#تاریخ
#هجرت
اولین خانواده مهاجر به مدینه:
نخستين خانواده اي كه عازم هجرت به شهر يثرب گرديدند، ابو سلمه بود كه از آزار مشركين به تنگ آمده بود و قبلا نيز يك بار به حبشه هجرت كرده بود. پس از اين رخصت همسرشام سلمه را (كه بعدها به همسري رسول خدا (ص) درآمد) با فرزندش سلمه برداشت تا به سمت يثرب حركت كند. قبيلهام سلمه يعني بني مغيره همين كه از ماجرا با خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:
ما نمي گذاريمام سلمه را با خود ببري و ابو سلمه هر چه كرد نتوانست آنها را قانع كند و همسرش را همراه ببرد و سرانجام ناچار شدام سلمه را با فرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود به تنهایی از مكه خارج شود. از آن سو قبيله ابو سلمه يعنی بني عبد الاسد وقتي شنيدند فرزند ابو سلمه در قبيله بني مغيره است پيش آنها آمده گفتند:
ما نمي گذاريم فرزندي كه به ما منتسب است در ميان شما بماند و پس از كشمكش زيادي كه كردند دست سلمه را گرفته و به همراه خود بردند.ام سلمه نقل كرده: كه اين ماجرا نزديك به يك سال طول كشيد و در طول اين مدت كار
روزانه من اين بود كه هر روز صبح از خانه بيرون ميآمدم و در محله ابطح مينشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم گريه ميكردم تا روزي يكي از عمو زادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقت بار مرا مشاهده كرد پيش بني مغيره رفت و
به آنها گفت: اين چه رفتار ناهنجاري است؟ چرا اين زن بيچاره را آزاد نمي كنيد، شما كه ميان او و شوهر و فرزندش جدايي انداخته ايد؟ اعتراض او سبب شد تا مرا رها كرده گفتند: اگر ميخواهي پيش شوهرت بروي آزادي! بني عبد الاسد نيز با اطلاع از اين جريان سلمه را به من برگرداندند، و من هم سلمه را برداشته با شتري كه داشتم تنها به سوي مدينه حركت كردم و به خاطر تنهايي و طول راه، ترسناك و خايف بودم ولي هر چه بود از توقف در مكه آسانتر بود، و با خود گفتم كه اگر كسي را در راه ديدم با او ميروم. چون به تنعيم (دو فرسنگي مكه) رسيدم به عثمان بن طلحه كه در زمره مشركين بود برخوردم و او از من پرسيد: اي دختر ابا اميه به كجا ميروي؟ گفتم: به يثرب نزد شوهرم! پرسيد: آيا كسي همراه تو هست؟ گفتم: جز خداي بزرگ و اين فرزندم سلمه ديگر كسي همراه من نيست. عثمان فكري كرد و گفت: به خدا نمي شود تو را به اين حال واگذارد، اين جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته به سوي مدينه به راه افتاد و به خدا سوگند تا به امروز همراه مردي جوانمردتر و كريمتر از او مسافرت نكرده بودم، زيرا هر وقت به منزلگاهي ميرسيديم شتر مرا ميخواباند و خود به سويي ميرفت تا من پياده شوم، و چون پياده ميشدم ميآمد و افسار شتر مرا
به درختي ميبست و خود به زير درختي و سايباني به استراحت ميپرداخت تا دوباره هنگام سوار شدن كه ميشد ميآمد و شتر مرا آماده ميكرد و به نزد من ميآورد و ميخواباند و خود به يك سو ميرفت تا من سوار شوم و چون سوار ميشدم نزديك ميآمد و مهار شتر را ميگرفت و راه ميافتاد، و به همين ترتيب مرا تا مدينه آورد و چون به«قباء»رسيديم به من گفت: برو به سلامت وارد اين قريه شو كه شوهرت ابا سلمه در همين جاست. اين را گفت و خودش از همان راهي كه آمده بود به سوي مكه بازگشت.
#تاریخ
#هجرت
۴ پیشنهاد در مورد پیامبر اکرم(ص)
مشركان مكه از پيشرفت و گسترش اسلام پيوسته در بيم و هراس بودند و شكست و زوال خود را نزديك و نزديكتر مى ديدند از اين رو در دارالندوة* گرد آمده، به فكر چاره افتادند.
ابوجهل كه از سخت ترين دشمنان اسلام بود، گفت: اى جماعت قريش احدى از عرب محترم تر از ما نبود و ما در حرم امن الهى بوديم، عرب هر سال دو بار به مكه مسافرت مى كرد و كسى در ما طمع نداشت تا آن كه محمد در ميان ما پيدا شد، ما او را بسبب صلاح و امانتش امين نام نهاده بوديم، ولى مدتى مى گذرد كه رسول خداست. از اين رو را بد گفت، ما را سفيه و بى خرد ناميد، جوانان ما را فاسد كرد و جمع ما را به افتراق كشانيد.
"سب الهتنا و سفه احلامنا و افسد شباننا و فرق جماعتنا"
راى من آن است كه كسى را مامور كنيم او را پنهانى بكشد. اگر بنى هاشم نيز خوبنها خواستند ده برابر خونبها به آنها مى دهيم.
اين پيشنهاد رد شد؛ چرا كه گفتند، بنى هاشم تحمل ندارد، قاتل او را زنده ببينند. نيز بالاخره انتقام مى كشند و جنگ و تباهى به وجود مى آيد و حرم به آشوب كشيده مى شود.
ديگرى گفت: نظر من آن است كه محمد را در خانه اى زندانى كنيم و قوت لايموتى به او بدهيم تا سرانجام بميرد؛ چنان كه زهير و نابغه مردند. اين پيشنهاد نيز رد شد كه قوم محمد (: بنى هاشم) اين اهانت را تحمل نمى كنند و چون موسم آمدن عرب به مكه رسد جمع شده و آزادش مى كنند و آنگاه سحر و جادويش مردم را مى فريبد.
نظر سوم آن بود كه او را از مكه خارج كنند و با فكر آسوده به عبارت خدايان بپردازند. اين نظر نيز مردود شناخته شد؛ زيرا گفته شد كه محمد خوش قيافه و داراى زبان فصيح و جادوگر ماهرى است و چون ازمكه خارج شود نزد قبائل عرب مى رود و آنها را به خود مؤ من مى كند و روزى با سواره و پياده به شما حمله مى كند و آن روز علاجى نتوانيد كرد.
پيشنهاد چهارم آن بود كه از هر تيره اى از تيره هاى قريش يك مرد مشهور انتخاب شود حتى يك نفر هم از بنى هاشم، و آن وقت همه يكباره به او حمله كرده به قتلش درآورند و به آنها سه برابر خونبها ميدهيم ؛ حتى اگر ده برابر هم خواستند مى پردازيم. اين نظر به اتفاق آراء تصويب گرديد. سرانجام پانزده نفر از جمله ابولهب عموى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را انتخاب كردند كه آن حضرت را بكشند.
ادامه دارد.....
دارالندوه کجاست؟
قصي بن كلاب جد اعلاي رسول خدا (ص) پس از اينكه بر تمام قبايل قريش سيادت و آقايي يافت از جمله كارهايي كه در مكه انجام داد اين بود كه خانه اي را براي مشورت در اداره كارها و حل مشكلات و پيش آمدها اختصاص داد و پس از وي نيز بزرگان مكه براي مشورت در كارهاي مهم خويش در آنجا اجتماع ميكردند و آن خانه را«دار الندوه»ناميدند.
#تاریخ_سیره
#هجرت
تشریع اولین نماز میت:
يكى از انصار به نام براءبن معرور، ماه صفر در مدينه از دنيا رفت يك ماه به آمدن رسول الله صلى الله عليه و آله به مدينه مانده بود، براءبن معرور يكى از هفتاد نفرى بود كه در بيعت عقبه حاضر شده و از رسول الله صلى الله عليه و آله به مدينه دعوت كردند، و اولين سخنگوى آن بيعت بود، حضرت به محض ورود به مدينه از وفات او اطلاع يافت و بر سر قبر او رفت و بر او نماز خواند و آن اولين نماز ميت بود كه خوانده شد
مجلسى رحمه الله در بحار فرموده: در سال دهم بعثت حضرت خديجه از دنيا رفت و در حجون دفن شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل قبر او شد.
ولى آن روز نماز ميت تشريع نشده بود:
ولم يكن يومئذ سنة الجنازة و الصلاة عليها
على هذا آن حضرت بر ابوطالب عليه السلام و بر ياسر و سميه دو شهيد اسلام نيز نماز ميت نخواند.
کتاب از هجرت تا رحلت
#تاریخ
#هجرت
#اخلاق_امانت
قريش در دورۀ جاهليت پیامبر را امين مىخواند و اموال و كالاهايش را نزد او به امانت مىگذاشت.و نيز هر عربى كه در موسم حج به مكه مىآمد.
و هنگامى كه امر نبوت و رسالت بر آن حضرت نازل شد،نيز چنين بود.
هنگام هجرت و خوابیدن حضرت امیر در بستر پیامبر،
حضرت به على عليه السّلام فرمود: اینجا بمان هر صبح و شام در ميدان بايست و فرياد بزن:
هان هركس را كه نزد محمد صلّى اللّه عليه و اله امانتى بوده است بيايد و باز ستاند.
عجیبه ها : آنها بعد اعلان رسالت پیامبر با او به دشمنی برخواستند ولی باز به ایشان امانت میسپردند. دشمنش بودند ولی او را امين می دانستند..
امروزه گاهی چنان برخورد هایی می شود که دوستان انسان به او اعتماد ندارند چه برسد به دشمنانش😢
أَنْ يُقِيمَ صَارِخاً يَهْتِفُ بِالْأَبْطَحِ غُدْوَةً وَ عَشِيّاً: أَلاَ مَنْ كَانَ لَهُ قِبَلَ مُحَمَّدٍ أَمَانَةٌ أَوْ وَدِيعَةٌ فَلْيَأْتِ فَلْتُؤَدَّ إِلَيْهِ أَمَانَتُهُ.
بحار ج ۱۹ ص ۳۸
حضرت امیر قسم میخورد!!!
قسم ياد مى كنم كه پيامبر خدا ساعتى پيش از وفات خود، سه بار به من فرمود: ابا الحسن! امانت را، كم باشد يا زياد، به صاحب آن، نيك باشد يا بد، برگردان، اگر چه [آن امانت ]نخ و سوزن باشد.
اُقسِمُ لَسَمِعتُ رسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يقولُ لي قبلَ وفاتِه بساعةٍ ، مِرارا ثَلاثا : يا أبا الحسنِ ، أدِّ الأمانةَ إلَى البَرِّ و الفاجرِ فيما قَلَّ و جَلَّ ، حتّى في الخَيطِ و المِخْيَطِ .
تحف العقول
در مورد امانت تکه تاریخی بسیار جالبی در وقایع جنگ خیبر است....