🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۰ رسول: بعد از رفتن بچه ها دیگه نتونستم تحمل کنم .حالم بد بود .در
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۱
رسول: با درد وحشتناک قلبم پلکام رو باز کردم .نفسم بهتر بود اما درد قلبم آزارم میداد .به زور اب دهنم رو قورت دادم .ماسک اکسیژن رو به زور پایین آوردم . بچه ها همه کنارم بودن و با نگرانی نگاهم میکردن .اما من نگاهم از بینشون فقط به یه جفت چشم آشنا اما درد آور افتاد .چشمی که صاحبش با حرف هاش نابودم کرد. چشمای محمد .سرم رو برگردوندم تا نبینم چشماش رو .تا نبینم و بدتر نشکنم 💔نشکنم که چرا این کار رو کرد .با صدای بشدت آرومی که به زور شنیده میشد لب زدم:چ..ی..ش..د..ه؟😣
حامد: چرا مراقب خودت نبودی رسول؟مگه قول ندادی که مراقب باشی؟🥺
رسول: بع..ضی ...موقع ..ها ...خیل..ی ..ها قول ..میدن ..اما ..پای عملش..که ..میشه...جا میزنن💔
محمد: با حرفش تیر خلاص رو زد .منظورش رو درست فهمیدم .من بودم منظور صحبتش .خواست بگه محمد تو قول دادی اما موقع عملش جا زدی🥺
رسول: به.تره..بر..ید..بی.رون..برا..تون..بد..می..شه..اگر..پیش..یه..جاسوس ...بمو..نید💔
کیان: رسول این چه حرفیه .ما همه امید داریم .ما میدونیم تو جاسوس نیستی .
رسول: همتون..به..غیر...از..یه..نفر.تون🖤
فقط..می.شه ..بگید ...بر ..چه اساسی ..گفتید ..من ..جاسوسم؟؟😔
حامد: یه عکسی هست که تو با اون زن داری حرف میزنی .اون سما سلطانی یکی از افرادی هست که با هاتف و سینا همکاری میکنه.
رسول: ا.م.کان نداره 🥺
سعید: چی امکان نداره رسول؟
رسول:به زور بلند شدم و نشستم و گفتم: اون زن کسی هست که من گفتم عاشقش شده بودم .اون موقعی که مادرم فوت شد من افسرده شده بودم .بعد از سه ماه خبر آوردن که ازدواج کرده .با اینکه میدونست من عاشقش بودم .از اون روز هم من فراموشش کردم .تا..تا
محسن: تا چی رسول؟؟تا چی؟
رسول :تا دو روز پیش .وقتی که قرار شد برم خونه و استراحت کنم خواستم اول برم سر خاک مهدی .رفتم گلفروشی که دم گلفروشی یکی صدام زد . برگشتم که دیدم همین خانم هست .خب ما همسایه بودیم با هم .طبیعیه که منو بشناسه .اومد و باهام سلام و احوالپرسی کرد .خبر نداشت که مهدی شهید شده .گفت اومدید گل بخرید .زن گرفتید ؟منم گفتم داداشم شهید شده برای سر خاک اون دارم میخرم .بعدش هم که خداحافظی کرد و رفت .منم گل رو خریدم و رفتم سر خاک مهدی .یکم اونجا موندم و رفتم خونه .هنوز یه ربع نشده بود که زنگ زدید و گفتید باید بیام😔یعنی شما ها فکر کردید من اینقدر نامردم که بخوام جاسوسی کنم؟؟🥺من اصلا خبر نداشتم که اون زن چیکاره هست .اون زنی که توی مشهد گفتم عاشقش شدم همین سما سلطانی بود . همه ی ماجرا این بود .
محمد: باورم نمیشه. یعنی من به این راحتی دل شکستم؟منی که خبر نداشتم .اما من خبر نداشتم که اون عاشق این زن بوده .من نمیدونستم 😔خدای من رسول چه حرف هایی از من شنیده و قلبش شکسته بعد من💔
رسول: اشکام روی صورتم میریخت. باورم نمیشه یعنی من میخواستم با یه جاسوس ازدواج کنم؟؟بچه ها با بهت بهم نگاه میکردن .حامد دستم رو گرفت و بغلم کرد .چقدر آرامش داشت. چقدر خوبه که برادرت بهت اطمینان داشته باشه .صدای هق هق گریه هام توی فضا پیچیده بود .حامد موهام رو نوازش میکرد اما من فقط گریه میکردم .گریه میکردم برای دل شکستم .برای غمی که حرف های تلخ محمد روی دلم گذاشته بود.گریه میکردم برای اینکه فهمیدم کسی که دوستش داشتم جاسوس بوده .گریه کردم و گریه کردم .تا جایی که دیگه حس کردم اشکی برام نمونده .نمیدونم چیشد .یه لحظه کنترلم رو از دست دام و فریاد زدم:برید بیروننننننن😠😭برید فقط برید😭💔
محمد: رسول گریه میکرد و من حس میکردم دارم توی یه مرداب دست و پا میزنم. حال بد الانش تقصیر منه .یه دفعه فریاد زد .بچه ها با نگرانی سعی داشتن آرومش کنند اما انگار حالش بدتر از چیزی بود که فکر میکردیم .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.چشمی که صاحبش با حرفاش نابودم کرد 💔
پ.ن. اون زن کسی بود که عاشقش بودم🖤
پ.ن. برید بیروننننن....
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
بفرمایید
رفقا نظرات فراموش نشه 🙃
منتظر نظرات هستم
میخوام یه جوری نظر بدید که ناشناس هنگ کنه😁
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت:¹ راوی: سایت دیگر آن شور و صدای پر نشاط آنها را نداشت . ی
پارت اول فصل اول رمان آغوش امن برادر😊
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱ رسول: دو زانو کنار سنگ قبر حامد فرود اومدم .سنگی که یک ماه هست ب
پارت اول فصل دوم رمان آغوش امن برادر 🙂
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
شخصیت افراد منفی رمان 😁😉
اینم شخصیت ها و البته شخصیت سما سلطانی
اطلاعات بیشتر در مورد رمان و فعالیت ها توی این پیام گفته شده و لینک داده شده😉
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۲۱ رسول: با درد وحشتناک قلبم پلکام رو باز کردم .نفسم بهتر بود اما
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲۲
رسول: بچه ها بیرون رفتن .منم با شتاب سِرُم رو از دستم کندم و توجهی به سوزشش نکردم .فکر کنم رگ دستم پاره شد .خون میومد ازش اما من فقط به فکر حال بد خودم بودم .به فکر دل شکسته ام .دستم رو روی صورتم گذاشتم و دوباره گریه کردم .اینقدر گریه کردم که کاملا بی حال شدم و دیگه جون نشستن هم نداشتم . هنوز از دستم خون میومد اما دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و روی تخت افتادم .چشمام از شدت گریه میسوخت .نفسم به شمارش افتاده بود و قلبم بی مهابا خودش رو به قفسه سینم میکوبید .همون موقع دکتر داخل اومد و با دیدن وضعیت داغونم به طرفم اومد و بعد از کلی نصیحت و اینکه چرا به خودم فشار آوردم دستی که سرم رو ازش کندم رو پانسمان کرد و رفت .و من دوباره موندم و کلی غم و دلتنگی بی پایان...
محمد: هنوز باورم نمیشه .بچه ها هر کدوم با حال خراب به طرف میز هاشون رفتن .من و محسن هم به طرف اتاق اقای عبدی رفتیم و در زدیم.از شانس خوبمون آقای شهیدی هم اونجا بود و لازم نبود اون مطالب ناراحت کننده رو دوبار توضیح بدیم .بعد از سلام کردم و نشستیم .رو به محسن گفتم :اگر میشه تو بگو .
محسن: باشه .
آقای عبدی:چیزی شده ؟اتفاقی افتاده؟
آقای شهیدی: رسول حرفی زده؟
محسن: خب راستش الان از سلول رسول اومدیم .حالش بد شده بود و بیهوش شده بود .دکتر گفت اگر بازم دچار این مشکلات بشه باید پیوند قلب انجام بده و اینکه با این اتفاقات هر لحظه امکان داره ...امکان داره نتونه دووم بیاره😔 وقتی بهوش اومد گفت .اعتراف کرد و ما فهمیدیم همه ی این اتفاقات یه اشتباه بوده .رسول گفت(تمام توضیحاتی که رسول گفته محسن گفت) و اینطور شده که ما فکر کردیم رسول با اون خانم جاسوسی می کرده 😔
آقای عبدی: الان حالش چطوره؟
محمد: بد .خیلی خیلی بد 😔
آقای شهیدی: هوففف .خدا بخیر بگذرونه.
آقای عبدی: برید همه چیز رو دوباره چک کنید .مطمئن بشید که رسول کاره ای نیست
محمد و محسن: چشم
محسن: از اتاق خارج شدیم .محمد خوب نبود .ناراحت بود بابت حرفایی که به رسول زده .بهش گفتم حرفی نزنه اما زد .باهم رفتیم پایین و به سمت میز مرکزی که حالا علی پشتش بود رفتیم .با دیدنمون بلند شد و سلام کرد که متقابلا جوابش رو دادیم
علی: آقا از بچه ها شنیدم چه اتفاقی افتاده .رسول واقعا بیگناهه؟🥺
محسن: انشاالله که باشه .حالا تو بگو میتونی کاری کنی که ما بفهمیم چه حرف هایی بین رسول و اون زن رد و بدل شده؟؟
علی: اوووممم.سعی میکنم .
محمد: علی جان .سعی نکن .حتما انجامش بده .
علی: چشم آقا.
علی: با کلی زحمت و تلاش تونستم صداشون رو از میکروفن رسول پیدا کنم .از اونجایی که رسول همراه خودش میکروفن داشته تونستم صدای ضبط شده همون رو خارج کنم .اصلا این دو روز هواس هیچ کدوممون به میکروفن نبوده🤦وگرنه اینقدر سختی نمیکشیدیم.رو به اقا محمد گفتم: آقا پیداش کردم .
محمد:بچه ها رو صدا زدم و همشون اومدن .علی صدای ضبط شده رو پخش کرد و من بودم که با ثانیه به ثانیه اون صوت مردم و زنده شدم .
(صدای میکروفن)
سما سلطانی : اِ سلام آقا رسول .خوب هستید ؟
رسول: سلام خانم سلطانی .خداروشکر شما خوبید ؟خانواده خوبن؟
سما سلطانی: ممنون .سلام دارن خدمتتون .اینجا چیکار میکنید ؟گل فروشی و ...
رسول: برای سر خاک برادرم میخواستم
سما سلطانی: منظورتون آقا مهدی هست؟مگه چی شده که فوت شدن؟؟😱
رسول: داداشم چند ماهه شهید شده
سما سلطانی: خدا بهتون صبر بده .ببخشید ما خبر نداشتیم .
رسول: خواهش میکنم .با اجازه من برم .خداحافظ
سما سلطانی: به سلامت
(پایان صوت)
حامد: اخ داداشم. اخ رسول .بمیرم برات که اینقدر سختی کشیدی .نگاهم به صورت آقا محمد خورد .میتونستم برق اشک رو توی چشماش ببینم .مثل همیشه خواست قوی باشه و اشک نریخت .رو به علی با صدای گرفته ای گفت.
محمد: اینو بفرست برای سیستم من .
علی: چشم آقا.
داوود : هممون حالمون گرفته بود .توی این مدت هممون سختی کشیدیم اما بیشتر از همه رسول بود که با این رنج و سختی ها پیر شد .با حرف های محمد شکست و صدای شکستنش رو ما شنیدیم .توی این مدت به خودش این همه فشار اورد که دیگه قلبش تحمل نکرد و حالش بد شد 🥺😔بازم خداروشکر میکنم که بی گناهی رسول با این صوت مشخص میشه و میتونه آزاد بشه.
محمد: صوت رو برای آقای عبدی و شهیدی پخش کردم . بعد از اینکه تموم شد آقای عبدی سرش رو پایین انداخت و رو به من گفت: رسول توی این دو روز سختی زیادی کشیده. کمکش کن محمد .
محمد: اقای عبدی برگه ای رو بهم داد .بازش کردم .متن بلندی بود اما چشمای من فقط به دو تا کلمه خورد و مطمئنم با دیدنشون چشمام برق زد فقط کلمه (رسول صالحی)و (رفع اتهام) فقط همین کلمات بود که برام حکم مسکن دردام رو داشت .رسول آزاد میشه .فقط کافیه این نامه رو نشون بدم و تمام ...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. صوت رسول و سما سلطانی...
پ.ن. رفع اتهام🥺💔
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
بفرمایید
رفقا نظرات فراموش نشه 🙃
منتظر نظرات هستم
میخوام یه جوری نظر بدید که ناشناس هنگ کنه😁