بیاد دوست و فرمانده عزیزم حاج محمد آزادبخت .فرمانده حفاظت اطلاعات تیپ 57 ابوالفضل (ع)
آهای بهمن ...
هرچه می کشم از دست توست .
از دست بی خیالی ات .
اینکه هزار و یک اتفاق در این سی روزه عمرت دیده ای و خم به ابرو نمی آوری .
اینکه در تو هزار و یک محمد به دیدار معشوق رسیدند و عین خیالت نیست .
همان محمدی که عزیزانش حاضر بودند تمام زندگی یشان را بدهند و یک موی سرش کم نشود .
آهای بهمن ....
خیالت جمع کسی سراغت را نمی گیرد . اصلا این مسائل چه ربطی به تو دارد .
دلم تنگ بود دنبال بهانه می گشتم . شاید عقده ای بگشایم .
راستی تو از #محمد چه می دانی ؟
می دانی در بیست سالگی از تمام تعلقاتش دل کند و عطای دنیا را به لقایش بخشید .
بیست ساله بود از راه رفتنش اُبهت می بارید .
بیست ساله بود #امین #لشگری شده بود .
بیست ساله بود طواف و جمراتش به خط پایان رسید.
شعری از ابوسعید را برایش زمزمه می کردم .
دانی که چها چها چها می خواهم ؟
می گفت چها می خواهی جانم ؟
در جوابش می گفتم :
وصل تو من بی سر و پا می خواهم .
فریاد و فغان ناله ام دانی چیست ؟
می گفت بگو ببینم چه مرگت شده
یعنی که تورا تورا تورا می خواهم .
لبخند ملیحی می زد و می گفت باش تا صبح دولتت بدمد.
خدایا وصلشان را نصیبمان کن .
آمین ..
بهزاد باقری