🌺✨
✨
#خاطره
+ گفٺنحاجحسینرواوردیم بیمارسٺان
رفٺیمعیادٺ
ازٺخٺاومدپایین
بغلمڪرد
پرسید:دسٺٺچیشدهـ؟...🤔
دسٺمشڪسٺهـبود
گچگرفٺهـبودمش
گفٺم:هیچےحاجآقا،
یهـٺرڪشڪوچیڪخوردهـ
شڪسٺهـ...☺️
خندیدوگفٺ
چهـخوب
دسٺمنیهـٺرڪشبزرگخوردهـ...
قطعشدهـ...🙃
#حاجحسینخرازے
#رازلبخندش...
🌺¦ @Razeparvaz
🌹✨
✨
#بآیدشکستهبشـے...
وآرد هیئت ڪه میشد،جایگآه و پست و مقآم را مۍگذاشت کنآر.🙃
میشد ی آدم خآکـے و مخلص...👌
از جآبجآیی چرخِ مخصوصِ حمل بآندِ صورت گرفته تآ شستن ظرف هآ،هر کارے از دستش بر میومد انجآم میدآد...
مـےگفتن:آقآ حآمد!شمآ افسری و همه شمآرو میشناسن،بهتره اینکارا رو بقیه انجام بدن...😕
مۍگفت:اینجآجآییهکهاگرسردارهم باشےبآیدشکستهبشےتا بزرگبشے...😉😁
صبر مۍکرد بعد از هیئت ڪه مردم مۍرفتن،مشغول شستن دیگ ها میشد!میگفت:شفآ تو آخر مجلسـه،آخر مجلس هم شستن دیگ هآست و من از این دیگ ها حاجتم رو خواهم گرفت.☺️
و آخــر هم حآجتش را بآ شهـــ😍ـآدت گرفت.
#شهیدحامدجوانے
#خاطره
#رازِپَــــرواز
🌹¦ @Razeparvaz
#خاطره
دایی..!
من رفتم..دستمال اشکهام رو با کمی
تربت #کربلا گذاشتهام لایِ قرآن روی
طاقچه...اگه یه وقت طوری شد،
آنهارا بگذارید کنارم...💔
#شهیدعزیزی :)
#رازِپَــــرواز🕊
@ParVa_Z313
🥀✨
✨
#خاطره
سال ۸۳ از همون روزای اول که اومده بود مسجدمون باهاش رفیق شدم. نه اینکه حالا شهیــــ🌹ــــد شده اینارو بگم اما خیلی باادب و باحجب و حیا بود.😍
تو این ۱۰ سال رفاقت،شوخی و سرکله زدن دیده بودیم ازش اما حتی یکبار فحاشی و بی احترامی،
هرگز...
به نقل از دوسـت شهید🙃
#شهیدامربهمعروفونهیازمنکر
#رآزِپَــــروآز
#اعتلایروحبلندشهداصلوات
🥀¦ @Razeparvaz
💛✨
✨
#خــآطره
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
راز شــہـید هـمـٺ...
🔷🔸 بارها به مَـن مـے گـفـتند: «این چـہ #فرمانده لشـڪـرے اسـٺ کـہ هـیچ وقت #زخمی نِـمـےشـہ؟😳
🌻برای خودم هم سؤال شده بود، از او مے پُـرسیدم: تو چرا هیچ وقت زخمے نمیشی؟
#می_خندید ،حـرف ٺـو حـرف مـے آورد و چیزی نمےگـفـت. 😑
🌿آخر، شب #تولد مصطفے رازش را به من گفت: «پیش #خدا کنار خانـہ اش، از او چند چیز خواستم::
اول: #ټــو را 💕
بعد: دو #پسر از تـو تا خونَـم باقی بماند،
بعد هم اینکه اگر قرار است بروم #زخمی یا #اسیر نشوم.😢
آخرش هم اینڪہ نباشم توی #مملکتی ڪه امامـش تـوش نفـس نڪـشد.»
همین هم شد.💙
راوے: همسـر شــهیــد
#شهیدحاج_محمدابراهیم_همت🌼
#رآزِپَــــروآز
💛¦ @Razeparvaz
#خاطره پدر بزرگوار #شهید_همت:
ميخواستم برم #كربلا، همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار كه منو هم ببر، مشكلی پيش نمیآيد. با خودم بردمش. اما سختی سفر به شدت مريضش كرد. وقتی رسيديم كربلا، اول بردمش دكتر.
دكتر گفت: احتمالا #جنين مرده. اگر هم هنوز زنده باشه، اميدی نيست. چون علايم #حيات نداره.
وقتي برگشتيم مسافرخونه، خانم گفت: من اين داروها رو نمیخورم! بريم #حرم. هرجوري كه ميتونی منو برسون به ضريح آقا. زير بغلهاش رو گرفتم و بردمش كنار #ضريح. رفتم يه گوشهای واسه زيارت. با حال عجيبي شروع كرد به #زيارت و بعد برگشتيم هتل
صبح كه برای #نماز بيدارش كردم. با خوشحالي بلند شد و گفت: #چه_خواب_شيرينی بود. توی خواب #خانمی رو ديدم كه نقاب به صورتش بود، يه #بچه زيبا رو گذاشت توی آغوشم.
بردمش پيش همون پزشك، ۲۰ دقيقهاي معاينه كرد. آخرش هم با تعجب گفت: يعنی چه؟ديروز اين بچه مرده بود. ولي امروز كاملا زنده و سالمه! كی اين خانم رو معالجه كرده؟ باور كردني نيست
وقتی بچه به دنيا اومد، اسمش رو گذاشتيم: #محمد_ابراهيم🌹
#سالروز_ولادت
#روحش_شاد_یادش_گرامی
#رآزِپَــــروآز
❤️¦ @Razeparvaz
🤲✨
✨
#خاطــره🎞
رفیقشهید :
هوا خیلی سرد بود...
ماهممون تو چادارا ۷یا۸نفری میخوابیدیم واقعا وحشتناک بودسرمای اون شبا ...
ساعت سه شب بود پاشدم رفتم بیرون،
دیدم یکی کنار ماشین باهمون پتو داره نماز شب میخونه!!
این چیزا رو ما تو واقعیت ندیدیم، توفیلمادیدیم!
اما من درمورد #بابڪ دیدم ..
یه جوون عاشق ..♥️🍂
#بابڪ داشت تواون سرما باخداش حرف میزد...💓
#شهیدبابڪنورے
#رآزِپَــروآز
🤲¦ @Razeparvaz
🌸✨
✨
#خاطــره🎞
رفیق شهید :
مدتے کہ در سوریہ بودم بابڪ خیلے ساڪت و آروم بود،
گاهے می رفت تو تنهایی و خلوت دعای شهادت می ڪرد و اشڪ می ریخت...
بعضے موقع ها می دیدیم
بابڪ نیست..
دنباش می گشتیم...
می دیدیم رفتہ کنار و گوشہ ها جاهاے خلوت تنهایی
دعا می کنہ...
همرزم شهید نورے می گوید:
بابڪ همیشہ در حال درس خوندن و عاشق مطالعه و یادگیرے مطالب تازه بود.
بابڪ زیر آتش ضد هوایی دشمن درس می خوند..
#شهیدبابڪنورے♥️
🌸¦ @Razeparvaz
→↓
#خاطره
#سردار
هر سال فاطمیه ده شب روضه داشت. بیشتر کارها با خودش بود، از جارو کشیدن تا چای دادن به منبری و روضه خوان.. سفارش میکرد شب اول و آخر روضه حضرت عباس (ع) باشد. مداح رسیده بود به اوج روضه.. به جایی که امام حسین(ع) آمده بود بالای سر حضرت عباس.. بدن پر از تیر ، بدون دست و فرق شکاف خورده برادر را دیده بود. با سوز میخواند...
تا اینکه گفت: وقتی ابیعبدالله برگشت خیمه ، اولین کسی که اومد جلو سکینه خاتون بود. گفت:《بابا این عمی العباس..》ناله حاجی بلند شد !《آقا تو رو خدا دیگه نخون》دل نازک روضه بود.. بی تاب میشد و بلند بلند گریه میکرد. خیلی وقت ها کار به جایی میرسید که بچه ها بلند میشدند و میکروفن را از مداح میگرفتند.. میترسیدند حاجی از دست برود با ناله ها و هق هقی که میکرد..
@Razeparvaz|🖤°•.