#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت دهم🔺
توی باجه¬های تلفن صدایی شبیه صدای وز وز زنبور بلند بود و صدا به صدا نمی¬رسید. هرکس سر اینکه زودتر برود، به دیگری تنه می-زد.
بعد از کلی گشتن سر آخر پدربزرگ¬ و خواهرم فاطمه را پشت یکی از باجه¬ها یافتم. بازهم پسرم و خانمم نیامده بود. دلم برای پسرم یک ذره شده بود. پسرم که بچه بود؛ اما چرا خانمم با اینکه سه هفته از آمدنم به زندان می¬گذشت، هنوز به دیدنم نیامده بود؟
گوشی را برداشتم. صدای آرام پدربزرگم به گوشم خورد:
- چطوری بچه¬ام؟
- خوبم. شما چطوریند؟
- شکر. بچه¬ام به غم هیچ چیز نباش! خدا بزرگ است. بیا با خواهرت گپ بزن.
پدربزرگم مثل همیشه چهره¬اش متبسم بود و حرف¬هایش امید تزریق می¬کرد. خواهرم سعی می¬کرد، غمش را پنهان کند، اما غمش آنقدر بزرگ بود که از پسش بر نمی¬آمد. میان صحبت¬هایمان بغضش ترکید و گوشی را پس به پدربزرگ¬م داد.
حتما اتفاقی افتاده بود که مربوط می¬شد به من. شاید همان اتفاق باعث شده بود که خانمم به دیدنم نیاید. به خودم جرئت ندادم تا از پدربزرگم چیزی بپرسم. خوب می¬دانستم او هم مثل فاطمه آدمی نیست که به این راحتی¬ها لب باز کند.
وقت ملاقات تمام شد. گوشی را گذاشتم. فاطمه هنوز به خود مسلط نشده بود. با اینکه پشتش به من بود؛ لرزش شانه¬هایش را به خوبی حس می¬کردم. پدربزرگم دستش را گذاشت روی شانه¬هایش و لب¬هایش تکان خورد. نشیندم چه گفت.
فاطمه سربرگراند. چشمانش کاسۀ خون شده بود. لب هایش می¬لرزید. به زحمت جلوی ریزش اشکش را گرفته بود. چادرش را جلو کشید و دستش را به علامت خداحافظی بالا آورد.
حس کردم گدازۀ آتش به چشمم فرو می¬رود و بغض گلویم می شکند. دستم را بالا آوردم و لبخند کم رنگ تحویلش دادم.اگر یک لحظۀ دیگر می¬ایستادم؛ فاطمه هم برای اولین بار اشک برادرش را می¬دید.
حیران جایی بودم که در آن قرار داشتم. هنوز گنگ بودم و پریشان. هنوز مسئلۀ تصادفم برایم حل نشده بود که نیامدن خانمم سؤال پر رنگ در ذهنم ایجاد کرد. روزها و شب¬های زندان، برایم به اندازۀ یک سال می¬گذشت. روزها وقتی بیدارباش می زدند، بیدار می شدم و بعد خواندن دو رکعت نماز یک گوشۀ تختم که طبقۀ سوم بود کز می¬کردم و کبوتر ذهنم پرواز می¬کرد به سمت گذشته¬ام.
دوست داشتم زمان به عقب برگردد و من بروم سر همان کاری که گلویم را می سوزاند، دست¬هایم را قاچ قاچ می¬کرد، صورتم را سیاه سوخته و لباس هایم را تیکه و پاره؛ اما آزاد بودم و پیش خانواده¬ام.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
بخش دوم
🔺قسمت یازدهم 🔺
چند روزی می¬شد که کمتر کتاب می¬خواند. بعد از ظهرها دیگر به سر کوچه نمی¬رفت تا بساط کفاشی¬اش را پهن کند. دیگر نهج البلاغه و کتب اربعه را هم نمی¬خواند. همان کتاب¬هایی که عاشقش بود. بیشتر می خوابید. از درد معده می¬نالید. هیچ غذایی به معده¬اش سازگار نبود. قبول نمی¬کرد دکتر برود. از دکترها بدش می¬آمد. دمنوش¬های شیرین بیان مادرم هم دیگر فایده¬ای نداشت. یک روز که کسی خانه نبود، کنار رخت خوابش نشستم. دست¬هایم را توی دامنم جمع کردم و چند بار صدایم را صاف کردم. سر آخر خودم را راحت کردم: بابَه ¬جان دکتر نمی¬روی؟ یک بار حداقل برو! مریضی¬ات فهمیده شود، بعد خیر است نرو.
پتویش را کنار زد و نگاه معناداری کرد. با صدای ضعیفی گفت: دخترم فکر نمی کنم دیگه من از جایم بخزم. معده¬ام را زندان خراب کردف خراب! یا چند روز گشنه می¬گذاشتند؛ یا نان... نانش هنوز جلوی چشمم هست که کپک زده بود.از غذایم که هیچ پرسان نکن.
زندان پل چرخی کابل را می¬گفت. بارها از دوران سه سال اسارتش در دورۀ طالبان گفته بود. بین سال 77 تا 80. پنج سال از آن زمان گذشته بود؛ اما زخم¬های پدربزگم هنوز تازه بود.
صدایش ضعیف¬تر شد: تا حالی هم که زنده هستم از صدقه سر امام رضا(ع) و مُلک امام است.
با حرف¬های ناامیدانۀ پدربزرگم، برق اشک در چشمانم درخشید و با بغض گفتم: تورا خدا بابه¬ دیگه از این گپ¬ها نگو. من طاقتش را ندارم. بابه¬¬جان باید تا من هستم زنده بمانی. جز تو مگر کس دیگری حال مرا می فهمد. تو باید باشی! من هنوز خیلی سوال دارم.
دستم را به دست گرفت: بابه¬پیرت اگه خدا بیامرز شود، خدایش با تو هست. سر حساب تو و سر حساب همه را خدا می¬رود.تازه دخترم کّل کتاب¬هایم بعد از من می¬ماند. تو یا هر کس دیگری که بخواهد می¬تواند بخواند. تو خیلی بیشتر از هم سن سال¬هایت می¬دانی. تو باورت را، چادرت را، رفت وآمدهایت را، احترام گذاشتن و نگذاشتن¬هایت را و خیلی چیز¬های دیگه را با دلیل و برهانی که خوانده¬ای انجام می¬دهی. درست است که گاهی شیطان در گردنت سوار می¬شود و برخلاف عقیده¬ات عمل می¬کنی؛ اما دلت پاکِ پاک است! باور و ایمان به خدا در وجودت ریشه دوانده. به راحتی کس نمی¬تواند آن¬ها از تو بگیرد.
با سوز بیشتر گریستم: بابه¬¬جان تو دیگر خون جگرم نکن!
دستم را بیشتر فشرد و سعی کرد تمام نیرویش را داخل صدایش جمع کند: بچه¬ام چند چیز است که از ارادۀ ما خارج است. دست ارادۀ خداست که فوق اراده¬هاست. یکی از آن¬ها مرگ است. تو...
دیگر نمی¬خواستم حرف¬هایش را بشنوم. برای اینکه بیشتر از آن خون به دلش نکنم، دویدم سمت حیاط. بلند بلند گریه کردم و از خدایم سلامتی¬اش را خواستم.
تمام روز کلمات مودبانه را در ذهنم مرور کردم و شب بلاخره بر شرمم غلبه کردم: بابا باید بابه¬جان را به دکتر ببریم.
پدرم بی¬تفاوت گفت: من چی کار کنم خودش راضی نمی¬شود! می¬گوید نمی¬خواهم اگه مُردم، دکترها دل و روده¬ام را در بیاورند. یک مو گرفتن از میت قباحت داره.
نتوانستم جواب پدرم را بدهم. مُهر همیشگی به لب هایم خورد. می-دانستم اگر دلیل و برهان، آیه¬قرآن و فتوای مجتهد هم بیاورم، پدر و پدربزرگم حاضر به شنیدنش نیستند. مثل همیشه عصبانی می¬شدند و می گفتند: حالی دوسال درس خواندی، بلده ما آدم شدی! این گپ¬ها را می¬زنی که به ما بگویی ما قدر تو نمی¬فهمیم. با اینکه می¬دانستم پدرم، از تکرار یک حرف خوشش نمی¬آید اما چند بار گفتم: یک بار هم شده بابه را دکتر ببر.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
ـ💌🗝💌🗝💌🗝💌
ـ🗝💌🗝﷽
گم شدن چیزی تو خونه؛ اتفاقی نیست❗️
بعضی وقتا یه وسیله رو گم میکنیم، هی میگردیم پیدا نمیڪنیم، اعصابمون خرد میشه... 🤯
اما
این ماجرا اصلاً تصادفی نیست❗️😳
این یه تست حڪیمانهست از طرف خدا براے سنجش صبر ما و رفتارمون با اعضاے خانواده،
مخصوصاً با اون ڪسی ڪه سهواً باعث گم شدن شده.
مشکل اینجاست که؛ ما اینا رو امتحان نمیدونیم،
برای همین غالباً مـــ❌ــردود میشیم و همیشه درجا میزنیم.
آب💧 ڪه یه جا بمونه، میگنده و میشه مرداب☠️.
مرداب یعنی آبِ مُرده!
ما هم چون مدام درجا میزنیم و رشد نمیڪنیم،
ڪمڪم تبدیل به مرداب میشیم.
گاهی بوۍ این گندِ درون به مشام خودمون هم میرسه... و از خودمون بدمون میاد❗️
بیایید نگاهـــ👀ــمون به حوادث زندگی رو تغییر بدیم.
از امروز هر اتفاق کوچیک و بزرگی رو یه امتحان الهی بدونیم، انگار یه دوربین مخفی داره ضبط میکنه.
این فقط یه تصور نیست؛❌
بر اساس روایات، این یه واقعیته که ما معمولاً ازش غافلیم. 😔
با این نگاه، ترقی معنویِ شگفتانگیزی خواهی کرد انشاءالله. 🌱✨
خدایــــــــــا❗️
توفیقِ قبولی در امتحاناتت را به ما عنایت فرما.🙏🏻
🗝
💌🗝
🗝💌🗝💯@ahkam_yar
💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت دوازدهم 🔺
شب بعد، نیم ساعت بعد از نماز مغرب وعشا، ماشین دم خانه بود. مادرم عصر خانۀ کربلایی حسن رفته بود و از زنش خواسته بود شب او را خانۀ ما بفرستد. کربلایی حسن کنار بستر پدربزرگم نشسته بود و شمرده شمرده می¬گفت: بخز. برویم داکتر. اما او پتو را روی سرش کشیده بود و مثل بچه¬ها لج کرده بود و می گفت: دکتر را چه کنم!
کربلایی حسن از دوستان صمیمی پدربزرگم بود. یکسال زندان پل چرخی را با هم بودند. او هر روز دو دستش در پشت کمرش جمع می¬کرد و به در خانه¬مان می¬زد: کربلایی غدیر خانه¬ای؟ صدای مادرم را که از دور می¬شنید تو می¬آمد. چند دقیقه¬ای کنار بسترش می¬نشست و چای سبزش را می¬خورد و می¬رفت. حالا با قسم و آِیه راضی¬اش کرد و راهی بیمارستان شدند.
پدربزرگم بیمارستان که بود، دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. آرام و قرار نداشتم. سرم را با خواندن درس¬هایم گرم می¬کردم؛ اما جای فرمول فیزیک وریاضی چهرۀ رنجورش، در ذهنم مجسم می شد. توی دلم طالبان و زندان پل چرخی را نفرین می¬کردم و برای پدربزرگم آرزوی سلامتی. چند روز بستری بود و روزها پدرم همراهش بود و شب¬ها مهدی برادرم. من اجازه نداشتم به دیدنش بروم و برای روز ترخیصش لحظه شماری می¬کردم.
هم ورم معده داشت و هم زخم معده. دکترها گفته بودند: حتما باید مرتب داروهایش را بخورد وگرنه بیماری¬اش خطرناک می¬شود. حتی ممکن است که سرطان معده یا روده بگیرد. مگر او زیر بار می رفت. می¬گفت: در کل عمرم دوای داکترهای امروزی را نخورده¬ام. حالی شما می¬گویید این همه را بخورم. کَل¬شان شیمیایی است. یک جا را جور می کنند، صد جای را ناجور!
باید هر دفعه یک ترفندی برای دارو خوردنش جور می کردیم. یک بار به حسن¬ که از همه کوچکتر بود، می دادیم، دارویش رااز تخته¬اش جدا کند. این طوری مجبور می¬شد که برای اینکه اسراف نشود، بخوردش. یک بار مادرم دارو را داخل فلاسک چای سبزش می ریخت. یک بار توی هاون می کوبید و داخل غذایش. با این اوضاع باز نمی¬شد گولش زد. بچه که نبود. می¬فهمید توی چای و غذایش دارو ریخته ایم. لا اله الله می¬گفت. چای را گاهی می خورد گاهی هم می-گفت: هرکس میان چایم دوا ریخته خودش چای را بخورد! اگر نخورد میان یقه¬اش می ریزم تا دیگر از این کارها نکند.
پیاده¬سازی ترفندمان یک هفته بیشتر طول نکشید. دیگر به داروهایش لب نزد. این¬بار زور کربلایی حسن هم بهش نرسید. دوباره حالش بد شد و به بستر افتاد. لب به غذا نمی¬زد و از درد معده ناله می¬کرد. یک شب که پدرم به خانه آمد، بیشتر از همیشه داد و بیداد راه انداخت. همۀما را دعوا کرد، اما مادر بیچاره¬ام بیشتر از همه.
- تو چی رقم زن هستی که از هیچ چیز خبر نداری! پدرم اگر یک چیز شود، او وقت من می¬دانم و تو! مادرم را که دانۀ سرخکان کشت و برادرم را که جلوی چشمم طالبان با تفنگ زد و ...
دستش را روی جمجه¬اش گذاشت.
- مغزم را خراب کرد.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
❣هر آنچه که در دنیای بیرون می بینی چیزی جز بازتاب و انعکاس درونت نیست.
اگر در درون لبریز از عشق باشی، کل زندگی لبریز از عشق نمایان میشود.اگر در غم و درد و رنج شدیدی باشی، کل هستی به نظرت افسرده می آید.
این تویی که افسرده ای، نه دنیا. هستی همیشه یکسان است. اما آب و هوای درونی تو مدام تغییر میکند و ذهنت منعکس،میکند.
هستی همچون آینه عمل میکند. اگر تو در درون هرج و مرج باشی، بی شک دنیایت چیزی جز هرج و مرج نخواهد شد. اگر در درون مرده باشی، در دنیایی مرده زندگی خواهی کرد. اگر در درون زنده باشی، دنیا میتواند زنده باشد.
همه چیز به تو و اینکه در درونت چه میگذرد بستگی دارد.
فقط تو واقعا وجود داری، نه چیز دیگر. چیزهای دیگر فقط آینه اند.🍃🍃🍃🍃
🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃
عشق جراَت میخواهد
فداکاری میخواهد
اشتیاق برای ایمان به محمد ﷺ میخواهد
تو ایمان آوردی،
به پیامبری که پیام آور عشق وایثار بود
تو معنای بخشندگی هستی
در میان قلب های سیاه شده ی جاهلان...
مادر بزرگ فداکار این خاندان
رفتنت غم سنگینی بر روی
شانه های پیامبرمان گذاشت💔
#وفات_حضرت_خديجه (س) تسلیت باد🖤
°• @avinist •°
🔻 «نمیدانم»؛ پاسخ ملی به جنگ اطلاعاتی دشمن
کمپین ملی “ندون، نگو، نذار بفهمن”
🔻در روزهایی که ایران عزیزمان هدف یک جنگ ترکیبی تمامعیار قرار گرفته است، دشمن تلاش دارد از کوچکترین حرف، تصویر، لوکیشن و پیام ما برای تکمیل بانک اهداف و تحلیلهای عملیاتی خود استفاده کند.
🟡در این میدان نبرد هوشمند، هر جملهی ما یک گلوله است، و هر سکوتِ بهجا، یک سنگر مستحکم.
🔻 بر این اساس، کمپین مردمی «نمیدانم» راهاندازی میشود؛ با الهام از تجربه موفق ملت مقاوم یمن.
▫️ وقتی از شما دربارهی محل حمله سؤال میشود:
➖ نمیدانم.
▫️ وقتی دربارهی زمان حرکت نیروها یا نقاط اصابت میپرسند:
➖ نمیدانم.
▫️ وقتی در فضای مجازی کسی به دنبال تأیید اخبار امنیتی یا نظامی است:
➖ نمیدانم.
دشمن در جنگ امروز، بیشتر از موشک به دنبال «اطلاعات» است.
و ما با یک واژه ساده میتوانیم او را کور و کر کنیم: «نمیدانم»
📵 سکوت هدفمند، امروز نوعی پدافند غیرعامل است.
🛡 بیاطلاعیِ وانمودشده، امروز یک مشارکت امنیتی مردمی است.
🔻 از امروز، هر ایرانی یک افسر جنگ شناختی است.
🔻 هر خانه، یک پایگاه امنیت مردمی.
💯@ahkam_yar