eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت116 نگاهی به رودخونه ای که بهش نزدیک می شدیم می ندازم و میگم: _آره،قشنگه! د
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 نگاهم رو دور تا دور حیاط سرسبز و با صفا می چرخونم.آلاچیق گوشه ی حیاط،حوض آبی رنگ،تاب فلزی،درخت انگوری که برگ هاش سایبون این خونه شده بود حتی مرغ خروس هایی که صداشون از روی قفس میومد،همه و همه انقدر زیبا بودن که هامون گفت: _هر روز صفای خونت بیشتر می شه علی بابا. پیرمرد سری تکون میده: _آره،این خونه هم شده یه تیکه از جونم بابا. محمد:نکن این کارارو علی بابا هر بار میام خونه ی تو دیگه دلم نمی خواد پا به خونه ی خودم بذارم . علی بابا می خنده و میگه: _نبایدم دلت بخواد،اون قوطی های کبریت و دود و دم شهر دمار از حس و حال شما جوونا در میاره،من که پیرمردم دلم شادتر از شما جوونای شهریه! محمد: نفرما علی بابا شما تازه اول چِل چلیته. علی بابا از این تعریف می خنده و ما رو به داخل هدایت می کنه،خونه ای که دست کمی از حیاط نداشت. همون قدر با صفا.همسر علی بابا که فهمیده بودم اسمش نرگس خاتونه،بالش های سفید رو صاف می کنه و با مهمون نوازی میگه: _بفرمایید تو رو خدا ببخشید اگه جاتون تنگه. هامون تشکری می کنه و بعد از گذاشتن وسایلاش گوشه ی اتاق می شینه.محمد و هامون مشغول صحبت با علی بابا و مهراوه مشغول حرف زدن با نرگس خاتون میشه،من هم خیره میشم به منبت کاری های روی دیوار روبه رو و به این فکر می کنم چقدر خوب که هامون منو هم با خودش آورده،واقعا به این فضا و جو صمیمی احتیاج داشتم. توی افکارم غرقم که نرگس خاتون میگه: _شما همسر آقایی؟ مکث می کنم تا بفهمم منظورش از آقا هامونه. انگار سوالش رو بلند مطرح کرده بود که همه سکوت کردن.لبخندی میزنم و می خوام سر تکون بدم که یاد حرف هامون میوفتم و میگم: _نه،از آشناهاشونم. نگاه نرگس خاتون معنادار میشه : _اولین باره آقا با یه آشنا هم سفر میشه،مبارکه ان شالله دفعه ی بعدی شیرینی ازدواجتون رو بخوریم. خندم می گیره،هامون خواست کسی از ازدواجمون با خبر نشه اما حالا نرگس خانم فکر می کنه عاشق همیم. نگاهم به سمت هامون کشیده میشه اما با دیدن مسیر نگاهش دلم هری پایین می ریزه. با اخم ریزی به مهراوه خیره شده،مسیر نگاهش رو دنبال می کنم تا شاید اشتباه کرده باشم اما با دیدن سر پایین افتاده ی مهراوه ای که با انگشت های دستش بازی می کنه مطمئن میشم هامون به اون خیره شده. حس بدی به وجودم سرازیر میشه،حس قوی و قدرتمندی مثل حسادت،حسادتی که به دلم چنگ می ندازه و انگار قصد خفه کردنم رو داره. توی سرم هزار و یک داستان بافته میشه،تحملم سر میره و بی اراده بلند میشم.نرگس خاتون میگه: _کجا دخترم ؟ حتی نمی تونم برای دلخوشی اون لبخند بزنم،فقط با صدای ضعیفی زمزمه می کنم: _اگه اجازه بدید می خوام حیاطتونو ببینم. اعتراض می کنه: _اما می خوام شام بکشم. _زود میام. این رو می گم و بدون مهلت دادن به کسی از خونه بیرون می زنم،بغضم می شکنه،درست مثل دلم که لحظه ای قبل با دیدن نگاه خیره ی هامون روی مهراوه شکست. کفش هام و می پوشم و شکست خورده به سمت تاب دو نفره می رم و می شینم.سرم رو پایین می ندازم و قطره ی اشکی که از چشمم به روی زمین میوفته رو با نگاهم دنبال می کنم.شاید اونو می خواد… اشک دیگه ای جاری میشه و فکر دیگه ای مغزم رو می خوره. چادریه،با حیاست.شاید هامون اونو دوست داره. اشک بعدی و فکر عذاب آور بعدی… برای همین نخواست کسی بفهمه من زنشم،چون نخواست مهراوه بفهمه. با پشت دست اشک هام رو پاک می کنم.چه فکری کرده بودی آرامش احمق؟چه رویایی بافته بودی که حالا این طوری دنیا روی سرت خراب شده.نمی دونستی هامون ازت متنفره؟نمی دونستی برای چی عقدت کرده؟نمی دونستی حمایت هاش به خاطر وجدان و شرف خودشه؟ پس چرا ناراحت میشی بخواد به دختری نگاه کنه که زمین تا آسمون با تو متفاوته،یه دختری که سابقش خراب نیست،که بهش تجاوز نشده،که قاتل نیست،که ترسو نیست. قلبم درد می گیره از این افکار،دلم می سوزه از احساسی که هامون ممکنه به دختر دیگه ای داشته باشه. سرم رو بلند می کنم،آسمون پر از ستارست،اما حتی یه دونشم مال من نیست. نمی دونم چند دقیقه بی وقفه اشک می ریزم و به افکارم اجازه ی جوعلون دادن می دم،نمی دونم چقدر توی جهنم می سوزم و دوباره خاکسترم از نو ساخته میشه،فقط می دونم با حضور کسی که باعث نا آرومیم شده سرم رو بالا می گیرم و نگاه اشک بارم به نگاه سرد و سیاهش تلاقی می کنه.هیچ سعی برای مخفی کردن اشک هام نمی کنم.با همون نفوذ نگاهم می کنه،نه با سرزنش،نه با خشم.دور از هر حس خوب و بدی… فقط یه سرمای مطلق . بی حرف نزدیک میشه و کنارم روی تاب می شینه. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت116 ببین از بس خندیده و رقصیده چه لپاش گل انداخته..... و بعد با صدایی پر از لذ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 از اتاق بیرون رفتم و سر به زیر و خجالت زده بهروزو گرفتم..هنوز می خندید..داشت از در بیرون می رفت که برگشت و گفت: -ساقی نگاهش کردم...لبخندی زد و گفت: -هیچی و رفت ساعت 41 شب بود.....مهمونی هفتگی مون خونه شیال و سیروس بود...ما خانمادور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم.....ازاده و پژمان خبر خیلی خوبی امشب بهمون داده بودن..می خواستن تا اخر همین ماه یعنی تقریبا دو هفته دیگه جشن عروسیشونو برگزار کنن..شیال گفت: -نه از این همه مدت صبر نه از این که یه دفعه تصمیم می گیرین و اینقدر زود هم می خواین عروسی بگیرین؟ ازاده با خنده گفت: -باور کن خودمم مخالف بودم..ولی مامان و بابا می خوان برن کانادا پیش اریا چند ماهی هم نمیان...می گن درس پژمانم که تمام شده پس باید عروسی کنیم تا خیال اونا هم راحت بشه و با خیال راحت برن شیال گفت: -حالا چرا چند ماه می خوان برن و پیش این اقا داداشت بمونن؟ -راستش مثل این که اریا توی کارش با یه مشکلی مواجه شده و از بابا خواسته بره و کمکش کنه... لبخندی زدم و گفتم: -به سالمتی...انشااهلل که خوشبخت بشین.... ازاده تشکر کرد..ولی انگار که چیزی ازار دهنده رو بیاد بیاره با چشمهایی نگران گفت: -شیال....می دونی چیه... سارا هم میاد عروسیم... شیال با ابروهای گره کرده گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت116 و گفتم..دروغ نگفتم،حتی یه کلمه ولی همه چی رو براش نگفتم.منو یه بار برد
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 زد توی پیشونی و گفت:ای وای... متعجب گفتم:مگه لو رفت رمز وای فای؟ -لوس شعر میگی؟بدو تا برسونمت!مامان منو میکشه. بعد هم من بلند شدم و رفتیم.من رو رسوند و خودو هم رفت مهمونی...امروز هم یه ورق از دفتر زندگیم پر شد! *آرتمن* کنار هم نشستیم و اون تا شروع کنم...کلافه میگه:نمی خوای چیزی بگی؟ سرم رو بلند میکنم و با اخم و ت شر میگم:انقدر حرز نزن الان همه چیز یادم میره! گو شی رو رو شن کرد و گفت:منو بگو...آقا حرفش انقدر مسخره ا ست که یادش میره! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:خوب باشه میگم! نیشممی ند زد و گ فت: به سلامتی...نیم ساعته منو معطل خودت کردی!خب،گوو میدم! نگاهش کردم و تند گفتم:دوست دارم! -هان؟ خیره شدم توی نگاهش و گفتم:دوست دارم. لبخندی زد و گفت:خوب منم دوست دارم.همینو خواستی بگی؟ یعنی یه لحظه حس کردم تمام دن یا رو بهم دادن.خوشحال و متعجب پرسیدم:راست میگی؟ یه لحظه نگاهم کرد و بعد مستاصل گفت:منظورم اینه ما با هم دوستیم و منم تو رو اندازه ی یه دوست معمولی دوست دارم.نمی دونم تو منظورت چیه؟! ولی من... پریدم وسط حرفش و گفتم:ولی من خیلی دوست دارم،نه به عنوان یه دو ست معمولی..به عنوان عشقم!من همون روزی که زن زدی گفتی بیا امیر تصادف کرده ازت خوشم اومد.کم کم از همه ی اخلاقات خوشم اومد و حالا... کلافه گفتم:نمی دونم چی درسته چی غلط !من اومدم حرفمو بزنم.نزارو پای به امیررا یا!بزارو پای حس مردا نه و مالکیت و دوست داشتنم.!من اومدم حرفمو بزنم و واگذارو کنم به خودت! مغرور گفت:یعنی چی؟من چی بگم به تو؟اگه بگم نه که مسلما ناراحت می شی و اگه بگم آره هم...ا صلا از ذهنت خطور نمی کنه که این دختره از اون خیابون یاس و به امیررا یا که این قدر در حقش لطف کرده ؟به روم نمیاری؟ حق با اون بود ولی من می خواستم.گفتم:من میخوامت...دوست دارم!مطمن باش اینجور توی ذهنم پازل رو می چینم که تو هم منو دوست داری دوباره با همون لحن کوبنده گفت:یعنی واقعیت رو نادیده می گیری؟ 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت116 -از بچگی زیر لب به آرامی گفت》لعنتی《سر بلند کرد و به لب هایم خیره شد ن
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 از خجالت سر به زیر انداختم و در دل به خودم ناسزایی گفتم که خنگ بودنم همیشه باعث آبرو ریزی می شد چیزی نگفت و مسیر را تا رسیدن به مقصد در سکوت گذراندیم رو به روی آموزشگاه توقف کرد و به سمتم چرخید و گفت: -من نمیتونم بیام دنبالت با دوستت بیا ولی خونشون نری! آخر جمله اش را با حرص گفت، سری تکان دادم و پیاده شدم هنوز قدمی دور نشده بودم که با سرعت از کنارم گذشت قدم تند کردم و وارد آموزشگاه شدم نگاهم به درب کلاس افتاد و صدای استاد که به گوشم رسید باعث شد با عجله خودم را به درب برسانم. ضربه ای آرام به در زدم که صدای استاد قطع شد و گفت: -بفرمایید دستگیره را پایین کشیدم و در را باز کردم نگاهی به جمع انداختم و در آخر روی استاد خیره ماندم که با جدیت گفت: -گفته بودم کسی رو با تاخیر به کلاس راه نمیدم سر به زیر انداختم -استاد... وسط حرفم پرید -خانم محترم این جلسه رو بیرون از کلاس میمونید تا بدونید قوانین کلاس باید رعایت بشن نگاه حرصی ام را اول به او و بعد به فریماه انداختم و بی حرف از کالس بیرون آمدم دلم می خواست خفه اش کنم انگار که استاد دانشگاهم بود! با حرص روی یکی از صندلی هایی که در سالن بود نشستم و منتظر ماندم فریماه بیاید خودم را با گوشی سرگرم کردم و نیم ساعت بعد درب کالس باز شد و استاد بیرون آمد و پشت سرش فریماه بود که با لبخند به سمتم می آمد وقتی کنارم رسید با خنده گفت: -تا تو باشی دیگه دیر نیای مشتی به بازویش زدم که آخش بلند شد از آموزشگاه بیرون آمدیم و به پیشنهاد فری راه برگشت را پیاده رفتیم تا رسیدن به خانه تمام اتفاق هایی که باعث آمدنم به اینجا شده بود را برایش گفتم اولش ناراحت شد که چرا پنهان کردم اما با دالیلی که داشتم متقاعدش کردم. به کوچه ی ما که رسیدیم فریماه خداحافظی کرد و رفت قدم زنان به سمت خانه میرفتم که ماشینی با سرعت از کنارم گذشت و جلوی خانه ی شهاب متوقف شد قدم هایم را تند کردم کنجکاو بودم برای دیدن فردی که در ماشین بود که همان لحظه درب ماشین باز شد و... رزا که دکلته ی زرد رنگی پوشیده بود پیاده شد دستی و به موهای بلوندش کشید و با عشوه به سمتم چرخید نگاهی به سر تا پایم انداخت آرایش غلیظی داشت پوزخندی زد که نگاهم را از رویش برداشتم و بی توجه به سمت درب حیاط رفتم، زنگ را فشردم و لحظاتی بعد در باز شد و قدم برداشتم که وارد شوم اما رزا تنه ای به من زد و جلوتر به راه افتاد زیر لب 》وحشی《ای نثارش کردم و پشت سرش راه افتادم صدای کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش روی سنگ فرش های حیاط سکوت دلپذیری که بر فضا حکمفرمایی می کرد را می شکست پله ها را بالا رفت و وارد خانه شد و در را بست؛ آرام قدم بر می داشتم و عجله ای برای رسیدن به خانه نداشتم با متانت پله هارا بالا رفتم و وقتی وارد خانه شدم سونیا را دیدم که رو به روی رزا در حال گفت و گو بود با دیدنم لبخندی زد و پرسید -با هم اومدید؟ سری به نشانه نه تکان دادم و به سمت اش رفتم و روی مبل نشستم؛ سونیا کنارم نشست و رزا هم در حالی که مشغول حرف زدن بود روی مبل روبه روی ما جای گرفت، به لطف کالس آموزش زبان کمی از حرف هایش را متوجه می شدم، گویی درباره ی تولد حرف می زد ده دقیقه گذشت و همچنان رزا حرف می زد و سونیا هم کالفه در جوابش سر تکان می داد که درب خانه باز شد و شهاب وارد خانه شد نگاهش را بینمان چرخاند و روی رزا خیره ماند و حالت صورتش تغییر کرد نگاهی به سونیا انداخت و گفت: -این چی میگه اینجا؟ سونیا نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد و به پشتی مبل تکیه داد و گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃