🕯#فاطمیه
🖤زندگی به سبک یاس نبوی
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#جمعه_های_دلتنگی🥀
سلام مولای من.✋🏻
💚السلام علیک یا صاحب الزمان💚
🍂احسن الله لک العزاء فی امک الزهراء سلام الله علیها
آجرک الله یا بقیه الله🕯
🏴ای صاحب عزای روضه ی مادر
در این مصیبت عظیم به شما پناه می آوریم و همراه اجداد طاهرینتان کنار در سوخته به عزای مادرت سیاه پوشیم و برای همیشه اشک می ریزیم و برای ظهورتان دعا می کنیم تا بیایید و از قاتلان مادرتان انتقام بگیرید.😭
🌚جمعه شب است.
مهدی جان.🦋
🌴آن فرقه که تیشه به نخل فدک زدند
بر قلب پاک ختم رسولان نمک زدند💔
👹مهدی (ع) بیا ز قاتل مادر سوال کن
زهرا (س) چه کرده بود که او را کتک زدند؟😢
🌱برگرد جانِ مادرت...
اَشْکُوا اِلَیْکَ از جهانِ خالی از مَرد🌍
👥با سیصدُ با سیزده تا مرد برگرد
از عاشقی سرشارمُ چون اهل کوفه♥️
🖐پشت تو را خالی نخواهم کرد، برگرد
دنبال تو در کوچه های فاطمیه🕊
😞حیران شدم چون عابری شبگرد، برگرد
ای دستِ قهارِ خدا تا که بگیری✨
👺کفارهٔ سیلیِ آن نامرد برگرد
زینب (س) فقط میداند آن بلوای کوچه!🏘
🌑شب ها چه بر روزِ حسن (س) آورد، برگرد
یک حرف می ماند برایم یَابْنَ زَهْرا (س)🌿
😔برگرد جانِ مادرت، برگرد برگرد
کجا شبیه علی (ع) سر به چاه غم فرو بردی؟🔳
🖤کجا شبیه علی (ع) روضه خوان زهرایی (س)؟
🌻اللهم عجل لولیک الفرج🌻
🌸السلام علیک یا فاطمه الزهراء🌸
🤲🏻اللّهُمَّ عَجِّل فَرجَ مُنتَِقمِ الزَّهرٰاء سَلٰامُ اللهِ عَلَیها
#اللهم_اجعلنی_من_انصاره_و_اعوانه
#عشاق_المهدی_محب_المهدی_ع
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#به_وقت_دلتنگی💔
💫استوری
💖ویژه جمعه
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
ریحانه ی بهشتی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂 3⃣1⃣قسمت سیزدهم🌼 💠 شاید اگر این پیام را جایی غیر از مقام امام حسن (علیه ا
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂
4⃣1⃣قسمت چهاردهم🌼
💠 بدن بی سر مردان در هر گوشه رها شده و دختران و زنان جوان را کنار دیوار جمع کرده بودند.
اما عدنان مرا برای خودش میخواست که جسم تقریباً بی جانم را تا کنار اتومبیلش کشید و همین که یقه ام را رها کرد، روی زمین افتادم.
گونه ام به خاک گرم کوچه بود و از همان روی زمین به پیکر های بیسر مدافعان شهر ناامیدانه نگاه میکردم که دوباره سرم آتش گرفت.
💠 دوباره به مو هایم چنگ انداخت و از روی زمین بلندم کرد و دیگر نفسی برای ناله نداشتم که از شدت درد، چشمانم در هم کشیده شد و او بر سرم فریاد زد :«چشماتو وا کن! ببین! بهت قول داده بودم سر پسر عموت رو برات بیارم!».
پلک هایم را به سختی از هم گشودم و صورت حیدر را مقابل صورتم دیدم در حالی که رگ های گردنش بریده و چشمانش برای همیشه بسته بود که تمام تنم رعشه گرفت.
💠 عدنان با یک دست مو های مرا میکشید تا سرم را بالا نگه دارد و پنجه های دست دیگرش به مو های حیدر بود تا سر بریده اش را مقابل نگاهم نگه دارد و زجرم دهد و من همه بدنم میلرزید.
در لحظاتی که روح از بدنم رفته بود، فقط عشق حیدر میتوانست قفل قلعه قلبم را باز کند که بلاخره از چشمه خشک چشمم قطره اشکی چکید و با آخرین نفسم با صورت زیبایش نجوا کردم: «گفتی مگه مرده باشی که دست داعش به من برسه! تو سر حرفت بودی، تا زنده بودی نگذاشتی دست داعش به من برسه!» و هنوز نفسم به آخر نرسیده، آوای اذان صبح در گوش جانم نشست.
💠 عدنان وحشت زده دنبال صدا میگشت و با اینکه خانه ما از مقام امام حسن (علیه السلام) فاصله زیادی داشت، می شنیدم بانگ اذان از مأذنه های آنجا پخش میشود.
هیچگاه صدای اذان مقام تا خانه ما نمیرسید و حالا حس میکردم همه شهر مقام حضرت شده و بخدا صدای اذان را نه تنها از آنجا که از در و دیوار شهر می شنیدم.
💠 در تاریکی هنگام سحر، گنبد سفید مقام مثل ماه می درخشید که چلچراغ اشکم در هم شکست و همین که مو هایم در چنگ عدنان بود، رو به گنبد ضجه زدم و به حضرت التماس میکردم تا نجاتم دهد که صدای مردانه ای در گوشم شکست.
با دستهایش بازو هایم را گرفته و با تمام قدرت تکانم میداد تا مرا از کابوس وحشتناکم بیرون بکشد و من همچنان میان هق هق گریه نفس نفس میزدم.
💠 چشمانم نیمه باز بود و همین که فضا روشن شد، نور زرد لامپ اتاق چشمم را زد.
هنوز فشار انگشتان قدرتمندی را روی بازویم حس میکردم که چشمانم را با ترس و تردید باز کردم.
عباس بود که بیدارم کرده و حلیه کنار اتاق مضطرّ ایستاده بود و من همین که دیدم سر عباس سالم است، جانم به تنم بازگشت.
💠 حلیه و عباس شاهد دست و پا زدنم در عالم خواب بودند که هر دو با غصه نگاهم میکردند و عباس رو به حلیه خواهش کرد: «یک لیوان آب براش میاری؟» و چه آبی میتوانست حرارت این همه وحشت را خنک کند که دوباره در بستر افتادم و به خنکای بالشت خیس از اشکم پناه بردم.
صدای اذان همچنان از بیرون اتاق به گوشم میرسید، دل من برای حیدرم در قفس سینه بال بال میزد و مثل همیشه حرف دلم را حتی از راه دور شنید که تماس گرفت.
💠 حلیه آب آورده بود و عباس فهمید میخواهم با حیدر خلوت کنم که از کنارم بلند شد و او را هم با خودش برد.
صدایم هنوز از ترس می تپید و با همین تپش پاسخ دادم: «سلام!» جای پای گریه در صدایم مانده بود که آرامشش از هم پاشید، برای چند لحظه ساکت شد، سپس نفس بلندی کشید و زمزمه کرد: «پس درست حس کردم!».
💠 منظورش را نفهمیدم و خودش با لحنی لبریز غم ادامه داد: «از صدای اذان که بیدار شدم حس کردم حالت خوب نیس، برای همین زنگ زدم».
دل حیدر در سینه من می تپید و به روشنی احساسم را می فهمید و من هم میخواستم با همین دست لرزانم باری از دلش بردارم که همه غم هایم را پشت یک عاشقانه پنهان کردم: «حالم خوبه، فقط دلم برای تو تنگ شده!».
💠 به گمانم درد های مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد که به تلخی خندید و پاسخ داد: «دل من که دیگه سر به کوه و بیابون گذاشته!».
اشکی که تا زیر چانه ام رسیده بود پاک کردم و با همین چانه ای که هنوز از ترس میلرزید، پرسیدم: «حیدر کِی میای؟».
💠 آهی کشید که از حرارتش سوختم و کلماتی که آتشم زد: «اگه به من باشه، همین الان! از دیروز که حکم چهارشنبه اومده مردم دارن ثبت نام میکنن، نمیدونم عملیات کِی شروع میشه».
و من میترسیدم تا آغاز عملیات کابوسم تعبیر شود که صحنه سر بریده حیدر از مقابل چشمانم کنار نمیرفت.
✍🏻نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📝ادامه دارد...
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•