بابا مشتی، من برای هیئت که همین دیشب آخریش بود دلم یه ذره شده،دارم میمیرم !
بعد شما میای حرمتو ازم میگیری؟میدونی چند ماهِ نیومدم؟بخدا که دلم برات تنگ شده...
یادته کی این عکس و گرفتم؟ آبان ماه،زیارت آخر،ساعت آخر ،تک و تنها، صحن گوهر شاد، بارون ،
دلم مونده اونجا...
کاش صدای منم میشنیدی و چقد دلم واسه اون حرم قشنگت تنگ شده پسر حضرت زهرا(س)
#رَواقنویس
رَواق؛
بابا مشتی، من برای هیئت که همین دیشب آخریش بود دلم یه ذره شده،دارم میمیرم ! بعد شما میای حرمتو ازم م
آهو شدم که فقط نوازش کنی مرا...
خوشا به حال کسایی که حرم و از نزدیک ندیدن!
چون ببینی و جابمونی رو هیچوقت درک نمیکنن!!
ابیعبدالله،پسرامیرالمؤمنین
ببین زندگیمو،دلم برات تنگ شده
یبار جاموندم بسه ...
اسم اربعین میاد میترسم،نکنه؟ نکنه صبح اربعین چشمامو باز کنم سقف اتاقمو ببینم؟ نکنه شب اربعین این گوشه هیئت بشینم ببینم هیئت مثل پارسال خلوته همه رفتن من بیچاره یه گوشه نشستم و شما سرت با زائرات گرمه؟
شما حتی دلت به حال اون نیزه هایی که پرت میشد سمتت سوخت که تنها نمونن،همشونو به آغوش کشیدی...
منم بغل کن . توروخدا .
بلد نیستم مثل بقیه خوب بنویسم برات .
توروخدا بغلم کن. همین
#رَواقنویس