? #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_21
#باران
سری تکون دادم و گفتم:
- اره چند دقیقه ای هست خیلی هم گرسنمه.
رایان گفت:
- بلند شو بریم دست و صورتت رو بشور صبحانه هم بهت می دم.
بلند شدم و چون هوا یکم سرد بود چادر رو دور خودم پیچیدم سمت شیر های اب رفتن باز کردم همین که دستمو زیرش بردم یخ بستم وای چقدر سرد بود.
چطور وضو گرفتن با این اب سرد اونم این وقت صبح؟
به زور دست و صورت مو شستم و سریع خشک کردم.
رایان منتظر وایساده بود سمت ش رفتم و گفتم:
- یخ زدم.
راه افتاد و گفت:
- یه صبحانه مفصل گرم الان بهت می دم .
از قسمت چپ امام زاده که راه افتادیم کلی بساط پهن بود یکی اش یکی حلیم یکی نخود سالاد الویه فلافل و سامبوسه.
رایان گفت:
- برو اونجا زیر اون درخته بشین الان میام.
سری تکون دادم و جلوی چادر رو گرفتم و سمت همون جایی که گفت رفتم روی چمن نشستم.
هر کی با خانواده یا نامزد یا همسرش زیر یه درختی نشسته بود و صبحونه می خورد.
تازه اینجا بازار هم داشت حتما برم یه سری بزنم.
با صدای بفرمایید رایان بهش نگاه کردم نشست و سینی رو جلوم گذاشت.
فلافل گرفته بود و اش.
با لحن اعتراض گفتم:
- چرا کم؟خسیس نبودی!
رایان گفت:
- خسیس که نیستم همین هم زیاده نمی خوری همشو الان گرسنته فکر می کنی خیلی می خوری.
فلافل و برداشتم و گفتم:
- اصلا هم اینطور نیست تمام کردم دوباره باید بری بگیری.
باشه ای گفت و فلافل رو تمام کردم داشتم می ترکیدم اصلا نمی تونستم اش رو بخورم.
رایان فلافل رو خورده بود و دور اش بود.
عقب کشیدم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
- شما که قرار بود همه رو بخوری برم دوباره هم بگیرم چی شد پس؟
به درخت تکیه دادم و گفتم:
- سیر شدم.
رایان کاسه اش مو برداشت و گفت:
- می دونم واسه همین کم گرفتم که اصراف نشه.
مال منم خورد و سینی رو برد تحویل داد و گفت:
- بریم بازار؟
با هیجان اره ای گفتم.
جلوی چادر مو درست کرد داد دستم و گفت:
- اینجور می گیرن چادر رو.
باشه ای گفتم و سمت بازار حرکت کردیم.
همه دست فروش بودن ولی چیزای جآلبی داشتن.
یه تسبیح دلمو گرفت برش داشتم و گفتم:
- وای اینو باید بخرم.
خواستم کارت مو بدم که رایان حساب کرد راه افتادیم و گفتم:
- من خودم پول دارم.
رایان در حالی که نگاهش به اطراف بود گفت:
- مگه من گفتم نداری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- پس چرا حساب کردی؟
پیش یه دست فروش که سجاده می فروخت وایساد و گفت:
- با یه مرد که میای بیرون نباید دست تو کیف ت کنی.
خم شد و یه سجاده سفید با پروانه های ابی گرفت و حساب کرد داد دستم و گفت:
- اگه روزی تصمیم گرفتی خواستی نماز بخونی روی این سجاده بخون.
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما.
با دیدن جاکلیدی های جنگی گفتم:
- وای وایسا من اون طرح نارجنک و فشنگ و می خوام.
برام گرفت و وصل کردم به کلید هام.
یه عطر و دو تا کتاب یه انگشتر که یاقوت ش سبز بود و روش حک شده بود یا زینب هم گرفت برام وخرید خیلی جالب و خوبی بود.
کلا متفاوت ترین خرید توی زندگیم بود
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
قول آماری برای آمار۷٠
اگه ۷۰ تاییمون کنید از خریدای لوازم التحریرمون عکس و فیلم میزارم با دوتا تم لوازم التحریر 🤍🦋
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
- تابستون این انیمیشنارو ببین 🤩🍄 #idea #Animation . 𐙚 ֢
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا