eitaa logo
محتوای روایتگری راویان
3.3هزار دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
3.2هزار ویدیو
473 فایل
🌟 محتوای روایتگری راویان 🌟 📚 بازخوانی خاطرات شهدا 🎖 تشریح عملیات‌های دفاع مقدس 📖 معرفی کتاب و خاطرات ارزشمند 🗓 پرداختن به مناسبت‌های مهم ✍️ محتوای روایتگری 📩 ارتباط با ادمین : @Revayatgar_admin وابسته به موسسه روایت سیره شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
« » 🌙 ماه رمضان در جبهه ها حال و هوای دیگه ای داشت،با این که حکمی وجود نداشت تا ما بتونیم روزه بگیریم،و به علت اینکه هیچ موقع در جایی توقف نداشتیم و نمی تونستیم قصد کنیم و خط مقدم دائما در حال تغییر بود،بازم بچه های مخلصی بودند که روزه می گرفتند. 🌃 شب های قدر عجیبی وجود داشت،شما تجسم کنید وقتی تو سنگر اجتماعی جمع می شدیم برای برگزاری مراسم احیا، افرادی در بین ما بودند که ساعت های آخر پرواز ملکوتی شان بود و لحظات آخرشون رو با خدا راز و نیاز می کردند ، حالت عجیبی داشتند. 🔖 این رو بدون اغراق می گم، اون موقع خداوند حجابی رو از ما برداشته بود و خیلی راحت تشخیص می دادیم که چه کسی نوبتش شده و باید شهید بشه(بقولی بچه ها می گفتن فلانی داره نور بالا میزنه). 📿 چهره اون فرد رو نور عجیبی فرا می گرفت، من خیلی خوب یادمه دوست خیلی خوبم شهید مصطفی موحدی قمی رو که شب آخر نماز مغرب و عشا رو که به انفرادی می خواند. ✨ حالت بسیار عجیبی داشت و نور از چهره اش می بارید و غرق در مناجات بود و منم که دوست صمیمی ایشون بودم، به نماز آخرش نگاه می کردم و حسرت می خوردم. بعد نماز گفتم مصطفی منو یادت نره،بی وفا نباشی،روز محشر من جزو اون چهل نفری که می تونی شفاعت کنی اون آخر لیست قرار بده 💓 دلم به این خوشِ که این دوست شهیدم این قول رو به من داده و با این قول و قرار دارم زندگی می کنم،که یک روزی بیاد و به دادم برسه. روای : دوست شهید 🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇 @ravianerohani
« » 🌙 ماه رمضان در جبهه ها حال و هوای دیگه ای داشت،با این که حکمی وجود نداشت تا ما بتونیم روزه بگیریم،و به علت اینکه هیچ موقع در جایی توقف نداشتیم و نمی تونستیم قصد کنیم و خط مقدم دائما در حال تغییر بود،بازم بچه های مخلصی بودند که روزه می گرفتند. 🌃 شب های قدر عجیبی وجود داشت،شما تجسم کنید وقتی تو سنگر اجتماعی جمع می شدیم برای برگزاری مراسم احیا، افرادی در بین ما بودند که ساعت های آخر پرواز ملکوتی شان بود و لحظات آخرشون رو با خدا راز و نیاز می کردند ، حالت عجیبی داشتند. 🔖 این رو بدون اغراق می گم، اون موقع خداوند حجابی رو از ما برداشته بود و خیلی راحت تشخیص می دادیم که چه کسی نوبتش شده و باید شهید بشه(بقولی بچه ها می گفتن فلانی داره نور بالا میزنه). 📿 چهره اون فرد رو نور عجیبی فرا می گرفت، من خیلی خوب یادمه دوست خیلی خوبم شهید مصطفی موحدی قمی رو که شب آخر نماز مغرب و عشا رو که به انفرادی می خواند. ✨ حالت بسیار عجیبی داشت و نور از چهره اش می بارید و غرق در مناجات بود و منم که دوست صمیمی ایشون بودم، به نماز آخرش نگاه می کردم و حسرت می خوردم. بعد نماز گفتم مصطفی منو یادت نره،بی وفا نباشی،روز محشر من جزو اون چهل نفری که می تونی شفاعت کنی اون آخر لیست قرار بده 💓 دلم به این خوشِ که این دوست شهیدم این قول رو به من داده و با این قول و قرار دارم زندگی می کنم،که یک روزی بیاد و به دادم برسه. روای : دوست شهید 🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇 @ravianerohani