eitaa logo
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
699 دنبال‌کننده
65 عکس
43 ویدیو
0 فایل
تک‌نگاری‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌های حقیر سراپاتقصیر @mhazimi84
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
پسرک فلافل‌فروش -عه! هادی ذوالفقاری! توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولی
پسرک فلافل‌فروش -عه! هادی ذوالفقاری! توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولین چیزی که از تحیر و گیجی درم آورد، پوستر آ چهار یک‌ور رهایی بود که عکس هادی ذوالفقاری را چسبانده بود روی یکی از استندهای ضاحیه. پَر بالای سمت چپش پِل‌پِل می‌کرد ولی خودش به اسلحه تکیه داده بود و به قیافه ما می‌خندید. چند روز بعد هم، فاطمه اسمش را برایم گفت. دخترک نوجوان چادربه‌سر در یکی از مدارس آوارگان محله فتح‌الله بیروت، بین اسم ابراهیم هادی و شهید چیت‌سازیان، نام هادی ذوالفقاری را بُرد. گفت این شهید را توی لبنان زیاد می‌شناسند. ادعایش به استناد عکس چند روز قبل برایم پذیرفتنی بود. نمی‌دانم سِرش چه بوده که هادی را میان آن همه شهید خوش‌قیافه لبنانی پرطرفدار کرده؟ ایرانی بودن؟ فلافل‌فروش بودن و علاقه مردم لبنان به فلافل در غذاهای یومیه؟ یا چاپ کتابش توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی که کتابهایش توی لبنان پرطرفدار است؟ همه اینها هست ولی به نظرم چیز مهمتری هم باید باشد. مثل خود ابراهیم هادی که یک باره از میانه تاریخ بیرون آمد و دل صدها هزار جوان و نوجوان را بُرد. بیست سال قبل، کی داش ابرام را می‌شناخت؟ حالا هادی ذوالفقاری‌ای که میگفته: «یک روزی با خودم ‌گفتم: من زیبا نیستم و اگر بمیرم، هی‌چکس برایم کاری نمی‌کند و محال است کسی عکسم را طراحی و چاپ کند.» (ترجمه متن داخل کلیپ الصاقی) عکس و کتابش، لبنان با شهیدان خوش‌بر و روتر را پُر کرده. از این مثال‌ها هر چه بزنم کم نمی‌آورم. شهید حججی هم پیش از آخرین اعزامش به همسرش گفته بود: «دوست دارم اگه شهید شدم مداح مراسمم سیدرضا نریمانی باشه» و همسرش برای شوخی گفته بود: «نه بابا! نریمانی رو برای شهدای بزرگ میبرن. برای تو باید یه مداح دست چندم و در پیت پیدا کنیم.» و مداح مراسمش همان شد که دوست داشته بود. خلاصه‌اش بیان حضرت امیر(ع) است: «هرکه از دنیا رو بگرداند، دنیا خاضعانه به سمتش خواهد آمد.» هادی ذوالفقاری هم همین بود. با اینکه در حوزه علمیه نجف درس می‌خواند، وقتی به ایران برمی‌گشت، لوله‌کشی یاد می‌گرفت تا خانه‌های خانواده‌های فقیر عراقی را مجانا به آب و گاز وصل کند. حالا دنیا لوله‌کشی کرده تا اسم و رسم و عکسش را همه‌جا پخش کند از ایران تا عراق تا لبنان و چه می‌دانیم شاید برای جوانی مالایی یا دخترکی اسپانیولی هم دلبری کرده باشد. @ravayat_nameh
یک‌سال‌و‌نیم بعد سلام سید جان خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش بعد از آن‌که نتوانستی پول خرید زمین موکب را جمع کنی و شهرداری هم زمینش را پس گرفت و به‌خاطر مسقف کردن چایخانه موکب ازت شکایت شد و چند روزی بازداشت شدی و بعد هم با قلبی شکسته و چشمی پراشک شیراز را رها کردی و خودت را گم‌گور کردی و سیم‌کارتت را سوزاندی و راه‌های ارتباطی‌ات را قطع کردی، خیلی دنبالت گشتم تا پیدایت کنم و برایت این نامه را بنویسم...
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
یک‌سال‌و‌نیم بعد سلام سید جان خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش ب
یک‌سال‌و‌نیم بعد سلام سید جان خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش بعد از آن‌که نتوانستی پول خرید زمین موکب را جمع کنی و شهرداری هم زمینش را پس گرفت و به‌خاطر مسقف کردن چایخانه موکب ازت شکایت شد و چند روزی بازداشت شدی و بعد هم با قلبی شکسته و چشمی پراشک شیراز را رها کردی و خودت را گم‌گور کردی و سیم‌کارتت را سوزاندی و راه‌های ارتباطی‌ات را قطع کردی، خیلی دنبالت گشتم تا پیدایت کنم و برایت این نامه را بنویسم. پرس‌وجو کردم و فهمیدم اولش چند ماهی رفتی نجف در جوار امیرالمومنین(ع) و وقتی درد سینه و سوزش جگرت فروکش کرد، زندگیت را جمع کردی و با خانواده و دخترها راهی همان روستای عربصالیم شدی. اصلا دوست نداشتم این چند خط را بنویسم ولی هر کاری کردم نشد‌. این‌ها را مینویسم تا بفهمی این یک سال و نیم چه بر سر شیراز آوردند. شاید با همین چند خط و کلمه، در تصمیمت برای ماندن در لبنان تجدیدنظر کنی. چند روز بعد از بازداشتت، یکی از معاونت‌های شهرداری و تعدادی از اعضای شورا نامه زدند به شهردار که این‌جا را باید تبدیل به فضای سبز کنیم و جای موکب درخت بکاریم این هوا. چند تا هم بند و آیین‌نامه زدند تنگش و بولدوزر انداختند پای سیمانهای کف محوطه و در چند روز تبدیلش کردند به زمین باغی. باورت میشود سید؟! همان زمینی که این‌قدر رویش برای سیدالشهدا(س) و ائمه اشک ریخته شده بود را نابود کردند‌. همه المان‌های بین‌الحرمین را هم جدا کردند و انداختند پشت چند تا وانت و الان نمی‌دانم در کدام انبار شهرداری رویش یک وجب خاک نشسته باشد. بعد که خیالشان از تو راحت شد، بی‌خیال درختکاری شدند. تراکمش را هم فروختند به یک بهایی مشکوک تا آنجا را تبدیل به هتل کند. هتل که چه عرض کنم. کاش هتل شده بود و محل اسکان خانواده بیماران. تا چند ماه که آنجا شده بود پاتوق دختر پسرهای با تیپ‌های درب‌و‌داغان. نمی‌دانم این را برایت بگویم یا نه، خاک به قلمم ولی آنجا را دور از جان تبدیل کردند به محل فستیوال سگ. یک دستشان توی دست هم بود و یک دستشان را هم بسته بودند به افسار سگ‌هایشان. باورت می‌شود سید؟ جایی که مردم چند سال روی زمینش دعای کمیل خواندند و شب تا صبح را روی آن موکتهای خشن خوابیدند تا فردایش به پیاده‌روی جاماندگان اربعین برسند و صبح‌شان را با دعای عهد شروع کردند، شده باشد محل سگ‌گردانی و پُر از فضله سگ. خاک بر دهانم. کاش بودی و با پشت دست می‌خواباندی تو دهنم تا جرئت نکنم برایت بگویم آنجا چقدر از این بطری‌های فلزی آبجو دیدم. چه‌قدر پای این بطری‌ها گریه کردم. آخر همه‌اش روضه تشت و ریختن شراب روی سر مبارک اباعبدالله یادم می‌آمد. سید! یک چیزی بگویم آتش بگیری؟! می‌دانم که توی این یک‌سال‌و‌نیم رسانه‌ها را چک نکردی ولی همان ایام سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه اسراییل، عکس هوایی موکب را گذاشت و زیرش نوشت: "اینجا همان جایی بود که قرار بود با تشکیل غرفه و فروش آش، اسراییل را نابود کند؛ حالا خودش نابود شده" یک نسخه نشریه جامعه بهایی‌ها را هم چند روز پیش دیدم که از تعطیلی کافه شهدا چه‌قدر خوشحال شده بود و یک پرونده ویژه برایش رفته بود. سید! همانها که علیه‌ت بیانیه می‌دادند، حالا با چراغ‌موشی دنبال یکی مثل تو می‌گردند ولی پیدا نمی‌کنند؟ آخر کی توی دوازده ماه سال، ده ماه برای اهل‌بیت(ع) برنامه برگزار می‌کند؟! سید! خواهشا در تصمیمت تجدیدنظر کن. این شهر خیلی به امثال تو نیاز دارد. دوستدار تو: محمدحسین عظیمی ۱۴۰۶/۲/۲۵ پ.ن: همه اینها را تخیل کردم و نوشتم. بعضی از این اتفاقات همین الان هم دارد توسط باند تبهکاری پیگیری می‌شود ولی هنوز اجرایی نشده. تنها نیرویی که می‌تواند مقابل این‌ها بایستد همراهی مومنین است: هو الذی ایدک بنصره و بالمومنین اگر می‌خواهید چنین بلایی سر شهرمان نیاید سریع‌تر دست بجنبانید خرید زمین موکب عزیزم حسین(ع) در بلوار شهید چمران شیراز حساب رسالت 10.6766727.1 کارت رسالت 5041721070137477 شبا رسالت 950700001000116766727001 سید عبدالغفار حسینی 👆👇 حساب ملت 8804713811 کارت ملت 6104337383384318 شبا ملت 890120000000008804713811 @ravayat_nameh
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نظر محمدرضا شهبازی (مجری برنامه تلویزیونی پاورقی) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله ❗️به‌مناسبت سالگرد پایان جنگ ۶۶روزه حزب‌الله و رژیم صهیونی، فقط تا پایان هفته، این کتاب را می‌توانید با ۲۵٪تخفیف از شناسه @mhazimi84 سفارش دهید. @ravayat_nameh
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..." تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..." بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم. "آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!"
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمع
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..." تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..." بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم. "آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!" خط محو کم‌رنگی از آشنایی توی ذهنم داشت شکل می‌گرفت. چند ثانیه فکر کردم و بعد مثل سوزن‌گیرکرده‌ها "اِاِاِ" را تا جایی که نفس داشتم کشیدم. چهار پنج‌بار بیشتر آقا منوچهر را ندیده بودم ولی از دیدن و معاشرت باهاش ترس داشتم. بار اولی که پدر خانمم تماس گرفت و گفت: "چند تا موتور هست طبقه دوم پاساژ مهدی(عج). روبروی محل کارتون. میشه بری بگیریش؟" چند ثانیه پلان موقعیت مکانی محل کارم را توی ذهن آوردم: -از کی بگیرم؟ -اون‌جا یه خیاطی هست به‌نام آقا منوچهر. کنار آقا ریاض. برو ازش بگیر. ساده بود. باید می‌رفتم آن‌طرف خیابان و صد متر جلوتر و بعد هم بیست سی پله موزاییکی قدیمی را بالاوپایین می‌کردم. همین. ماجرا ولی پیچیده‌تر از این حرفها بود. آقا منوچهر قد بلندی داشت. با این‌که سنش چیزی بین هفتاد و هشتاد بود ولی یک موی سفید هم روی صورتش نداشت. یعنی دقیق‌ترش این‌ست که اصلا مویی روی صورت نداشت که بخواهد سیاه یا سفید یا جوگندمی باشد. سر کاملا کچل، ریش سه‌تیغه و ابروهای ریخته روی صورتی کشیده. این‌ها را وقتی دستم را پشت شیشه مغازه دودهنه خیاطی‌اش روی پیشانی‌ام نقاب کردم، دیدم. روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگی متعلق به عهد پارینه‌سنگی نشسته بود و به جلو خیره. دقیق‌ترش البته این میشد که انعکاس نور روی شیشه اجازه نداد بفهمم در افق محو شده یا خوابش برده؟ با پشت دست چند ضربه به شیشه زدم. سرش را سمتم گرداند. چند ثانیه گیج و منگ بهم خیره شد و بعد با چشم‌هایی که تا جای ممکن از قابش بیرون آمده بود، نگاهم کرد: "چرا بیدارم کردی؟ حالا وقت اومدنه؟ چه‌کار داری؟" این‌ها را با چنان صورت در هم و روی ترش و صدای ته‌چاهی‌ای گفت که پاهایم را جفت کردم و صاف ایستادم: "اومدم موتورهای آقای ابوالقاسمی رو ببرم" فکر کردم فامیل پدرزنم را که بیاورم احترام می‌گذارد ولی لحنش تغییری نکرد. لاطی‌وار موتورها را دستم داد: "بیا. بیگیرش" پله‌های مسیر برگشت را جمع‌و‌جور طی کردم. عضلاتم از خجالت منقبض شده بود. از آن روز به بعد، گرفتن موتور کولر برایم فرآیند پیچیده‌ای شد. باید حواسم به ساعت خواب آقا منوچهر هم میبود. آقا منوچهر در سه چهار بار بعدی هیچ‌وقت تلخ نشد. هربار کمی شوخی می‌کرد تا فضای رسمی بین‌مان را بشکند. نتوانست. من فقط از لابلای مکالماتم با پدر خانمم، حجمی از دلسوزی را در قضاوتم نسبت به آقا منوچهر اضافه کردم: "منوچهر هیچ‌کی رو نداره. نه ازدواج کرده نه پدری، نه مادری. پدرش رهاشون می‌کنه و مادرش هم سر زا میره. تا نوجوونی خونه این و اون بزرگ شد و بعدش مستقل. الان خودش هست و خودش. توی همین پاساژ زندگی می‌کنه." بعد از "اِ" کش‌دار واکنش به شنیدن خبر فوت، آخرین تصویرم را ازش مرور کردم. قد متوسطی که حین راه رفتن ده بیست درجه به چپ و راست منحرف می‌شد و چشم‌هایی که خیلی وقتها به جایی خیره بود. شاید خاطراتش را از این هفتاد و چند سال مرور می‌کرد: "چند روز پیش حالش بد میشه. میره بیمارستان. همون‌جا تموم می‌کنه. دو سه روز دنبال آدرس و خانواده‌ش بودن. فردا صبح اهالی پاساژ می‌خوان تشییعش کنن" پ.ن: آقا منوچهر روزش با رادیو لندن شروع می‌شد رولی همیشه آب‌دارترین فحش‌هایش را نثار نتانیاهو و ترامپ می‌کرد. شادی روحش صلوات و فاتحه‌ای مرحمت کنید. اگر هم توانستید برایش نماز شب اول قبر بخوانید، چون وارثی ندارد: منوچهر ابن محمدعلی @ravayat_nameh
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نظر دکتر ابراهیم رضایی (سخنگوی‌ کمیسیون‌ امنیت‌ ملی‌ و سیاست خارجی مجلس) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله @ravayat_nameh
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر یکم. وقتی مجتبی، کتاب را آورد شرمنده‌اش شدم. پیش خودم گفتم تو که توی این دو روز، نمیرسی کتاب بخونی، چرا بنده خدا رو کشاندی این‌جا؟ تا کتاب را توی دستم گرفتم، مجتبی گفت: "چه‌ قیافه تو‌دل‌برویی داره!" تا آن روز به قیافه‌اش دقت نکرده بودم. بیشتر توی کف لوگوتایپ کتاب بودم. نفهمیدم چرا ولی هروقت می‌دیدمش یاد فرمان موتورسیکلت می‌افتادم. دوم.‌ محمد حکم‌آبادی بهم پیام داده بود: "از ص۲۰ تا ۵۵ یکمی روایت کتاب نودونهمین نفر کند میشه. ولی بعدش روی دور می‌افته. تند رد شو، بخونش تا آخر. یکم برا امام حسین(ع) گریه کنی آخرش." تا صفحه۵۵ را خواندم و کتاب را کنار گذاشتم. آخرشب دوباره سراغش رفتم. به ساعت که نگاه کردم ساعت۱:۳۰ نیمه‌شب بود و من صفحه۹۵. سوم. پاهایم را روی میز محل کار، مثل قیچی روی هم انداخته بودم. داشت از احترام شهید به پدرش می‌گفت. این‌که خریدهای خانه پدری‌اش را انجام می‌داد. یاد خودم افتادم که دو هفته هست یک کار کوچک برای پدرم انجام نداده‌ام. فراموش کرده بودم. کتاب را انداختم کنار: "نمی‌خواد کتاب شهدا رو بخونی. یک‌کمی ازشون یاد بگیر." رفتم خانه پدرم و کارهایش را جلو بردم. چهارم. غیرت مهدی از مرزهای کتاب، خودش را می‌کشاند بیرون و توی دلم نشست. وقتهایی که توی ماشین یا خیابان‌های شیراز، زن بی‌حجابی از کنارم رد می‌شد، دست می‌گذاشتم روی صورت مهدیِ روی جلد تا نبیندشان. احساس می‌کردم بهش برمی‌خورد. توی خانه هم همین‌جور حواسم بود. پنجم. برای امام حسین(ع) هم گریه کردم ولی با جاهایی از کتاب اشک توی چشمم پِر خورد که بعید می‌دانم کس دیگری احساساتی شده باشد. مثل دیالوگی که گفت: "وقتی سنجرانی شهید شده، حتما منم شهید میشم." انگار گرمای امید به شهادت از جایی از قلبم دوباره زبانه کشیده باشد. ششم. توی خانه ماندم تا کتاب را تمام کنم. بین دویست کار اولویت‌دار دیگر، خواندن کتاب آمده بود سر صف.‌ به ساندویچ صبحانه گاز می‌زدم و بلند گریه می‌کردم. کتاب متحولم نکرد ولی چیزهایی در قلبم زنده شد که مدتها بود با آن وداع کرده بودم. @ravayat_nameh
طرح مهرانه کتاب فروش ویژه کتاب در بازداشت حزب‌الله با ۴۵٪ تخفیف به‌مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و هفته بزرگداشت مقام مادر https://boghcheketab.ir/product/کتاب-در-بازداشت-حزبالله/ 🔹کد تخفیف Boghcheketab1404 🌐خرید از سایت بقچه کتاب: www.boghcheketab.ir
هدایت شده از بقچه کتاب
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این‌بار سیدغفار از لبنان و کنار مقبره سیدحسن نصرالله اومده یک کتاب معرفی کنه، کتابی که بعد از شهادت سیدحسن و از دل اتفاقات لبنان جوونه زده 🌱 🔹جهت تهیه کتاب با ۴۵ درصد تخفیف به سایت بقچه کتاب مراجعه فرمایید: www.boghcheketab.ir 🔸کد تخفیف: Boghcheketab1404 📚 بقچه کتاب: @boghcheketab
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از فصل دوم | ۰۴.۰۹.۱۹ | گپ‌وگفتی درباره‌ روایت‌ها: شفاف‌ترین سکانس مادر-پسری از زبان محمدحسین عظیمی این قسمت از برنامه را در تلوبیون تماشا کنید. در @revayat_farstv