eitaa logo
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
647 دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
3هزار ویدیو
37 فایل
🌷 کانال ویژه راویان(سیره شهدا،دفاع مقدس و مدافعین حرم،جبهه مقاومت،انقلاب،پیشرفت،مکتب حاج قاسم و جهاد تبیین) 🌹اهداف:اعزام راوی،برگزاری دوره روایتگری،اردوی راهیان نور و راهیان مکتب حاج قاسم، برگزاری کنگره ویادواره شهداو... ⚘سیاری @Mojtabas1358 ۰۹۱۰۰۲۳۷۶۸۷
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه شهید انتخاب کنید برید دنبالش باهاش ارتباط برقرار کنید شبیهش بشید حاجت بگیرین و شهید بشید! :)🍃 🌱 -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃 🌸🍃 📕✏عهد-کمیل 💠قسمت-شانزدهم 🥀کمیل همیشه به من می‌گفت: " من دو تا زن دارم؛ یکی تویی ،یکی سپاه . اون زن دوم هر وقت بگه من باید برم . "و هر وقت که می‌خواستند باید می‌رفت و این "باید" انگار برایم سخت و سنگین تمام می‌شد. اگر هم یک هفته می‌آمد مرخصی یک لحظه از من دور نمی‌شد. از طرفی سعی می‌کردم کمیل را زیاد در خانه پیش خودم نگه ندارم به خودم می‌گفتم: خب خانواده کمیل هم حق دارند باید ببیننش وقتی هم می‌رفتیم خانه‌شان شلوغ بود و همه خانواده دور هم جمع می‌شدند. یکی از روزها که کمیل نبود، دم غروب، خیلی دلم برای کمیل تنگ شده بود. یک دفعه دیدم کمیل تماس گرفت. تا اسم کمیل را روی صفحه تلفن همراهم دیدم، بغض کردم .تلفن را برداشتم: -سلام کمیل! - سلام خوبی ؟چه خبر؟ دیگر باغ صدایم را می‌لرزاند. - خوبم ممنون تو خوبی ؟ -خدا را شکر خوبم هنوز احوالپرسی مام تمام نشده بود که اشک توی چشم‌هایم سرازیر شد و روی گونه‌هایم سر خورد گفتم: -اینجا شوهرهاشون هستند. همه کنار هم هستند تو هیچ وقت نیستی تو همیشه میگی باید برم یگان. کمیل هیچ چیز نمی‌گفت .فقط ساکت بود.غروب خیلی دلتنگم کرده بود اصلاً نمی‌توانستم خودم را از دست آن غروب که نبود کمیل را بدجوری به رخم کشیده بود رها کنم مگر گله‌هایم تمام می‌شد انگار منو غروب و دلتنگی یقه هم را گرفته بودیم و بالاخره کمیل پادرمیانی کرد و گفت: - حالا گریه نکن! فقط تو گریه نکن مریم! مریم! عزیزم! حرفی برای گفتن نداشت مجبور بماندن بود سعی کرد آرامم کند و خداحافظی کردیم. 🥀 غروب فردا کمیل تماس گرفت. من از غروب روز قبل دلتنگی را تا غروب روز بعد همراه خودم به تنهایی کشیده بودم. گفتم: تو که نیستی فقط تماس می‌گیری و میگی چه خبر مریم؛ گفت: میام دیگه تو حالا انقدر ناراحت نباش فهمیدم دوباره می‌خواهد با حرف‌هایش دلم را به دست بیاورد بعد به من گفت: مریم جان تا ۱۰ بشمار.گفتم: یعنی چه تا ۱۰ به شمار؟ گفت: تو چه کار داری؟ تا ده بشمار قبول نمی‌کردم بشمارم بالاخره آنقدر اصرار کرد که شروع کردم به شمردن "۱ ، ۲ ، ۳ ،...."شنیدم زنگ در خانه را می‌زنند اما آنقدر بی‌حوصله بود که بی توجه به صدای زنگ که فکر می‌کردم مامان یا محبوبه در را باز می‌کنند گفتم : "خب تا ۱۰ شمردم چی شد؟ " گفت: هیچی فکر کنم صدای آیفون خونتون در اومده کسی در می‌زنه تو برو درو باز کن بعداً با هم حرف می‌زنیم. از جا بلند شدم گوشی آیفون را برداشتم گفتم "بله "دیدم کسی حرف نمی‌زند شک کردم رفتم جلوی در در را که باز کردم ناگهان کمیل از پشت در پرید روبرویم و گفت" سلام من اومدم" پریدم توی بغلش. مطمئنم که غروب داشت لبخند می‌زد به من که تا آن روز آنقدر خوشحالم نکرده بود اصلاً نمی‌دانستم با این کار کمیل چه بگو چه باید بکنم... &ادامه دارد... -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
هروقت‌درسختی‌های‌جنگ فشارهابرماحادث‌میشد وبه‌صورت‌بسیارمضطری‌هیچکاری ازمابرنمی‌آمد،پناهگاهی‌جز حضرت‌زهرا«سلام‌الله‌علیھا»نداشتیم...! سپھبدشھیـدحاج‌قاسم‌سلیمانی -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬صدای ماندگار شهید ♦️مصاحبـه با ملقب به سالروز شهادتت مبارک💔 -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃 🌸🍃 📕✏عهد-کمیل 💠قسمت-هفدهم 🥀کمیل می‌گفت: مریم همین که می‌رسم یگان تازه می‌فهمم ،وقتی کنار هم بودیم قدر همدیگرو نمی‌دونستیم. وقتی این حرف را زد دلم لرزید... گفت: مریم منو به خودت انقدر وابسته نکن .که وقتی می‌خوام شهید بشم بتونم ازت دل بکنم تو هم اجر بیشتری ببری. می‌دونی مریم دوست دارم هر کاری که می‌کنم هر قدمی که برمی‌دارم حتی وقتی که نماز اول وقت می‌خونم خودمو مدیون تو بدونم یا بگم اگه کار خیری می‌کنم اجرش نصف مال تو و نصف مال من! نمی‌خوام از تو نه عقب‌تر باشم نه جلوتر حتی وقتی شهید شدم اجرش را با خودت تقسیم کنم. و در شهادتم تو هم سهیم هستی. نقطه ضعف مرا می‌دانست پشت تلفن یا حتی وقتی بود، اگر حالت ناراحتی و قهر به خودم می‌گرفتم می‌گفت: مریم با من حرف نمی‌زنی؟ من شهید بشم تو دلت می‌مونه ها... 🥀یک روز تابستان خانه‌شان بودم .کسی خانه نبود. شروع کردم به تمیزکاری خانه، حیات را شستم و تمام خانه را جاروبرقی کشیدم و تا جایی که می‌شد همه جا را مرتب و منظم کردم. هوا گرم بود و من هم کار کرده بودم و بیشتر گرمم شده بود. پنکه دستی رو روشن کردم به سمت خودم و همینطور که دراز کشیدم خسته بودم خوابم برد. چشم هایم را نیمه باز کردم و فهمیدم برق رفته و باد پنکه به من نمی‌خورد اما همان لحظه بلافاصله حس کردم خنک شدم .دیدم کمیل یک ملحفه را گرفته دستش و دارد بالای سرم می‌چرخاند. از خستگی دوباره خوابم برد حدود یک ساعت بعد بیدار شدم. دیدم کمیل خیس عرق شده و هنوز دارد مرا باد می‌زند هنوز برق نیامده بود. دیگر از خواب سیر شده بودم نشستم گفتم: کمیل تو هنوز داری ملحفه را روی رو می‌چرخونی، منو باد می‌زنی خسته شدی بسه ،گفت: اومدم دیدم خونه رو شستی و همه جا را جمع و جور کردی و خوابت برده و برق هم رفته چون می‌دونستم به گرما حساسی و خسته‌ای دلم نیومد بیدار بشی... &ادامه دارد -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خاطره دیدار سید بشیر حسینی با حاج قاسم سلیمانی در فرودگاه برو پیش دختران کم حجاب، اونها پناه ندارن، چادر پناهه... -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
▫️سید عبدالحسین دستغیب عالم مجتهد و استاد درس اخلاق بود و به‌واسطه کتاب‌های اخلاقی‌اش از جمله گناهان کبیره، قلب سلیم، داستان‌های شگفت، شناخته شده بود. ▫️ایشان در مبارزات انقلابی نقش فعالی داشت و پس از انقلاب به امامت جمعه شیراز منصوب شد. عاقبت در آذر ۱۳۶۰ پس از اقامه نماز جمعه در یک حمله تروریستی انتحاری توسط منافقین به شهادت رسید و سومین شهید محراب نامیده شد. شهید -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
روحیه بسیجی فقط اونجایی که کوله پشتیِ پر از گلوله‌ت آتیش بگیره و خودتم ذره ذره باهاش بسوزی ولی با چفیه جلوی دهان خودت رو بگیری تا عملیات لو نره ..! شهید علی عرب که تنها یادگاری که ازشون موند، کف پوتیناشون بود که نسوز بود ..! -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 ۲۱ آذر، سالروز شهادت خادم آستان کریمه اهل بیت(سلام الله علیها)، شهید مدافع حرم مهدی ایمانی فُردویی گرامی باد🌹 @raviannoorshohada
📌 شهیدی که حاج قاسم او را کلید لشگر معرفی کرد 🔹️ در زمان جنگ بعثی ها برای شهید محمد مهدی کازرونی، جایزه ای بیشتر از فرمانده اش تعیین کرده بودند! ◇ در لحظه شهادت قرآن را بوسید و زیر لب امام زمان (عج) را صدا میزد. ◇ در عملیات حصر آبادان توانست با اسلحهٔ خالی چند عراقی را اسیر کند‌. ◇ حاج قاسم درمورد ایشان گفتند: حاج مهدی کازرونی کلید لشکر بود و قسم میخورم در وجودش ذره ای ترس وجود نداشت! -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------
6.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🔹 21 آذرماه سالروز شهادت شهید مدافع حرم از شهر مقدس قم ، مهدی ایمانی 🔹 ✨ | دخترم بدان که برای این چادر که یادگاری حضرت زهرا (س) است ، خون دلها خورده شده . . . | ▫️بخشی از وصیت نامه شهید مهدی عزیز . | -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/raviannoorshohada --------‐‐-------------------------------------------------