eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت هشتم🔺 نگهبان صدایم زد. چشمانم را بستم. تصویر پیرزن، ذهنم را پر کرد. سنگینی عجیبی روی قفسۀ سینه¬ام نشست. از جایم برخاستم و همراهش رفتم. با هر قدم، تپش قلبم بیشتر می¬شد. اولین پیچ کلانتری را که رد کردیم، پدر و پدربزرگم را پشت در اتاق رئیس کلانتری دیدم. پدرم رنگ به رو نداشت. سیبل¬هایش را می¬جوید. دست¬هایش را به سمت پشتش گره کرده بود و قدم می زد. روی یکی از صندلی¬های آهنی جلوی در کنار یک مرد میانسال نشسته بود و دانه¬های تسبیح قرمزش را می¬انداخت. در چند قدمی پدربزرگم، صورتم سوخت. زانوهایم خم شد. صدای پدرم بر راهروی لخت کلانتری طنین انداخت: - صد دفعه به تو نگفتم که همین موتور سبیل مانده را نخر. باز گپ به گوشت نرفت که نرفت! سرم رو به کاشی¬های کلانتری خم شده بود. نگاه¬های آدم¬های اطرافم چون آفتاب سوزان تنم را می سوزاند. آرزو داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد تا از شر این نگاه ها خلاص شوم. پدرم به یکی سیلی قناعت نکرد. دستش را دوباره بالا آورد. پلک هایم به لرزه افتاد. روزهایی برایم تداعی که من یک کودک هفت، هشت ساله بودم و شر شیطون. به قول مادرم از دیوار راست بالا می¬رفتم. اگر پدرم خانه بود با هر شیطنتم نگاهش تند بود مثل پرتاب یک گلوله. دنبالۀ کمربند چرمی را دور مچش تاب می¬داد. مثل گوسفندی می¬شدم که در دام شیر افتاده است. سگگ کمربند به سر و صورتم می¬خورد. صدایم شبیه موج انفجار، همه اهالی خانه را به صحنه می¬کشاند و کسی جلودار پدرم نبود تا خودش خسته شود. یادآوری این خاطرات لرزش خفیفی در جانم انداخت. موجی از نفرت وجودم را پر کرد. تلاش کردم این صحنه های دردناکی که مشابهش را در کودکی کم ندیده بودم، از صفحۀ ذهنم پاک کنم. چشم گشودم. خشونت در چشمان پدرم دو دو می زد، سیبک زیر گلویش بالا و پایین می رفت و دستانش در دستان کم جان پدربزرگ¬م قفل شده بود. پدربزرگ¬م جلو آمد. ترس برم داشت. فکر کردم شاید او هم می¬خواهد کتکم بزند یا عقدۀ درونش را سرم خالی کند؛ اما برخلاف انتظارم لب-هایش را گذاشت روی پیشانی¬ام: - پسرم به خدا توکل کن. ما روزهای بدتر از این را دیدیم. لب¬هایش چه حرارتی داشت؛ اما از جمله¬اش آرامش می بارید. می-خواستم دست دراز کنم و دستش را ببوسم؛ اما با دستبند دستم روبه رو شدم. رگ¬های بینی¬ام تیر کشید و دلم سوخت. جناب سروان، اشاره کرد تا مرا به بازداشتگاه برگردانند. اعتراضی نکردم. حتی خوشحال هم شدم. طاقت آن همه نگاه¬های ترحم آمیز را نداشتم. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
احترام زیادی برای ماه رمضان قائل بود. از این رو میفرمود: نگویید: رمضان! بگویید: " رمضان " شما نمیدانید که این ماه چیست و چه مقامی دارد... _مولای‌متقین‌علی‌علیه‌السلام من‌لایحضر‌ه‌الفقیه،ج۲،ص۱۷۲
هدایت شده از فاطمیون
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب‌های جمعه؛ شب دلتنگی برای شهدا و لحظه‌های ناب مهمانی امام حسین(ع) شبی برای یاد آنان که راه را نشان دادند و دل‌ها را به کربلا گره زدند. @Fatemiyoun1434
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت نهم🔺 شقیقه¬هایم می¬زد. دنیا دور سرم می¬چرخید. گلویم انگار سال ها بود که روی آب را به خود ندیده است. صدای کش¬دار رئیس کلانتری مرتب توی سرم زنگ می¬زد: - پیرزن مرده می¬فهمی یا نه! یا باید رضایت خانواده¬اش را جلب کنی یا اینکه باید سال¬ها در زندان بمانی تا فرجی شود. دو دستم روی موهای لختم بالا و پایین می¬رفت و لب پایینی¬ام را می-جویدم که دستی بر شانه¬ام نشست. دست¬هایم را از روی سرم برداشتم. مرد جوانی را دیدم بلند بالا و چهار شانه. ته ریش پروفسوری داشت و موهای فر. به قیافه¬اش نمی¬خورد که خلافکار باشد. توی دلم گفتم: من با همچین آدمی سنمی ندارم. از من چه می¬خواهد؟ برایش جا باز کردم. کنارم نشست. صدایش را صاف کرد و گفت: - چند ساعتی می¬شود که زیرنظر دارمت. آنقدر غرق در افکارت هستی که اصلا نمی¬فهمی کجا هستی و دور برت چه می¬گذرد. اگر بخواهی این¬طور پیش بری که خودت، خودت را دستی دستی به کشتن می¬دی. دنیا که به آخر نرسیده! به قیافه¬ات نمی¬خوره که از ارازل و اوباش باشی. حتما تو هم مثل من سر یک چیز ساده این¬جایی. آهی کشیدم: کاش ساده بود! صورتش را به سمتم چرخاند. ترس و دلواپسی به چشمانش آمده بود. - مگه جرمت چیه؟ - تصادف کردم و آن کسی که باهاش تصادف کردم مرده. کش¬دار خندید. دستش را گذاشت روی سینه¬ام و کمی به سمت عقب هلم داد: -حالا من فکر کردم جرمت چی هست که این¬قدر غمبرک زده¬ای!این¬که نگرانی ندارد! به دور برت نگاه کن. خیلی از این آدم¬هایی که می بینی مثل تو تصادف کرده¬اند؛ اما مثل تو غمبرک نزده¬اند. چشم دواندم. راست می¬گفت. مردی مو فرفری که زیر شلواری و زیر پیراهن سفید پوشیده بود، روی موکت به پهلو خوابیده بود و آواز می-خواند. چند نفر دو و برش چاپلوسی می¬کردند و به به می¬گفتند. مردی میانسال که موهای جو گندمی و دماغ کوفته داشت، در طبقه دوم تختش نشسته و چشم¬هایش را بسته بود. یک رحل قرآن هم روبه روی زانوهایش قرار داشت. مردی دیگر که چشمان گیرایی داشت، بی¬تعادل ایستاده بود و نوک پایش را روی ران مردی قرار داده بود که تخت اول خوابیده بود و خر و پفش همه جا را پر کرده بود. - وخی! دماغ که نیست، خرطوم فیله! آری. زندگی جریان داشت، همه سرگرم کار خودشان بود و کسی به اندازۀ من غم نداشت. - یک چند مدت اینجا می¬مانی و بعد بیمه دیه¬ات را پرداخت می¬کند و آزاد می¬شی دیگه! یک دفعه مثل فنر از جا در رفت و متعجب گفت: اصلا تو چرا اینجایی؟ اگه یه فیش حقوقی یا یک سند گرو بذاری آزادت می¬کنند. توی دلم گفتم بیچاره مثل بقیه گول قیافه¬ام را خورده و فکر کرده ایرانی¬ام. چیزی از افغانستانی بودنم بهش نگفتم. فقط گفتم نه سند داریم و نه فیش حقوقی. این را که شنید، چشم¬هایش را گشاد کرد و لبش را کج و کوله: مگه می¬شه؟ بالاخره یک نفر توی فامیل¬تان که سند دارد. به خانواده¬ات خبر بده، حتما یکی پیدا می¬شود. به دروغ سرم را تکان دادم و چشم دواندم به اطرافم. سعی کردم از چهره¬هایشان بفهمم که جرم شان چیست؛ اما من که روان¬شناس یا چهره¬شناس نبودم که بتوانم که جرم کسی را از چهره تشخیص دهم. به علاوه پدربزرگم یادم داده بود که هیچ کس را با ظاهرش قضاوت نکنم. از نخ زندانیان بیرون آمدم و کم کم باور کردم زندان هستم. آن هم زندان مرکزی اصفهان. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دهم🔺 توی باجه¬های تلفن صدایی شبیه صدای وز وز زنبور بلند بود و صدا به صدا نمی¬رسید. هرکس سر اینکه زودتر برود، به دیگری تنه می-زد. بعد از کلی گشتن سر آخر پدربزرگ¬ و خواهرم فاطمه را پشت یکی از باجه¬ها یافتم. بازهم پسرم و خانمم نیامده بود. دلم برای پسرم یک ذره شده بود. پسرم که بچه بود؛ اما چرا خانمم با اینکه سه هفته از آمدنم به زندان می¬گذشت، هنوز به دیدنم نیامده بود؟ گوشی را برداشتم. صدای آرام پدربزرگم به گوشم خورد: - چطوری بچه¬ام؟ - خوبم. شما چطوریند؟ - شکر. بچه¬ام به غم هیچ چیز نباش! خدا بزرگ است. بیا با خواهرت گپ بزن. پدربزرگم مثل همیشه چهره¬اش متبسم بود و حرف¬هایش امید تزریق می¬کرد. خواهرم سعی می¬کرد، غمش را پنهان کند، اما غمش آنقدر بزرگ بود که از پسش بر نمی¬آمد. میان صحبت¬هایمان بغضش ترکید و گوشی را پس به پدربزرگ¬م داد. حتما اتفاقی افتاده بود که مربوط می¬شد به من. شاید همان اتفاق باعث شده بود که خانمم به دیدنم نیاید. به خودم جرئت ندادم تا از پدربزرگم چیزی بپرسم. خوب می¬دانستم او هم مثل فاطمه آدمی نیست که به این راحتی¬ها لب باز کند. وقت ملاقات تمام شد. گوشی را گذاشتم. فاطمه هنوز به خود مسلط نشده بود. با اینکه پشتش به من بود؛ لرزش شانه¬هایش را به خوبی حس می¬کردم. پدربزرگم دستش را گذاشت روی شانه¬هایش و لب¬هایش تکان خورد. نشیندم چه گفت. فاطمه سربرگراند. چشمانش کاسۀ خون شده بود. لب هایش می¬لرزید. به زحمت جلوی ریزش اشکش را گرفته بود. چادرش را جلو کشید و دستش را به علامت خداحافظی بالا آورد. حس کردم گدازۀ آتش به چشمم فرو می¬رود و بغض گلویم می شکند. دستم را بالا آوردم و لبخند کم رنگ تحویلش دادم.اگر یک لحظۀ دیگر می¬ایستادم؛ فاطمه هم برای اولین بار اشک برادرش را می¬دید. حیران جایی بودم که در آن قرار داشتم. هنوز گنگ بودم و پریشان. هنوز مسئلۀ تصادفم برایم حل نشده بود که نیامدن خانمم سؤال پر رنگ در ذهنم ایجاد کرد. روزها و شب¬های زندان، برایم به اندازۀ یک سال می¬گذشت. روزها وقتی بیدارباش می زدند، بیدار می شدم و بعد خواندن دو رکعت نماز یک گوشۀ تختم که طبقۀ سوم بود کز می¬کردم و کبوتر ذهنم پرواز می¬کرد به سمت گذشته¬ام. دوست داشتم زمان به عقب برگردد و من بروم سر همان کاری که گلویم را می سوزاند، دست¬هایم را قاچ قاچ می¬کرد، صورتم را سیاه سوخته و لباس هایم را تیکه و پاره؛ اما آزاد بودم و پیش خانواده¬ام. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا