eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تلخ‌اما‌شیرین:)
✨️بــســم رب ؏ــشق✨️ ❤️رمان تلخ اما شیرین❤️ _رسول از ماموریت برگشتههه + در مورد آدمای مهم زندگیم _تهدیدم کردن گفتم بلایی سره رسول میارن +آغاز عملیات _این ی دستوره ، از اونجا دور شو سریعتر +تا تهش هستم رو من حساب کن _قول داده بودی پیشم باشیااا چیشد زدی زیر قولت ، تو ک هیچ وقت بد قول نمیشدی +شاید جسمم کنارت نباشه ولی همیشه روحم کنارته .. _بچمو گروگان گرفتن ب خاطر اینکه زهر چشم از من بگیرررن +چشمم خورد ب گلوله ای ک بابا رو نشونه گرفته بود _حواسم پرت شد ک ی دفعه رسولو خونی.... ادامه در لینک زیر👇 https://eitaa.com/gandoei رمانی پر از تهدید و اتفاق های شاد و غمگین + یزید بازی خوشحال میشیم خونواده ی گاندویی ما رو بزرگ ترش کنید
سلام عزیزان من تو راه کربلا هستم
تولدت مبارک حضرت عشق❤️😍
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
تولدت مبارک حضرت عشق❤️😍
نام : سید علی   نام خانوادگی : حسینی خامنه ای نام پدر : سید جواد تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ / ٠١/ ١٣١٨ تاریخ تولد در شناسنامه : ٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨ محل تولد : خراسان بعضیا بهش میگن " آیت الله " بعضیا میگن " آقای خامنه ای بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگن: " سیدنا القائد " ، اما ما بهش میگیم " آقا ♥️
ملت غیور ایران خطاب به سردار حاجی زاده : شب شده پر ستاره پهپاد بزن دوباره😂🤪
دیگه واجب شد امروز به مناسبت تولد رهبر عزیزمون یه پارت هدیه بدم😉 بریم برای دادن پارت فقط... فقط باید نظرات بالا باشه .🙃❤️
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۱ محمد: ابروهام رو بالا انداختم و به حامد که چشم غره به رسول می
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: با کمک حامد و کیان رفتیم بیرون. با کلی اسرار و خواهش و گفتن اینکه کم کار میکنم و مراقبم و... آقا محمد قبول کرد که برم سر میزم. خواستیم از کنار میز کیان رد بشیم که نگاهم به چایی خورد و خیلی یهویی لبخند روی صورتم نشست .رو به کیان گفتم: این چایی رو ببر که هر چی می کشم به خاطر اینه😂 کیان:اگر تو عمرت یه حرف راست زده باشی همین بود 😁 رسول: این تخریب بود یا تشویق؟😐 کیان: ترکیبی بود داداش😂 رسول: هی خدا .همه رفیق دارن ما هم رفیق داریم .😐😂 حامد: رفیقات به این خوبی هستن دیگه چی از خدا میخوای؟؟ رسول: اول از همه از خدا میخوام زودتر منو ببره پیش خودش تا از دست شما ها راحت بشم. دوم هم تو حرف نزن آقا داماد . حامد: اول از همه دهنت رو ببند لطفا .دوم از همه میبندی یا ببندم😤 رسول: چقدر عصبانی .گزینه اول رو انتخاب میکنم😬 رسول: نشستم روی صندلی و روبه بچه هاگفتم: برید دیگه مزاحمم نشید. بچه ها چشم غره ای بهم رفتن که خنده ام گرفت .وقتی که رفتن مشغول به کار هام شدم ‌. حدودا یه ساعتی پشت سیستم نشسته بودم و داشتم کارهارو انجام میدادم . و بالاخره بعد از مدت طولانی تونستم بفهمم در حال حاضر هاتف و سینا کجا هستن .سریع تلفن رو برداشتم و شماره اتاق آقا محمد رو گرفتم و گفتم بیاد پایین .رو به بچه ها که داشتن هر کدوم کار های خودشون رو میکردن گفتم: بچه ها سریع بیاید . حامد: چیشده دوباره؟ داوود : تو دوباره کارت به ما افتاد صدامون زدی. رسول: خواستم چیزی بگم که با صدای آقا محمد و آقا محسن سریع از روی صندلی بلند شدم و ایستادم و سلام کردم . محمد: خب رسول .چی پیدا کردی؟امیدوارم چیز خوبی باشه . رسول: بله هست .خیلی هم هست😁 آقا تونستم مکان هاتف و سینا رو پیدا کنم😉 محسن:واقعا؟؟😳 رسول: بله اقا محسن ‌😌بفرمایید .آقا هاتف خونه اش یه جا بالای شهر هست .یه خونه ویلایی .و سینا هم یه خونه ویلایی درست وسط شهر محمد: رسول چی بگم بهت .کارت عالی بود .آفرین .داوود و کیان باهم و فرشید و امیرعلی هم باهم امشب میرید ت میم. داوود و کیان میدید ت میم هاتف و فرشید و امیرعلی هم میرید ت میم سینا. بچه ها: چشم محمد: تشویقی شما هم محفوظ هست آقا رسول . رسول:آقا میشه توبیخم رو بردارید به جای تشویقی؟🥺 محمد: نه ‌اون به جاش هست اینم به جاش . رسول: آقا خواهش میکنم . محمد: نه استاد .خب ماهم بریم .بچه ها به کاراتون برسید . بچه ها: چشم . رسول: آقا محمد و آقا محسن که رفتن هوفییی گفتم و دستم رو توی موهام کردم .سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو ماساژ دادم .از یه طرف نخوابیدنم و از طرفی طولانی نگاه کردن به کامپیوتر باعث شده چشمام بسوزه و مطمئنم الان قرمز هم شده . بچه ها بعد از نگاهی بهم با دیدن چهره ی خستم سری به نشونه تاسف تکون دادن و رفتن .فقط حامد مونده بود که اومد و کنارم ایستاد و گفت . حامد: میخوای من کارات رو بکنم تو یکم استراحت کنی؟چشمات قرمز شده. رسول: نه داداش .چیز خاصی نیست 🙂 برو آقا داماد .راستی کی قراره بریم خاستگاری؟ حامد: نمیدونم .راستش هنوز به بابا نگفتم اولین نفر به تو گفتم ‌ رسول: قربونت بشم داداشم داره داماد میشه .حالا آشنا هست عروس خانم؟ حامد: نمیدونم میشناسیش یا نه .همسایمون هست .دختر آقای طاهری . رسول: اِ واقعا ؟آره میشناسمش اتفاقا آقای خوبی هم هست . حامد: اره خانواده خوبی هستن . رسول: به سلامتی. تو هم داری میری قاطی مرغا😂 حامد: اولا حرف نزن دوما از کجا معلوم اصلا جواب مثبت بده؟ رسول: اولا چشم دوما مگه میشه به داداش من جواب منفی بدن ؟معلومه که نمیشه همچین داماد خوبی رو از دست بدن🙂🥺 حامد: ممنونم که هستی رسول .ممنونم که همراهمی🥺❤️ رسول: وظیفمه داداشم .حالا هم بلند شو برو وقت من و دنیا و کائنات رو نگیر .من هم کارام رو بکنم. حامد: کاش این جمله آخر رو نمیگفتی. رسول: کدوم رو؟ حامد :همین وقت دنیا رو .این همه خوب حرف زدی بعد اینجوری میگی. این همه وقت دنیا رو بقیه می گیرن حالا منم یکم میخوام بگیرم 😐 رسول: برو آقا داماد .برو 😁 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. مکان هاتف و سینا رو پیدا کرد پ.ن‌. صحبت هاشون 🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
هم اکنون توی اتوبوس در راه کربلا