eitaa logo
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
626 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
322 ویدیو
11 فایل
مرکز تولید،توزیع و ترویج کتاب و محصولات جبهه فرهنگی و انقلاب اسلامی در استان خوزستان 🚩پادادشهر خ۱۷غربی پ۱۳۶ حسینیه هنر ارتباط با ادمین: @ammar_khz02
مشاهده در ایتا
دانلود
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
این سیزده آبانی‌ها🇮🇷 از دیشب با خودم کلنجار می‌روم که بروم یا نه! هوا چند روز است که آلوده است و کلی کار عقب مانده دارم. در نهایت آلودگی هوا و کارهای عقب مانده قانعم نمی‌کنند. تصمیمم را می‌گیرم و مثل سالهای گذشته می‌روم راهپیمایی ۱۳ آبان. خودم را به ابتدای مسیر می‌رسانم. در یکی از غرفه‌ها پلاکارد پخش می‌کنند. خانم میانسالی پلاکارد به دست سمت دانش‌آموزانش که چند قدم جلوتر منتظرند می‌رود. یکی از بچه‌ها با هیجان می‌گوید خانم یک مرگ بر اسرائیل بدهید به من! از حالت گفتنش خنده‌ام می‌گیرد. دنبالشان می‌روم. هیچ‌کدام چادری نیستند. در عوض یا زلفی از جلوی مقنعه انداخته‌اند یا گیسویی از پشتِ سر یا هردو. با معلم‌شان خوش‌و‌بش می‌کنم. مدیر دبیرستان است. همان دبیرستانی که من آنجا درس خوانده‌ام. ذوق‌زده می‌شوم. سراغ مدیر و معلمهایم را می‌گیرم که مطمئنم همگی بازنشسته شده‌اند. معلم پرورشی‌شان هم آمده، سن و سالش مثل معلم پرورشی قدیم خودمان است فقط کمی خسته‌تر. از بچه‌ها می‌پرسم خودتان خواستید بیایید یا چون مدیر و معلم گفتند آمدید؟ می‌گویند هیچ اجباری نبود. کمی اخم می‌کنند. انگار از سوالم خوششان نمی‌آید. به شروع مسیر می‌رسیم. هم دانش‌آموزان و معلمان هستند هم خانواده‌ها. از مادری که با کالسکه بچه آمده تا پیرمرد خمیده‌ای که عکس حاج قاسم را گرفته است. تمام مدت ترانه و سرود از بلندگو پخش می‌شود. مشغول صحبت با بچه‌ها هستم که پخش آهنگ جدید فضا را زیر و رو می‌کند. آهنگ بندری با موضوع مقاومت! چند دقیقه‌ای از ۱۳ آبان خارج می‌شویم و می‌رویم توی شب یلدا و جشن پایان سال. بیشترِ بچه‌ها پسر و دختر شروع به حرکات موزون می‌کنند. همه جوره! یکی این طرف شانه می‌لرزاند و آن طرف یکی قِر کمر می‌رود، یکی کِل می‌کشد و آن یکی رقص گردن می‌کند. سعی می‌کنم خودم را متعجب نشان ندهم. نمی‌دانم بخندم یا تأسف بخورم! بعضی معلم‌های دماغ عملی از پشت دولایه گریم لبخند می‌زنند. چندنفر از معلمهای قدیمی و مذهبی تذکر می‌دهند! جواب می‌شنوند خانم همه دارند می‌رقصند. بندری که تمام می‌شود بچه‌ها برایم توضیح می‌دهند به غزه و لبنان کمک کرده‌اند. نورا پس‌اندازش را داده، مبینا هم می‌خواسته طلا بدهد اما خانواده‌اش قبول نمی‌کنند. راهپیمایی شروع می‌شود. باران همان دختری که دنبال پلاکارد مرگ بر اسرائیل بود با یک دست پلاکارد گرفته و با دست دیگر پرچم فلسطین. همچنان صدای آهنگ و ترانه و سرود می‌آید. هربار شعاری گفته می‌شود بچه‌ها پرچم‌ها را بالاتر می‌گیرند و با صدای بلند شعار را تکرار می‌کنند. مشتاق شنیدن شعار هستند. ظاهراً در این مورد ذائقه‌ها چندان تغییری نکرده است. بیست سال پیش ما هم مشتاق شعاردادن بودیم. آنقدر که وقتی گوینده‌ی شعار ساکت می‌شد یکی از میان جمعیت دم می‌گرفت و بقیه با او تکرار می‌کردند. به جایگاه می‌رسیم. گروههای سرود دانش‌آموزی یکی پس از دیگری بالا می‌روند. بچه‌ها بعضی از سرودها را هم‌خوانی می‌کنند. هم‌خوانی‌شان را دوست دارم. یکی دو سرود را به ذهن می‌سپارم تا بعد دانلود کنم. بچه‌ها عکس یادگاری می‌گیرند و به نشانه پیروزی دستشان را بلند می‌کنند. جمعیت کم‌کم متفرق می‌شوند. بچه‌ها هم خداحافظی می‌کنند. برای چند لحظه بین دو زمان گم می‌شوم. اتوبوس مدرسه منتظر ماست. ما که هم بچه بسیجی‌های مدرسه هستیم و هم توی فضولی و شلنگ تخته انداختن از بقیه جلوتریم مثل همیشه دیر به اتوبوس می‌رسیم. ✍️🏻زینب حزباوی 🆔 @resanebidari_ir