eitaa logo
ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
168 دنبال‌کننده
169 عکس
22 ویدیو
0 فایل
دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسن: در اینجا آدمکی شیشه‌ای با حسرت های ریز و درشت آرامیده، لطفا رهایش کنید../ https://abzarek.ir/service-p/msg/4097950 جوابت رو داخل همین‌جا میدم
مشاهده در ایتا
دانلود
نیاز دارم مغزم برگرده به تنظیمات کارخانه .
یه جوری آشنا تو کانال هست که حس میکنم نمیتونم راحت باشم و باید با لباس مجلسی هردفعه بیام🤌🏻
ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
یه جوری آشنا تو کانال هست که حس میکنم نمیتونم راحت باشم و باید با لباس مجلسی هردفعه بیام🤌🏻
از دم همرو ولشون کن. فقط خودت باش :) درنهایت قرار نیست اونا موقع غم بیان نجاتت بدن. لااقل خودت باش که نشکنی از نبودن کسایی که بخاطرشون هر حرفیو نزدی..
-
آدمایی که فکر میکنن با بددهنی و توهین کردن خیلی خفن به نظر میرسن<<<<<
امروز از ساعت ۳ و نیم بیرون بودم ؛ کلی راه رفتم کلی استرس دیر رسیدن و کشیدم کلی منتظر موندم کلی خسته شدم کلی حواسمو پرت کردم الان که رسیدم خونه احساس میکنم هیچی نبودن اونا ؛ یه غمی نشسته روی دلم که هرچی میخوام حواسمو پرت کنم بازم نمیشه ، نمیشه ، نمیشه . .
-
اصلا مشکل ما از جایی شروع شد که فکر کردیم همه‌ی مشکلاتمون رو خدا سر راهمون قرار داده.
هدایت شده از ʜɪᴅᴅᴇɴ ᴘᴍ
امان از چشمی ک ببیند و در پس آن دلی که بخواهد
داشت میگفت اصن انگار هیچکس دیگه خوشحال نیست .. هرکسیو میبینی انگار یه غمی رو دلش سنگینی میکنه و کمرشو خم کرده .. دیگه هیچکس مثل قبل نمیخنده دیگه هیچکس مثل قبل خوشحال نیست ! میگفت انگار همه‌ی ادما تغییر کردن ، میگفت خودم یادمه قبلا چقدر همه الکی خوش بودن و چقدر به چیزای مسخره میخندیدن .. الان همه غصه دارن ، از کوچیک تا بزرگ .. اصن انگار همه زندگی کردن و فراموش کردن ؛ دیگه از تهِ دلشون نمیخندن ، خوشحال نیستن ، دغدغه‌ی چیزای کوچیکو ندارن . - اون فقط میگفت و من سکوت کرده بودم ؛ تو همین چند دیقه که داشت حرف میزد تمومِ زندگیم از جلو چشمم رد شد . راست میگفت ! یادم میوفتاد به اون وقتایی که چقدر سرِ هیچی خوشحال بودیم و میخندیدیم .. زندگی برامون یه جمع شدن خونه اقاجون و حرص خوردنای مامانجون سرِ شیطونیا و حرف زدن مامان و خاله و شیطنت بیش از حدِ ما بچه ها بود .. "ماها خیلی عوض شدیم گم شدیم بینِ غم و غصه هامون ؛ یکیو میخوایم که دوباره یادمون بده زندگی کردنو :)" 22 تیرِ 1402 ؛ به وقتِ 58 : 20
-