eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت120 جواب میدم: _ترجیح دادم به جای نشستن توی جمع اونا بیام دنبال تو! نگاهی به
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 در رو باز می کنه و می ایسته تا من اول وارد بشم،لبخندی می زنم و جلوتر از هامون پا به حیاط علی بابا می ذارم. نگاهم به بساط صبحانه ی چیده شده توی آلاچیق میوفته،معلومه نرگس خاتون به خاطر ما سفره رو جمع نکرده! هامون به سمت آلاچیق میره،میلم به خوردن صبحانه نمی کشه می خوام وارد خونه بشم که نرگس خاتون بیرون میاد. با دیدن ما با اشتیاق لب باز می کنه: _اومدین؟گردش خوش گذشت؟ لبخند محوی می زنم و جواب میدم: _خیلی خوب بود،ممنون واقعا! _خوب خداروشکر تا شما صبحانه رو شروع کنید منم براتون تخم مرغ محلی میارم. بی میل میگم: _ممنون من اشتها ندارم . نگاه چپ چپی بهم می ندازه،دستم رو می گیره و به سمت آلاچیق می بره: _مگه میشه همچین چیزی؟از من به تو نصیحت هیچ وقت برای خوردن صبحانه بی میل نباش الان هم بشین من زودی برمی گردم . ناچارا روبه روی هامون می شینم،با لبخند به نرگس خاتون نگاه می کنه و میگه: _دستت درد نکنه،خیلی وقته هوای صبحانه ی محلیتون به سرم زده! نرگس خاتون خوشحال از تعریف هامون جواب میده: _سایه تون سنگین شده آقای دکتر وگرنه من کنیزتونم هستم. هامون: نفرمایید بانو شما تاج سر همه ی مایی. _شما همیشه به ما لطف داشتی آقادکتر من اساعه بر می گردم . بعد از گفتن این حرف به سمت خونه میره. هامون سفره رو مرتب می کنه و مشغول خوردن میشه،دستم به سمت نون محلی میره و اول با بی اشتهایی شروع می کنم. توی مسیر برگشت حتی یک کلمه هم حرف نزدیم،هامون میومد و من با فاصله پشت سرش… ولی نکته ی جالب اینجا بود که تمام اهالی روستا هامون رو می شناختن.اون طوری که فهمیدم رایگان مردم این جا رو ویزیت می کرد.هم هامون،هم محمد. زیرزیرکی نگاهش می کنم،عجیبه طوری رفتار می کنه انگار من اون جا حضور ندارم،بی تفاوت و در ظاهر خونسرد. به خاطر آلبالو هایی که خوردم اشتهام کور شده اما گذشتن از اون صبحانه کار من نبود بنابراین شروع می کنم. دو تامون مشغول خوردنیم که علی بابا در حالی که توی دستش چند تا پلاستیکه از بیرون میاد.با دیدن هامون گل از گلش میشکفه و صداش با نشاط به گوش می رسه: _به به! آقای دکتر ! هامون از جا بلند میشه،با احترام با علی بابا دست میده و میگه: _ببخشید اسباب زحمت شدیم . علی بابا هامون رو هدایت می کنه و خودش هم کنج آلاچیق می شینه و بعد از آه پر دردی که از سینه ش بیرون میاد میگه : _خودتم می دونی خاطرت چقدر عزیزه دکتر.هر وقت میای این طرفا دل همه رو شاد می کنی،خدا ان شالله دلتو شاد کنه جوون. با لبخند به هامون نگاه می کنم،ته دلم افتخار می کنم.کنم..از این محبوبیتش،از خوب بودنش… هامون سکوت می کنه و چیزی نمیگه،همون لحظه نرگس خاتون با تخم مرغ آبپز محلی به سمتمون میاد.تخم مرغ ها رو جلومون می ذاره و با مهمون نوازی میگه: _شرمنده دیگه سفره ی فقیرانه ست. لب باز می کنم: _این چه حرفیه،همه چی عالیه! نرگس خاتون هم کنارم می شینه و خطاب به هامون می پرسه: _شما چرا انقدر لاغر شدی آقای دکتر؟ علی بابا در ادامه ی حرف همسرش میگه: _ریش هم گذاشتی… می خوای بیشتر از قبل ازت حساب ببرن؟ و خودش از این حرف می خنده. لبخند تلخی روی لب های هامون جا خوش می کنه،لقمه ای که گرفته بود رو روی سفره می ذاره و با لحنی که دلم رو آتیش می زنه می گه: _عذادار شدم علی بابا،برادرمو از دست دادم . صدای هین گفتن نرگس خاتون بلند میشه،سرم رو پایین می ندازم تا حال خراب هامون رو نبینم.علی بابا با ناباوری میگه: _همون برادر جوونت که یک بار توی موبایل نشونش دادی؟ صدایی از هامون نمی شنوم،معلومه سر تکون داده،چون نرگس خاتون با صدایی مغموم و دورگه میگه: _الهی بمیرم،آخه یه جوون به اون سن مردن حقشه؟!. علی بابا هم دل گرفته از شنیدن این حرف زمزمه می کنه: _آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا،گلچین روزگار امانش نمی دهد. گلچین روزگار،عجب با سلیقه است… می چیند آن گلی را که به جهان نمونه است . تسلیت می گم بابا!داغ بزرگیه،فقط می تونم بگم خدا بهت صبر بده. سرم رو بلند می کنم و نگاهم به نگاه هامون گره می خوره،از سردی و نفرت نگاهش دلم می لرزه و دوباره سر به زیر میشم. نرگس خانم اشک چشمش رو پاک می کنه و میگه: _چطوری فوت کرد؟ سنگینی نگاه هامون رو حس می کنم،دستم رو بند پشتی می کنم و می خوام بلند بشم که هامون با تحکم میگه: _بشین 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت120 _الناز بگو اصلا حوصله ندارم _هیچی میخواستم ببینم دیروز چیشد نگرانتم دیشبم
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 بود.....نگاهی به لباسم کردمپیراهن مشکی بلند...یقه بازی داشت و بدون استین بود ولی خودم برای روش یه کت مشکی کوتاه و تنگ خریده بودم..کته دوتا استین تنگ داشت دقیقا کیپ دستام قد کته خیلی کوتاه بود و از جلو تا روی سینم و از پشت تا روی کتفم میرسید جنسش گیپور بود خیلی با لباسم هماهنگ شده بود....شیال گفت: -ول کن این اینه رو ..بیا بهروزو بگیر....داره دیر می شه ها...نمی خوای امادش کنی؟ سریع نگاهم رو از اینه گرفتم و به سمت شیال رفتم...بهروز نگاهم می کرد...انگار که اونم منو نمی شناخت...لبخندی زدم و گفتم: -عزیز دلم...الهی که من فدای تو بشم...بیا بغلم تا صدامو شنید با ذوق و شوق دستاشو باز کرد و پرید توی بغلم....به خودم فشردمش و همینجور که نوازشش می کردم لباسایی که براش خریده بودم رو تنش می کردم....برای خرید لباسای بهروزم کلی وسواس به خرج داده بودم...دوست داشتم الان که مامانش می خواد ببیندش عالی به نظر برسه......با صدای شیال نگاهش کردم: -چیزی گفتی ؟ شیال لبخندی زد و گفت: -انقدر محو بهروز شدی که متوجه اطرافت نیستی.....اگه بهروز پسر خودت بود چیکار می کردی؟ سریع گفتم: -من همین الان هم بهروزو پسر خودم می دونم....باورت نمی شه..انقدری که من بهروزو دوست دارم تا حالا کسی رو دوست نداشتم.....فکر نمی کنم عشقی که من به بهروز دارم کمتر از عشق مادرانه باشه... بعد بهروزو بغل گرفتم و گفتم: -این نفس منه..مگه نه عزیزم بهروز نگاهی به من کرد ...همیشه وقتی نازش می کردم خودشو لوس می کرد و لپش رو روی لپم میذاشت..الان هم همین کار رو کرد....غرق لذت منم لپم رو روی لپش فشردم و بیشتر به خودم فشارش دادم....که صدای در بلند شد.. -خانما دیر شد..اماده نیستین؟ بهنام بود....شیال در رو باز کرد و گفت: -چرا .....سیروس کجاست؟ 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت120 مامان ،بابا،عرشیا ،سیاوش ،پدر بزرگ ارشام همه نزدیکامون بودن ارشام با لب
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 عسل : عاقد یک ربع بعد اومد همه با صلواتی ساکت شدند وعاقد شروع به خوندن کرد بسم الله الرحمن الرحیم دوشیزه محترمه مکرمه عسل رادفر فرزند علی رادفر آیا ....... )داشت گریه ام میگرفت ولی اگه گریه میکردم آبروریزی میشد نمیدونم ارشام از کجا فهمید که اروم کنار گوشم گفت : عسل فکرتو به چیز دیگه مشغول کن الان وقتش نیس بعد عقد میتونی گریه کنی پسره ی نفهم میگه بعد عقد گریه کن ( شنیدم که الناز گفت :عروس رفته گل بچینه عاقد همه گفت برای برای دوم میخوانم وکیلم عر وس خانوم؟؟ نفس گفت :عروس رفته گالب بیاره عاقد که دیگه کلافه شده بود گفت : برای بار سوم میخوانم ........... وکیلم دیگه عروس خانوم شنیدم که زن دای گفت : عروس زیر لفظی میخواد همون موقع خاله زهرا جعبه ی سرویسی رو گذاشت تویی بغلم و سرمو از روی شنل ب.و.سید عاقد گفت :عروس خانم وکیلم ؟؟؟.؟ فکر نمیکردم روزی برسه که اینجور بله بگم اما چاره ای نبود تمام توانمو جمع کردم با صدای که خودمم به زحمت میشنیدم گفتم : با اجازه ی پدر و مادرم وبزرگترا بلهه...... صدای هلهله جمعیت بلند شد ومن اشکام سرازیر شد چه خوب بود که زیر شنل بودم زود اشکامو پاک کردم که عاقد رفت باصدای انوشا که میگفت ارشام شنل عروس تو بردار ارشام شنلمو برداشت .....یه لحظه نگاهش روی چشمام موند منم زل زدم به چشماش که ببینم نگاهم میکنه که نگاهمون توهم قفل شد 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت120 منم اخم کردم و گفتم:نخیر!هیچ شو خی باهات ندارم! این پیشنهاد منه،می تون
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 نیست!.دیگه توو احساس گناه دا شتم.به خاکستری های چشماش زل زدم و فقط حس پشیمونی و عذاب وجدان تموم سر تا پام رو گرفت.کاش امیر ِ تو بازیم نبود.رویای پلید بیدار شد و زد بیخیالی! بساز چه دیر یا زود باید بگم بهش نه؟باید متقاعدو کنم ولی.... *تارا* با لباس سیاه بین مردم می گشتم.تسلیت هاشون به قلبم نمی رسید چون اون غمگین تر بود.هوا گرم بود.خب،تابستون بود مثال...تابستون بود که شدم خانوم این خونه؟آره؟.تابستون بود که تمام حرف و حدیثها رو به جون خریدم و شدم خانوم بزرگ خونه؟تابستون بود که خدمتکارا جلوم خم شدن و اومدنم رو به خونه تبریک گفتن؟تابستون بود که به عشقم رسیدم؟تابستون بود که سالارخان... متوقف شدم. ولی جلوی این گروه مگس دور شیرینی خم نشدم،باید می دیدن که زن خان بزرگ نمیشکنه...ولی!دریغ که زن سالار خان،خانوم این خونه،داره نابود میشه و شده!داره ذره ذره از نبود حامی و تکیه گاه آب میشه!آخ،سالار خان! با ورود کسی به سالن،صدای همهمه و موج تسلیت دوباره از سر گرفته شد.برگشتم و نگاهم به قامت بلندی افتاد که توی جامه ی سیاه به نظرم بلندتر رسید.بین جمعیت حرکت می کرد و همه با احترام به او تسلیت میگفتند.من مات روی هشتمین پله ی اشرافی ایستاده بودم.جایی که واسه اولین بار آرتمن رو دیدم و اون زل زد توی چشممام و گفت چشمات خیلی بدرنگه.تنها حرفی که گفت.سالارخان خوشحال می شد وقتی آرتمن احوالش رو میپرسید.هنوزم یادمه روزهایی که آرتمن میومد از همیشه بهتر بود.برام میگفت که این جور عذاب وجدان کم رنگ تر میشه...سالارخان کجایی؟من واقعا بهت احتیاج داشتم... سمانه صدام زد:خانوم...خانوم...یزدان خان بیدار شدن. نگاهم رو از آرتمن گرفتم و از پله ها بالا رفتم.در اتاق رو باز کردم.صدای نوزادی میومد که فقط یه ماه حق داشتن پدر رو داشت.نوزادی که حالا بی پدر بود.نوزادی که حالا سایه ی یه خان رو توی زندگیش کم داشت.نوزادی که .... اشکام جون گرفتن و سرازیر شد.به سمت تخت رفتم و یزدان رو بیرون اوردم.به خودم فشردم.آرومتر شد ولی هنوزم شیر می خواست.یزدان بیچاره ی من چهار روز بود که از مکیدن شیر مادر محروم شده بود.مادری که مثل مادرهای توی دا ستانا نبود.مادری که مثل قصه ها مثل کوه ا ستوار نبود.لبا سم رو بالا کشیدم و یزدان آروم گرفت.نمی تونستم ا شکام رو پاک کنم و اونا هم نا مردی مثل آرتمن ِ مثل بارون روی گونه ی پسرم می ریختن...چرا باید مرد زنده بمونه ولی مرد جوانمردی مثل سالارخان بره؟چرا خاک سالار خان باید بشه عمر آرتمن؟! اون نامرد برای چیز دیگه ای اومده...امروز هفت روزه که من بیوه و تنها و بی حامی شدم و اون بی وجود تازه اومده..و این یعنی مهر اثبات دلیل حضور آرتمن!.سالار خان نیست...منم که تنها...پدر و مادرمم که نیستن..اینجا فق منم و یزدان و یه مشم ت آدم کثیف تر از کثیف!.سالارخان نیست و همسرو،خانوم خونه تنهاست..من بی پناهم..مرد زندگیم رفته و داغم سنگینه.تا حالا غمم واسه خودم بوده ولی پس این پسر تنها چی؟من 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت120 از حرفش هردو خندیدیم به سمت سونیا که پشت سرم بود برگشتم که رد نگاهم به
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 -خدا بخیر کنه وارد خانه شدیم و با اولین قدمی که به داخل برداشتم به سمتم چرخید و با صدای بلند گفت: -گفته بودم درست رفتار کن و با وقار باش! سر به زیر انداختم و چیزی نگفتم قدمی به عقب برداشت و چنگی به موهایش زد و ادامه داد -باید یه الدنگ زنگ بزنه بگه خواهرت و دوستاش رو بیا جمع کن؟! آره سونیا؟ نگاهش را به سمت سونیا حواله کرد، پس دوستانش سونیا را به اسم خواهر او می شناختند؛ همه سکوت کرده بودیم یعنی جرات گفتن حرفی را نداشتیم که فریماه سرفه ای مصنوعی کرد و گفت: -بزرگمهر با نیلی درست حرف بزن با حرفش سر بلند کردم و نگاهی به چشمان متعجب شهاب انداختم؛ لحظه ای بعد صدای خنده ی سونیا به گوشم رسید و تعجبِ نگاهِ شهاب جایش را به خنده داد دستی روی ته ریشش کشید و گفت... - این دیگه چی میگه! سری تکان داد و با خنده به سمت اتاقش قدم برداشت و شرایط را برای قهقهه زدن من فراهم کرد فریماه با ژست خنده داری به سمت مبل ها رفت و گفت: -حال کردید گرخید این بار سونیا هم با من همراه شد و هردو با صدای بلند خندیدیم و کنار فریماه جای گرفتیم پشت چشمی نازک کرد و به نایلونی که لباسش در آن بود اشاره کرد و گفت: -خوبه حالا من خرید کردم وگرنه کی باید جواب می داد خودش هم خندید؛ هوا رو به تاریکی می رفت که فریماه از جایش بلند شد و قصد رفتن کرد که گفتم: -امشب رو اینجا بمون سری تکان داد و جواب داد -عمراً اگه مهرنوش بذاره بمونم لبخندی زدم و گفتم: -اون با من؛ بشین از خدا خواسته و بی حرف سر جایش نشست و من هم با خاله مهرنوش تماس گرفتم و با اصرار و خواهش از او خواستم اجازه دهد فریماه شب را کنار ما بماند؛ به سختی قبول کرد و از من قول گرفت حتماً به خانه ی آنها بروم بعد از تشکر کردن از خاله مهرنوش تماس را قطع کردم نگاهی به سونیا انداختم که با گوشی اش مشغول بود و رو به فریماه گفتم: -حله گفت بمون با ناز سری تکان داد و با لحن خنده داری گفت: -خوش به حالتون که این افتخار نصیبتون شده خندیدم و در حالی که قصد داشتم رو به رویش بنشینم با پررویی تمام گفت: -اِ چرا نشستی؟ نگاهش کردم که ادامه داد -پاشو ازم پذیرایی کن با حرفش سونیا سر بلند کرد و قهقهه زد، هردو نگاهی به سونیا انداختیم که منظورمان را از چشمانمان خواند و از جایش بلند شد و گفت: -خیلی خب اون جوری نگام نکنید اآلن میرم با نگاهم رفتنش را بدرقه کردم چقدر این دختر مهربان را دوست داشتم؛ رد نگاهم را با صدای فریماه عوض کردم که گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃