کارهاتون برسید، ما وقتی توی مدار نشست خودمون خبرتون می‌کنیم.» 4️⃣شمارش معکوس پرتاب شروع شد. خداخدا می‌کردم اتفاقی نیفتد. اتفاقی مثل اینکه موشک بالا نرفته کج شود و فرود بیاید. یا این‌که در مدار قرار نگیرد. رقم‌های آخر را با مدیر و معاون‌ها در دفتر شمردیم. سه دو یک، آتش. موشک شلیک شد و بالا و بالاتر رفت. چند ثانیه بعد یک قسمت از موشک جدا شد. مدیر گفت: «سه مرحله آزادسازی داره. بعد هم ماهواره که در مدار قرار گرفت از محفظه خارج میشه و اولین تصاویر رو نشون می‌ده.» چند دقیقه بعد ماهواره در مدار قرار گرفت. برگشتم به طرف معاون‌ها و گفتم: «ایشالله اولین تصاویر رو هم از اورشلیم می‌فرسته برامون.» معاون پرورشی که تا آن موقع ساکت نشسته بود گفت: «حالا نگو که بچه‌های هوافضای سپاه هم از اون طرف دارن موشک‌های خیبر و خرمشهر را چرب می‌کنن برای استعمال صهیونیست‌ها.» چند ثانیه اول مکث کردیم تا معنی حرفش را بفهمیم. جمله‌اش هنوز مثل ماهواره در فضا معلق بود. یک‌دفعه نفس همگی‌مان با هم بیرون پرید و فضای دفتر پر شد از خنده‌های بریده بریده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
5️⃣زنگ خانه خورد. دو تا مهندس کلاس خانم سالاری را دیدم که از در مدرسه بیرون رفتند. مسیرم از همان راهی بود که آن‌ها می‌رفتند. دو تا کوچه آن طرف‌تر از مدرسه ایستادند. از توی کیفشان دفتری بیرون کشیدند و از وسطش سری دو تا کاغذ کندند و شروع کردند به تا زدن کاغذها. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 حرکت رو به جلو هم‌زمان که در به در دنبال پزشک حاذق پوست هستم، گوشم به شبکه‌ی خبر است و با نگاه‌های گاه و بی‌گاهم، اخبار از تیغ تیز نگاهم جان سالم به در نمی‌برد. ذهنم از غصه‌ی ضایعه‌ی پوستی که روی پای فاطمه جا خوش کرده است، خم شده. با همه‌ی خمودی‌ام، حواسم به ساعت شانزده و چهل و هفت دقیقه هست. مگر می‌شود ایرانی باشی و یادت برود؟! چه‌قدر حس غرورش، شبیه شب بعد از شروع جنگ دوازده روزه است. شبی که مردم اسرائیل در سوراخ موش‌هایشان چپیده بودند و ملت ما، در فضاهای باز با شروع پرتاب ها، هلهله می‌کردند.آن شب از تلویزیون شاهد این زیبایی بودم و بلند بلند سوره‌ی فتح می‌خواندم. پیج اینستاگرام متخصص پوست آقای دکتر «م» را پیدا می‌کنم و به عکس‌هایی که تا اجازه‌ی وا شدن به آن‌ها ندهم باز نمی‌شود، توجه می‌کنم. «ممکن است دیدن این تصاویر، دلخراش باشد. » به بیوگرافی‌ای که از او در گوگل پیدا کردم، مشغول می‌شوم. با زیر چشمم، حواسم به شبکه‌ی خبر و صحبت‌های غرورآفرین مجری هست. دکتر «م» تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده است. بیست سال در مراکز تحقیقاتی آن‌جا کار کرده‌است و حالا به شیراز بازگشته‌است. دیار مادری‌اش. با دست پر آمده‌است. اختراعی که تازگی آن را ثبت کرده‌است. چشمانم پر از اشک می‌شود. درمانی ابداعی برای سرطان پوست. زیرلب ماشاالله می‌گویم و هم‌زمان لحظه‌ی موعود پرتاب موشک‌ها. روح خسته‌ام، چروک‌هایش را بیش از حد از هم باز می‌کند و نفس راحتی می‌کشم. به فاطمه که نگاهش به من است، لبخند می‌زنم. ✍ ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar