19.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 باهم بشنویم
🔺 موکبلبخندها 🔻
💠 شما هم میتونید با ارسال خاطرههای خودتون از این ایام مارو همراهی کنید
✍نویسنده و گوینده:
شقایق حیدری کاهکش/ محقق حسینه هنر اهواز
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
🔻چند بیت به شکرانه ی عملیات موفق وعده صادق ۲؛ تقدیم به سپاهیان سرافراز اسلام🔺
وه چه شوری! ناز شستت ای دلاور!
بوسه باید زد به دستت ای دلاور!
در دل شب، آفتاب روشنی تو
مرحبا! که خار چشم دشمنی تو
مرحبا! در قدس طوفانی به پا کن
در خروشت حاج قاسم را صدا کن
مرحبا! دست خدا در آستینی
مرحبا! آرامش مستضعفینی
مرحبا! ای ترجمان استقامت
ای دعای غزه را صبح اجابت
ای امید کودک تنهای لبنان
ای صدای با شکوه دردمندان
از بلندای حماسه خوانی تو
میدرخشد فتح در پیشانی تو
میخروشی رعدآسا مثل طوفان
میخروشی در عزای جمع یاران
غیرت تو باز دشمن را عقب زد
آمد و دیوار این شب را نقب زد
تا سحر بیدار باید ماند امشب
جاء نصرالله باید خواند امشب..
✍🏻سیدعلیرضا شفیعی
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
🔺 فدایت! اگر چه قطر خونی مانده باشد🔻
در یکی از کانالهای فعال ایتا در حال خواندن اخبار به دو خبر جالب رسیدم.
خبر اول با این مضمون:
خانواده اهوازی تمام طلای خود را به رزمندگان حزبالله #لبنان هدیه کرد.این خانواده قبلا هم طلا های خود را تقدیم مردم مظلوم #یمن کرده بود.
توی دلم این خانواده را ستایش میکردم که با خبر دوم روبرو شدم:
این خانواده اهوازی هم تمام طلاهای خود را به رزمندگان حزبالله لبنان هدیه کرد.
مادر این خانواده حلقه ی ازدواج خود را با افتخار به رزمندگان مظلوم و شجاع مقامت لبنان تقدیم کرد. دیدن عکس حلقه ازدواج برایم تیر خلاص بود. هیچوقت باورم نمیشد کسی از حلقه ازدواجش آن هم نه برای کار واجب بلکه مستحب اینگونه بگذرد. با دو دوتا چهار تای منِ حقیر جور در نمیآمد. بیشتر که به جزئیات عکس دقت کردم دیدم حتی طلاهای پسرانشان هم که معمولا برای پس انداز است را کنار طلاهای زنان خانواده گذاشتهاند. واقعا برایم جالب بود...مگر یک آدم چقدر میتواند دل گنده باشد. فقط توانستم بگویم دم مرامشان گرم.
رگ محققیام کمی ور آمد. اصلا تحقیق هیچ، میخواهم از آنها بپرسم چطور میتوانم مانند آنها باشم؟ چه سیری داشتند؟ سلوکشان چه بود؟!
وقت را تلف نکردم و به مدیریت کانال پیام دادم: _ممکنِ من را به این دو خانواده وصل کنید؟ میخواهم با آنها کمی گفتوگو کنم.
چند ساعتی از پیام من گذشت تا بلاخره مدیریت پاسخ داد:
_قبلا هم خبرگزاری فارس اقدام به مصاحبه کرده است اما این دو خانواده اصلا نمیخواهند شناخته شوند
+خب با نام مستعار بدون تصویر با آنها صحبت میکنیم
اما نتیجهاش آن بود که در کمال احترام فقط این پیام را از طریق مدیریت کانال به من رساندند و من دیگر نتوانستم حتی برای رسیدن به جواب سوالهای خودم تلاشی کنم. کاملا ناامید شده بودم... چند روزی بیشتر نگذشته بود که پیامی با این محتوا به من رسید:
سلام خدمت شما..خودشون خبر رو کارکنن بدون مصاحبه..
نیت ما مشخصِ... امام خامنهای دستور جهاد دادند و ما باید با مال و جان لبیک میگفتیم.
حزبالله خط مقدم جهان تشیع هستند. الان شب عاشورای جهان شیعه است. سید حسن نصرالله جانشون رو دادن ...ما مالمون رو
اما جان کجا و مال کجا؟!
روسیاهیم در محضر حضرت زینب سلام الله علیها که چه مرارت های برای حفظ جام ولایت و حفظ فرهنگ شیعه کشیدند.
ان شاالله خدا توفیق بده ما بعد از مال، جان هم در مسیر رسیدن به قله ی انقلاب اسلامی و تمدن اسلامی بدیم.
در نهایت مجموع طلاهای دو خانواده به مبلغ ۶۴ میلیون به فروش رفت.
انشاالله فردا به حساب دفتر امام خامنه ای واریز خواهد شد.
این هم مصاحبه ما دو خانواده
فکر کنم کافی باشه.
✍️🏻سحر همهکسی/ محقق حسینههنر اهواز
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
10.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙باهم بشنویم
🔺همه یک خانوادهایم🔻
✍ راوی : مصطفی شالباف / محقق حسینیه هنر اهواز
🎙 گوینده: مهرزاد قویفکر / محقق حسینیه هنر اهواز
💠 شما هم میتونید با ارسال خاطرههای خودتون از این ایام مارو همراهی کنید
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
🔺🔻🔺🔻🔺
لن نترك المقاومة
لن نترك فلسطين
مقاومت را رها نخواهیم کرد
فلسطین را رها نخواهیم کرد
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
19.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙باهم بشنویم
🔺مرد بزرگ🔻
✍ راوی : زهره طاهری / محقق حسینیه هنر اهواز
🎙 گوینده: شقایق حیدری کاهکش/ نویسنده حسینیه هنر اهواز
💠 شما هم میتونید با ارسال خاطرههای خودتون از این ایام مارو همراهی کنید
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
18.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙باهم بشنویم
🔺شاهدان پیروزی🔻
✍ راوی : سجاد ترک/ محقق حسینیه هنر اهواز
🎙 گوینده: مصطفی شالباف/ محقق حسینیه هنر اهواز
💠 شما هم میتونید با ارسال خاطرههای خودتون از این ایام مارو همراهی کنید
#لشکر_قدس
#غزه
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
#فراخوان_قاب_ایستادگی
فراخوان به نقاشان و تصویر سازان، اهالی فوتومونتاژ و...
📌طراحی خلاقانه، پرداخت و فرآوری قاب های ماندگار و تاریخی لحظات آخر حیات شهید یحیی سنوار... جهت نماد سازی هنری
این آثار در صورت به حد نصاب رسیدن و کیفیت با مشارکت سازمانها و نهاد ها در قالب های نمایشگاهی و بیلبوردی در کشور #ایران ، #یمن #عراق و #لبنان اکران خواهد شد.و با واسطه ای به دست مردم #فلسطین هم خواهد رسید
آثار خود را میتوانید به آی دی زیر بفرستید:
@Ayehgraphic1
این لحظه را باید با هنر قاب گرفت...
✅پایگاه هنری و محتوایی ایرانیوم
@iraniyom
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
💢نه برای همدلی
دیر شده اما عجله نمیکنم. فکر نمیکنم کسی ساعت ۱۵:۳۰ توی این گرما بیاید اجتماع جهت همدلی با جبهه مقاومت! سلانه سلانه وارد سالن میشوم. برخلاف تصورم خیلی شلوغ است. چند لحظه نگاه میکنم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. عکس حاج قاسم، سید حسن نصرالله، اسماعیل هنیه و یحیی سنوار روی دیوار است. به روح بلندشان سلام میکنم. چند قدمی جلو میروم و گوشهای صندلی خالی پیدا میکنم. خانمها از هر سنی حضور دارند. بعضی چفیه عربی به گردن انداختهاند. خانمی کفنپوش آمده. بعضیها با دخترانشان آمدهاند.
سخنران مشغول صحبت است. از حجت شرعی و دلایل سیاسی حجاب میگوید، از اینکه وزیر دولت اسبق بیاجازه سند ۲۰۳۰ را امضا کرد و آن دولت هم برای سند ردیف بودجه تعریف کرد. سمت راستیام زیر لب بهشان لعنت میفرستد. به این فکر میکنم که سخنران چطور میخواهد از بحث حجاب به جنگ با اسرائیل و مقاومت گریز بزند. ادامه میدهد و از کشورهای همسایه نمونه میآورد که با مجوز آن سند کذایی اردوی مختلط راه انداخته و فساد را بین جوانان زیاد کرده بودند. سمت راستی من و بغل دستیاش هردو لعنت بلندتری میفرستند.
با غیظ به سخنران نگاه میکنم و توی فکرم با او درگیر میشوم. حاجی الآن چه وقت این حرفهاست؟ مثلاً آمدهایم جهت همدلی با مردم لبنان و جبهه مقاومت. کشور توی جنگ است. زن و بچه مسلمان و شیعه را دارند شهید میکنند. وسط این همه چادری و شیله* و عبا به سر از دلیل شرعی و سیاسی حجاب حرف میزنی تا کدامشان را قانع کنی؟
مشغول دعوای درون گفتمانی هستم که یکهو خانم سمت چپی میپرسد برنامه تا کی ادامه دارد؟ چند لحظه نگاهش میکنم. تقریباً جزو معدود مانتوییهای آن جمع است. لباس مشکی پوشیده و کاملاً با حجاب است. دختر کوچکش دائم در حال بازی و ورجه وورجه است. سر صحبت را باز میکنم تا برنامه بعدی شروع شود.
_انگار عجله دارید؟
_بله فکر میکردم تجمع برای حمایت از فلسطین و لبنان است. آمدهام کمک ناقابلی کنم و بروم بچه کوچکم پیش پدرش خانه مانده.
آمین پسر کوچک نجمه که الان دو ساله است موقع به دنیا آمدن مشکلی تنفسی وخیمی پیدا میکند و دوهفته توی دستگاه میماند. مادر اما کار را به خدا میسپارد و بیقراری نمیکند. بچه حالش خوب و مرخص میشود. همسر هم با وام فرزندآوری طلا برای نجمه میگیرد. حالا او آمده آن هدیه را بدهد تا خرج مردم لبنان و فلسطین شود. سه نفر پشت تریبون میروند و چیزهایی مطالبه میکنند. دو نفر در مورد حجاب و وضعیت آن توی مدارس صحبت میکنند و یک نفر درخواست میکند حرکت جدیتری برای پشتیبانی جبهه مقاومت در شهر تشکیل شود. بازهم توی دلم به سخنران با اخم میگویم بفرما وقتی شما که باید شکلدهنده جریان اجتماعی باشی تمرکزت فقط حجاب است فعالین و مطالبهگران را همانجا متوقف میکنی!
صحبت را با نجمه ادامه میدهم و میپرسم چرا میخواهی به لبنان و فلسطین کمک کنی؟ میگوید یک سال است زن و بچه مردم زیر بمباران هستند و دنیا دارد نگاه میکند. آن بچهها هم مثل بچههای خودم هستند چه فرقی میکند. کاش میتوانستم بیشتر کمک کنم. باورم نمیشد سید حسن نصرالله را شهید کنند، مردم لبنان بیپناه شدهاند. با این اوضاع همه ما باید بیشتر کمک کنیم. کمی بغض می کند.
خانمی عکس حاج قاسم را بین حضار پخش میکند. آدرینا دختر نجمه عکس را میگیرد و با لبخند به مادر نشان میدهد. سخنران بعدی در حال صحبت است. کمی درباره اینکه چقدر طلا جمع شده میگوید و صحبت از حجاب و حرکتهای بانوان حول این موضوع را ادامه میدهد. نجمه بلند میشود تا هدیهاش را تحویل دهد و برود. نزدیک اذان مغرب است. حاج آقا اعلام میکند بعد از نماز صحبتها را ادامه میدهد و من هنوز متوجه نشدهام این صحبتها برای چیست که اصلاً بخواهد ادامه هم پیدا کند!
*شال عربی به رنگ سیاه، که زنان عرب بر سر میکنند
✍️🏻زینب حزباوی
#مقاومت
#فلسطین
#لبنان
🆔@resanebidari_ir
💢"آن را که صبر نیست، محبّت نه کار اوست!"
صدای گریه و نقنق قطع نمیشد. برای بار چندم ضبط گوشی را متوقف کردم تا بتواند به دختر کوچکش سر بزند. از چشمان خواهر بزرگش کلافگی میبارید و برادر، هر سری برایش یک اسباببازی جدید رو میکرد؛ اما باز هم میخواست پیش مادرش باشد. مادر رفت و صداها قطع شد. سکوت موقت حلما، نشان میداد که بالاخره به چیزی که دلش میخواست رسید. خودم را با دیدن در و دیوار مشغول کردم و شربت زعفران مقابلم را هم زدم. چشمم به عکس پدر خانواده افتاد. زن برگشت و کنارم نشست. گفت زمانی که همسرم نبود، حلما هر بار عکس پدرش را میدید گریه میکرد. گاهی بچهها که از سر شیطنت میخواستند واکنش حلما را ببینند، گوشی را به تلویزیون وصل میکردند تا عکس پدرشان روی صفحه بیفتد. گریهی حلما و بیقراریاش بعد از چند ثانیه حتمی بود. دخترک خیلی وابستهی پدرش بود و این کار را برای مادر سخت کرده بود. محال بود ساعاتی از روز «بابا، دَدَ» نکند و با زبان بیزبانی، سراغ او را نگیرد. صدای شاکی حلما از اتاق آمد و زن را مجبور به رفتن کرد. شربت را مزه کردم. یخها آب شده بود؛ ولی هنوز شیرینی از جانش نرفته بود. به زن فکر کردم که هربار با صبر و خوشرویی از نقنق کودکش استقبال میکرد. انگار بلد شده بود که شرایط را مدیریت کند.
مدام تلاشش را میکرد که کم نیاورد و نمیآورد. داشتن سه بچه در سه مقطع سنی، چالشهای فراوانی داشت. حالا دستتنها، اوضاع پیچیدهتر شده بود.
زمانی که همسرش برای دفاع از حرم خانه را ترک کرده بود، میرفت و خانه پدری اتراق میکرد. با مادر صحبت میکرد و دلش وا میشد. شنیدهشدن خیلی مهم است. به خصوص وقتهایی که فکر و خیال، دست از سر دلت برنمیدارد و هی توی دلت رخت میشورد. باید حرف بزنی تا نگرانیها را نشخوار نکنی. تا کسی بگوید بس کن و کمتر فکر کن. اما این بار، رفتن به خانهی پدری و صحبت با مادر ممکن نبود. مادر چهار سال پیش و پدر هم چند ماه بعدتر آسمانی شدهبود و حالا زن، «سرو» شدن را ترجیح میداد، «تنها و مقاوم».
به هیچکس نگفت: «همسرم به لبنان رفته.»
نه اهل این بود که فخر بفروشد و نه حوصله و طاقتی برایش باقی مانده بود تا حرفهای تکراری بشنود. قبلتر به او میگفتند که:«برای پول فرستادیش سوریه؟» و حالا مطمئن بود بدتر از اینها را میشنود. از لحظهای که همسرش رفت، با خودش عهد کرد از هیچکس کمک نگیرد و موفق هم شد. در بیماری و بیطاقتی پسرش، در بیسرویسِ مدرسه ماندن دخترش، در بیخوابیهای شیرخوارش و در استرسها و دلآشوبههایش تنها ماند.
میگفت از همان اول حاجآقا به من گفت:«من آدم معمولی نیستم.» و من هم سعی کردم معمولی نباشم.
اما دلتنگی همیشه راهش را پیدا میکند. سبک زندگیاش بدون همسر تغییر میکرد و هیچ لذتی در هیچ چیز نمیدید. حتی آب و غذا مزهشان عوض میشد. نمیتوانست به خودش برسد. درکش میکردم. حضور خیلی مهم است. همینکه زیر یک سقف مشترک نفس بکشید، خیال آدم را راحت میکند. همینکه با جزئیات کوچک و گاهی ساختگی، مثل باز کردن در شیشهی مربا و ترشی، «بودنش» را به رخ خودت بکشی، کفایت میکند.
به نظرم کار سخت او آنجایی بود که باید پیش بچهها وانمود میکرد که اتفاقی نیفتاده و همهچیز مثل قبل است؛ اما مطمئن بود که اینطور نیست. دختر نوجوانش زرنگ بود. هر بار میخواست کانالهای خبری را چک کند تا ببیند کجای لبنان را منفجر کردند، باید خوب حواسش را جمع میکرد تا دور و برش خلوت باشد. شب که میشد، مادر بچهها را بعد از سوالهاشان در مورد نبود پدر و دادن جوابهای تکراری میخواباند و غرق میشد در فکر و خیالهای بیانتها. خیلی خسته بود؛ اما این معامله با خدا را دوست داشت. مانند همسرش «آرمان» داشت و این سختیها را به جان میخرید. چشمانش را میبست و آنقدر ذکر میگفت تا خدا خواب را به چشمهایش بیاورد.
دوباره صدای گریه آمد و زن به سمت اتاق دوید. خودم را جمع و جور کردم. حلما بعد از چرت کوتاهش سرحال شده بود؛ اما میدانستم این هم موقتی است. دلم نمیآمد اذیتش کنم. پیشنهاد وسوسهانگیز چای دارچین را رد و خداحافظی کردم. منتظر آسانسور نماندم و چهار طبقه پله را پایین آمدم. خاطرات زن مدام در ذهنم بالا و پایین میشد. از ساختمان که خارج شدم، به این پشتیبانیهای گمشده در تاریخ فکر میکردم. انگار جبههی مقاومت، خیلی بیشتر از این حرفها، سرباز دارد.
✍️🏻روایت شقایق حیدری کاهکش از گفتگو با منا نعیمی(همسر میلاد امینی موحد مستندساز اعزامی به لبنان)
#مقاومت
#لبنان
🆔 @resanebidari_ir
باید این قائله را آه به پایان ببرد
✍️🏻نویسنده: الناز حبیبی
#اناعلیالعهد
#سیدحسننصرالله
#غزه
#لبنان
رسانه بیداری | @resanebidari_ir
روایتی از دیدار با رهبر انقلاب
✍️🏻نویسنده: حمید داوودآبادی
#اناعلیالعهد
#سیدحسننصرالله
#غزه
#لبنان
رسانه بیداری | @resanebidari_ir