اصلا مشکل ما از جایی شروع شد که فکر کردیم همهی مشکلاتمون رو خدا سر راهمون قرار داده.
داشت میگفت اصن انگار هیچکس دیگه خوشحال نیست ..
هرکسیو میبینی انگار یه غمی رو دلش سنگینی میکنه و کمرشو خم کرده ..
دیگه هیچکس مثل قبل نمیخنده
دیگه هیچکس مثل قبل خوشحال نیست !
میگفت انگار همهی ادما تغییر کردن ،
میگفت خودم یادمه قبلا چقدر همه الکی خوش بودن و چقدر به چیزای مسخره میخندیدن ..
الان همه غصه دارن ، از کوچیک تا بزرگ ..
اصن انگار همه زندگی کردن و فراموش کردن ؛
دیگه از تهِ دلشون نمیخندن ، خوشحال نیستن ، دغدغهی چیزای کوچیکو ندارن .
-
اون فقط میگفت و من سکوت کرده بودم ؛
تو همین چند دیقه که داشت حرف میزد تمومِ زندگیم از جلو چشمم رد شد .
راست میگفت !
یادم میوفتاد به اون وقتایی که چقدر سرِ هیچی خوشحال بودیم و میخندیدیم ..
زندگی برامون یه جمع شدن خونه اقاجون و حرص خوردنای مامانجون سرِ شیطونیا و حرف زدن مامان و خاله و شیطنت بیش از حدِ ما بچه ها بود ..
"ماها خیلی عوض شدیم
گم شدیم بینِ غم و غصه هامون ؛
یکیو میخوایم که دوباره یادمون بده زندگی کردنو :)"
22 تیرِ 1402 ؛
به وقتِ 58 : 20