هدایت شده از خطخطی
منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش افتاد
تازه متوجه شدم دوتا گوشی دارد، آن که بزرگتر بود و جدیدتر به نظر می آمد، سفت و محکم بین انگشتانش خودنمایی میکرد، آن یکی که کوچک بود و قدیمی تر، روی زمین افتاده بود و بند بندش از هم جدا شده بود...
باتری اش یک طرف، در و پیکرش طرف دیگر!
از افتادن گوشی ناراحت نشد، خونسرد خم شد و اجزای جدا شده را از روی زمین جمع کرد
لبخند به لب باتری را سرجایش گذاشت و گفت: «خیلی موبایل خوبی است، تا به حال هزار بار از دستم افتاده و اخ نگفته!»
موبایل جدید را سمتم گرفت و ادامه داد
«اگر این یکی بود همان دفعه اول سقط شده بود... این یکی اما سگ جان است»
دوباره موبایل قدیمی را نشانم داد
گفتم: «توی زندگی هم همین کار را می کنیم، همیشه مراقب آدم های حساس زندگی مان هستیم، مواظب رفتارمان، حرف زدنمان، چه بگویم چه نگویم هایمان، نکند چیزی بگوییم و دلخورش کنیم..
اما آن آدمی که نجیب است، آن که اهل مدارا است و مراعات، یادمان می رود رگ دارد، غرور دارد، آدم است! حرفمان، رفتارمان، حرکت مان چه خطی می اندازد روی دلش...»
چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. سوار آسانسور که شدیم حس کردم موبایل قدیمی را محکم توی مشتش فشار می دهد...
#خطخطی
_cotton
InShot_۲۰۲۳۰۷۳۰-1690737004384.m4a
زمان:
حجم:
1.9M
آدما حرف میزنن
حرفن همش حرف
انقده سردن که گرمه پیششون برف :)
ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد ؛
خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم
در جهانی که پر از فرضیه های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم :)
- آدما چجورین؟
+ اونا عوضین
اگه بهشون محبت کنی و دوسشون داشته باشی مثل یه آشغال باهات رفتار میکنن !
هرجایی که باهاشون باشی بهت بی توجهی میکنن ..
اگه بفهمن از دستشون ناراحت شدی یه کاری میکنن تا ناراحت ترت کنن ..
- اما اگه یکی از اونا رو دوست داشتم چی؟
+ حتی اگه دوسشون داشتی هیچوقت نباید بهشون بگی !
اونا فقط تا زمانی باهات خوبن که از دوست داشتنت مطمئن نشدن اما به محضِ فهمیدنش تورو کنار میزارن و حتی خیلی وقتا با بی رحمانه ترین حالتِ ممکن قلبتو زیرِ پاهاشون له میکنن ..
آدما اصلا خوب نیستن؛
ازشون دوری کن .
16 مهرِ 1402
47 : 13 دیقهی ظهر
"دیالوگ های ثبت نشده"
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
فکر نکن فراموش شدی؛
یا مثلا من که از هرچیز و هرکس مینویسم یادم رفته برای تو بنویسم.
نه عزیزِ دل من؛
هر اتفاقی بیفته یادم نمیره تورو.
اولین باری که تو رو به آغوش گرفتم، چهارسالم بود
همون زمانی که تمومِ دنیام اسباب بازی ها بود.
چمی دونستم خواهر چیه؛
فقط یادمه همه میگفتن که تو یه عروسک واقعی هستی برای بازی هام.
یه عروسک که خدا فرستاده برام..
کم کم بزرگ تر که شدی؛
وجودتو حس میکردم. اینکه چقدر توی زندگیم قشنگه داشتنت!!
توی هر جمعی که میرفتیم، این وجود تو بود که منو از تنهایی در می آورد.
بعد از اومدنت، همه چیز عوض شد. تو شده بودی عروسکِ واقعیِ بازی هامو، منم شده بودم مامان کوچولویی که زورش نمیرسه درست بچشو بغل کنه!!
تو یادت نمیاد، ولی من خوب یادمه. شبی که برای اولین بار تاتی تاتی راه رفتی و اومدی پریدی توی بغلم، انگار دنیارو بهم داده بودن. روزی که دستای کوچولوت شکست و گریه میکردی، اون روز مثل یه کابوس گذشت برام. بر عکسش وقتی خودت گچ دستتو در آوردی از توی دستات؛ کلی برات ذوق کردم. باور کن تمومِ وقتایی که از پیش دبستانی میومدم و تو میومدی دم پله ها و ذوق میکردی هنوز یادمه :))
شبی که توی پارک داشتیم بازی میکردیم و انگشتت پاره شد، میخواستم از حجم غصه دق کنم.
یادته روز اولی که میخواستی بری مدرسه رو؟
لباس هامو پوشیدم و با ذوق اومدم مدرسه. وقتی اسمتو توی صف خوندن که بری سر کلاس، دیدن اون چهرهی کوچولو و معصومت خیلی قشنگ بود.
یا بزار برات از وقتی بگم که بزرگ تر شدی. از تمومِ وقتایی که توی دورهمی فامیل همه ذره بین میذاشتن رومون و میگفتن:«زینب و زهرا چقدر خوبن باهمدیگه.»
قسم میخورم تموم اون وقتا به بودنت افتخار میکردم و از ته دل خدارو شکر میکردم که تورو بهم داد.
ما هیچوقت دعوامون نشد؛ مگر همون روزایی که کوچولو بودیم و سر در و دیوار و دستشویی و تلوزیون و عروسک دعوا کردیم.
میخوام بهت بگم همون طور که خوندن این چند تا خاطره شاید حالتو خوب کرد، تو صد برابر این چند تا جمله با اومدنت حالمو خوب کردی.
تو بهم رنگ دادی وقتی داشتم با تنهایی بی رنگ میشدم. تو بهم حسِ قشنگِ زندگی با یه موجود کوچولو رو دادی که با بودنش دیگه نیازی به دوست و رفیق نداشتم. تو بهم خنده دادی. تو بهم حال خوبِ هم صحبتی توی غم هارو دادی. تو بهم پناه دادی وقتی بین جمع فامیل بی پناه بودم. تو بهم قشنگی دادی توی اینهمه اتفاق زشتِ دنیا!!
تو با اومدنت بهم حسِ قشنگِ خواهر بودنو هدیه دادی؛ حسی که هیچحسی نمیتونه جایگزینش باشه..
آره گیانم؛
تو شدی همون کسی که پایهی شعر خوندنامه؛
شدی همون کسی که بعد از گفتن هر شعر فقط شعرامو به اون نشون دادم.
و الان اومدم این یه دقیقهی آخرِ روز تولدت بهت بگم؛
یادم نرفته بود برات تبریک بگم!!
اینبار میخواستم آخرین دقیقهی روز تولدت بهت تبریک بگم؛
میخواستم باشم اولین خواهری که آخرین نفر بهت میگه:
تولدت مبارك زهرای من🫀:)
قوی بمون؛
مثلِ همیشه!
1402/07/18
23:59
برای زهرا ..
#زینبِبهار