eitaa logo
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
699 دنبال‌کننده
65 عکس
43 ویدیو
0 فایل
تک‌نگاری‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌های حقیر سراپاتقصیر @mhazimi84
مشاهده در ایتا
دانلود
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نظر محمدرضا شهبازی (مجری برنامه تلویزیونی پاورقی) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله ❗️به‌مناسبت سالگرد پایان جنگ ۶۶روزه حزب‌الله و رژیم صهیونی، فقط تا پایان هفته، این کتاب را می‌توانید با ۲۵٪تخفیف از شناسه @mhazimi84 سفارش دهید. @ravayat_nameh
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..." تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..." بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم. "آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!"
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمع
آق منوچهر داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..." تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..." بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم. "آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!" خط محو کم‌رنگی از آشنایی توی ذهنم داشت شکل می‌گرفت. چند ثانیه فکر کردم و بعد مثل سوزن‌گیرکرده‌ها "اِاِاِ" را تا جایی که نفس داشتم کشیدم. چهار پنج‌بار بیشتر آقا منوچهر را ندیده بودم ولی از دیدن و معاشرت باهاش ترس داشتم. بار اولی که پدر خانمم تماس گرفت و گفت: "چند تا موتور هست طبقه دوم پاساژ مهدی(عج). روبروی محل کارتون. میشه بری بگیریش؟" چند ثانیه پلان موقعیت مکانی محل کارم را توی ذهن آوردم: -از کی بگیرم؟ -اون‌جا یه خیاطی هست به‌نام آقا منوچهر. کنار آقا ریاض. برو ازش بگیر. ساده بود. باید می‌رفتم آن‌طرف خیابان و صد متر جلوتر و بعد هم بیست سی پله موزاییکی قدیمی را بالاوپایین می‌کردم. همین. ماجرا ولی پیچیده‌تر از این حرفها بود. آقا منوچهر قد بلندی داشت. با این‌که سنش چیزی بین هفتاد و هشتاد بود ولی یک موی سفید هم روی صورتش نداشت. یعنی دقیق‌ترش این‌ست که اصلا مویی روی صورت نداشت که بخواهد سیاه یا سفید یا جوگندمی باشد. سر کاملا کچل، ریش سه‌تیغه و ابروهای ریخته روی صورتی کشیده. این‌ها را وقتی دستم را پشت شیشه مغازه دودهنه خیاطی‌اش روی پیشانی‌ام نقاب کردم، دیدم. روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگی متعلق به عهد پارینه‌سنگی نشسته بود و به جلو خیره. دقیق‌ترش البته این میشد که انعکاس نور روی شیشه اجازه نداد بفهمم در افق محو شده یا خوابش برده؟ با پشت دست چند ضربه به شیشه زدم. سرش را سمتم گرداند. چند ثانیه گیج و منگ بهم خیره شد و بعد با چشم‌هایی که تا جای ممکن از قابش بیرون آمده بود، نگاهم کرد: "چرا بیدارم کردی؟ حالا وقت اومدنه؟ چه‌کار داری؟" این‌ها را با چنان صورت در هم و روی ترش و صدای ته‌چاهی‌ای گفت که پاهایم را جفت کردم و صاف ایستادم: "اومدم موتورهای آقای ابوالقاسمی رو ببرم" فکر کردم فامیل پدرزنم را که بیاورم احترام می‌گذارد ولی لحنش تغییری نکرد. لاطی‌وار موتورها را دستم داد: "بیا. بیگیرش" پله‌های مسیر برگشت را جمع‌و‌جور طی کردم. عضلاتم از خجالت منقبض شده بود. از آن روز به بعد، گرفتن موتور کولر برایم فرآیند پیچیده‌ای شد. باید حواسم به ساعت خواب آقا منوچهر هم میبود. آقا منوچهر در سه چهار بار بعدی هیچ‌وقت تلخ نشد. هربار کمی شوخی می‌کرد تا فضای رسمی بین‌مان را بشکند. نتوانست. من فقط از لابلای مکالماتم با پدر خانمم، حجمی از دلسوزی را در قضاوتم نسبت به آقا منوچهر اضافه کردم: "منوچهر هیچ‌کی رو نداره. نه ازدواج کرده نه پدری، نه مادری. پدرش رهاشون می‌کنه و مادرش هم سر زا میره. تا نوجوونی خونه این و اون بزرگ شد و بعدش مستقل. الان خودش هست و خودش. توی همین پاساژ زندگی می‌کنه." بعد از "اِ" کش‌دار واکنش به شنیدن خبر فوت، آخرین تصویرم را ازش مرور کردم. قد متوسطی که حین راه رفتن ده بیست درجه به چپ و راست منحرف می‌شد و چشم‌هایی که خیلی وقتها به جایی خیره بود. شاید خاطراتش را از این هفتاد و چند سال مرور می‌کرد: "چند روز پیش حالش بد میشه. میره بیمارستان. همون‌جا تموم می‌کنه. دو سه روز دنبال آدرس و خانواده‌ش بودن. فردا صبح اهالی پاساژ می‌خوان تشییعش کنن" پ.ن: آقا منوچهر روزش با رادیو لندن شروع می‌شد رولی همیشه آب‌دارترین فحش‌هایش را نثار نتانیاهو و ترامپ می‌کرد. شادی روحش صلوات و فاتحه‌ای مرحمت کنید. اگر هم توانستید برایش نماز شب اول قبر بخوانید، چون وارثی ندارد: منوچهر ابن محمدعلی @ravayat_nameh
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نظر دکتر ابراهیم رضایی (سخنگوی‌ کمیسیون‌ امنیت‌ ملی‌ و سیاست خارجی مجلس) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله @ravayat_nameh
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر یکم. وقتی مجتبی، کتاب را آورد شرمنده‌اش شدم. پیش خودم گفتم تو که توی این دو روز، نمیرسی کتاب بخونی، چرا بنده خدا رو کشاندی این‌جا؟ تا کتاب را توی دستم گرفتم، مجتبی گفت: "چه‌ قیافه تو‌دل‌برویی داره!" تا آن روز به قیافه‌اش دقت نکرده بودم. بیشتر توی کف لوگوتایپ کتاب بودم. نفهمیدم چرا ولی هروقت می‌دیدمش یاد فرمان موتورسیکلت می‌افتادم. دوم.‌ محمد حکم‌آبادی بهم پیام داده بود: "از ص۲۰ تا ۵۵ یکمی روایت کتاب نودونهمین نفر کند میشه. ولی بعدش روی دور می‌افته. تند رد شو، بخونش تا آخر. یکم برا امام حسین(ع) گریه کنی آخرش." تا صفحه۵۵ را خواندم و کتاب را کنار گذاشتم. آخرشب دوباره سراغش رفتم. به ساعت که نگاه کردم ساعت۱:۳۰ نیمه‌شب بود و من صفحه۹۵. سوم. پاهایم را روی میز محل کار، مثل قیچی روی هم انداخته بودم. داشت از احترام شهید به پدرش می‌گفت. این‌که خریدهای خانه پدری‌اش را انجام می‌داد. یاد خودم افتادم که دو هفته هست یک کار کوچک برای پدرم انجام نداده‌ام. فراموش کرده بودم. کتاب را انداختم کنار: "نمی‌خواد کتاب شهدا رو بخونی. یک‌کمی ازشون یاد بگیر." رفتم خانه پدرم و کارهایش را جلو بردم. چهارم. غیرت مهدی از مرزهای کتاب، خودش را می‌کشاند بیرون و توی دلم نشست. وقتهایی که توی ماشین یا خیابان‌های شیراز، زن بی‌حجابی از کنارم رد می‌شد، دست می‌گذاشتم روی صورت مهدیِ روی جلد تا نبیندشان. احساس می‌کردم بهش برمی‌خورد. توی خانه هم همین‌جور حواسم بود. پنجم. برای امام حسین(ع) هم گریه کردم ولی با جاهایی از کتاب اشک توی چشمم پِر خورد که بعید می‌دانم کس دیگری احساساتی شده باشد. مثل دیالوگی که گفت: "وقتی سنجرانی شهید شده، حتما منم شهید میشم." انگار گرمای امید به شهادت از جایی از قلبم دوباره زبانه کشیده باشد. ششم. توی خانه ماندم تا کتاب را تمام کنم. بین دویست کار اولویت‌دار دیگر، خواندن کتاب آمده بود سر صف.‌ به ساندویچ صبحانه گاز می‌زدم و بلند گریه می‌کردم. کتاب متحولم نکرد ولی چیزهایی در قلبم زنده شد که مدتها بود با آن وداع کرده بودم. @ravayat_nameh
طرح مهرانه کتاب فروش ویژه کتاب در بازداشت حزب‌الله با ۴۵٪ تخفیف به‌مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و هفته بزرگداشت مقام مادر https://boghcheketab.ir/product/کتاب-در-بازداشت-حزبالله/ 🔹کد تخفیف Boghcheketab1404 🌐خرید از سایت بقچه کتاب: www.boghcheketab.ir
هدایت شده از بقچه کتاب
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این‌بار سیدغفار از لبنان و کنار مقبره سیدحسن نصرالله اومده یک کتاب معرفی کنه، کتابی که بعد از شهادت سیدحسن و از دل اتفاقات لبنان جوونه زده 🌱 🔹جهت تهیه کتاب با ۴۵ درصد تخفیف به سایت بقچه کتاب مراجعه فرمایید: www.boghcheketab.ir 🔸کد تخفیف: Boghcheketab1404 📚 بقچه کتاب: @boghcheketab
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از فصل دوم | ۰۴.۰۹.۱۹ | گپ‌وگفتی درباره‌ روایت‌ها: شفاف‌ترین سکانس مادر-پسری از زبان محمدحسین عظیمی این قسمت از برنامه را در تلوبیون تماشا کنید. در @revayat_farstv
هدایت شده از بدون مرز
🔵 مروری بر کتاب دربازداشت حزب الله 🔻«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. ✍به قلم محمد حکم آبادی 📚کتاب دربازداشت حزب الله ✍نوشته ی محمدحسین عظیمی 📍انتشارات سوره مهر 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ http://zil.ink/bedonemarz
هدایت شده از بدون مرز
🔵 🔹️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. از آن‌جا که باید شب‌های یَلدا به خانه‌ی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزب‌الله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان می‌داد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب می‌خواند!» کتاب از جنگولک‌ بازی‌های تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمی‌توانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در می‌آید؛ غصه می‌خوری؟ نگران می‌شود و همینطور یکی یکی مصیبت‌ها سر راه سبز می‌شود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابان‌های ضاحیه دست از عظیمی بر نمی‌دارد! اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام می‌شد؛ عظیمی با آن چشم‌های فرو رفته‌، هر جا پایش را می‌گذارد مظنون جاسوسی است! من نمی‌دانم چرا عکس‌ش را با شهید رئیسی نشان نمی‌داده!؟ آخر بچه‌های حزب‌الله با کتک‌کاری عظیمی را به ساختمان خودشان می‌برند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم! بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایت‌های مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیض‌ها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که می‌خواستم پیام دهم: «این‌حرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!» جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت‌ کردی» کوباند توی سَرم! گفت‌وگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمی‌گوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمی‌گوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ می‌گوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز می‌شود، می‌گوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک می‌کنه، جنبش‌های مقاومت آزاد از قیود مذاهبه» قصه قشنگ‌تر می‌شود وقتی این سوژه‌ها، اتفاقی می‌آیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسه‌ی محل اسکانِ آواره‌های شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را می‌نشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحی‌ها آن‌جا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسه‌ای مسیحی، که مدرسه‌اش شده اردوگاه شیعیانِ بی‌پناه. کلمه‌های کتاب، ریشه‌ی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلب‌تان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همه‌ی سفرنامه‌های اخیر لبنان را خوانده‌ام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمی‌دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟ ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش می‌برد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم می‌شویم با محمدحسین توی ویرانه‌ها و خرابه‌ها و کوچه‌های خلوت. کتاب را که می‌خوانی، می‌فهمی چقدر به آدم‌های 2 هزار کیلومتر آن طرف‌تر دل‌بسته‌ای. آن‌جا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آن‌جا هم از امام‌حسین می‌گویند. عظیمی که برای خانم‌های ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمک‌های زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس می‌گوید، کلی کیف می‌کنن. بحث حضور ایرانی‌ها، گروه‌های جهادی و هم افزایی‌هایی که بین بسیجی‌های ایران و حزب‌الله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد. نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه ☺️سر فرصت اگر شد. شب‌های یلدای 1404 ✍به قلم محمد حکم آبادی 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ http://zil.ink/bedonemarz
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
🔵#خط_مرز 🔹️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از
محمد حکم‌آبادی عزیز نویسنده کتاب تحسین شده عملیات احیاء (برگزیده بخش مستندنگاری جایزه ادبی جلال) محبت کردند و این یادداشت را برای کتاب در بازداشت حزب‌الله نوشتند.