eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت79 صدای بسته شدن در رو می شنوم،نم چشم هام رو با پشت دست پاک می کنم،آشپزخونه اپن
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 .آخ بابا! اگه بودی… بابا اگه بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد!رفتی و منو با مادری که از مادری فقط گیر سه پیچ دادنش رو بلد بود تنها گذاشتی.یادته اون وقتا بچه بودم دلم میخواست برم و توی اون حیاط کوچیکمون آب بازی کنم اما مامان نمیذاشت؟ یادته چطور به مامان چشم غره می رفتی که بذار دخترم زندگی کنه؟بعد تو من زندگی نکردم به قول هامون بی کس شدم.یه دختر بی کس و کار که هر کس به خودش جرئت خورد کردنش رو میده.بهم یاد دادی از حقم دفاع کنم اما الان حق طرف من نیست چون قاتلم و مجبورم سکوت کنم. عمه خانم بی شرمانه میگه : _آره باید ولش می کردی به امان خدا،از کجا معلوم ؟ چوب خدا صدا نداره شاید داغ همین دختر به دل زهرا می موند همون طوری که داغ هاکان به دل ما موند. ناباور نگاهش می کنم و بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم از جا بلند میشم. _هیچ می فهمی چی میگی؟مادر من توی زندانه داره حبسشو میکشه،پا روی پا ننداخته،دلش خوش نیست که شما توقع عذاب بیشتر ازش رو داری.دردت منم ؟منم زندگی راحتی ندارم . به صورتم اشاره می کنم و کوبنده تر ولی با وجود اشک های مزاحم و این بغض لعنتی ادامه میدم : _نمیبینی صورت سرخ شدم رو ؟ نمی بینی کتک هایی که خوردم و هنوز نفهمیدم حقم بوده یا نه ! اگه تو داغ دیدی مادر منم دیده،همین که همه بهت بگن قاتل همین که از بچش دور باشه و حبس تویه چهار دیواری به این میگن داغ. منی که اینجا نشستم و به قول هامون بی کس و کــــارم به اندازه ی کافی داغ دیدم.یه کم انصاف،یه خورده درک… یه کم شعور برای این مواقع خوبه.اینطوری با چشم باز تر به وضعیت طرف مقابلت نگاه می کنی و نفرین میکنی . من اونقدری داغ دیدم که تو… تو اگر جای من بودی نمی تونستی کمرتو صاف کنی،اگه جای من بودی صبح و شب باید خون گریه میکردی.چه میفهمی از دردم که بیام و بخوام برای امثال تو بازگو کنم؟فقط همین قدر بگم که متاسفم! سن و سالو مدرک تحصیلی برای هیچ کس شعور نمی سازه،برای شما هم نساخته. صورتش سرخ شده،انگار نمیتونه درک کنه اون عظمتش رو با این حرفام زیر سوال بردم. قبل از اینکه عمه حرفی بزنی هامون چنان بازوم رو توی دست میگیره که صورتم از درد جمع میشه.سرمو برمیگردونم که با دیدن چهره ی کبود شدش میفهمم تا چه حد عصبانیش کردم.از همون فاصله ی کم توی صورتم می غره: _گمشو تو اتاق تا بیام آدمت کنم. هنوز بازوم رو رها نکرده صدای داد و هوار عمه خانم بلند میشه: _تا حالا توی زندگیم انقدر خار نشده بودم که به لطف تو شد هامون،زنت نه ادب داره نه حیا نه احترام بزرگ تر حالیشه.معلوم نیست تو کدوم طویله ای بزرگ شده که این طوری تو روی بزرگ ترش وایمیسته . با اخم های در هم میخوام دهن باز کنم که فشار دستش دور بازوم دوبرابر میشه و تهدید وار زمزمه میکنه: _جرئت داری یک کلمه حرف بزن تا از همین پنجره پرتت کنم پایین ! عوضی. فشار محکم تری به بازوم میده و درنهایت رهام می کنه و به سمت عمش که در رو باز کرده میدوه و دلجویانه میگه: _عمه من معذرت میخوام.گستاخیشو بی جواب نمیذارم. _لازم نکرده جوش منو بزنی تو اگه به فکر بودی این دختره ی سلیطه رو عقد نمیکردی. از خونه بیرون میره و هامون هم در همون حالی که قصد داره با حرفاش از دلش دربیاره هم بیرون میره و در رو می بنده . با اخم بازوم رو ماساژ میدم،پیرزنه احمق! توقع داشت هامون منو ول کنه به امان خدا تا بمیرم و داغم به دل مادر سیاه بختم بمونه . روی مبل می شینم .. لعنت به این زندگی سگی که هر روزش با یه عذاب تازه می گذره،زندگی که نمیفهمه یه دختر هجده ساله توان این همه درد رو نداره،ساکت میشم سکوت میکنم اما خودمم می دونم کم مونده.فقط یه درد،یه غصه ی دیگه کافیه تا لبریز بشم،تا نابودی من چیزی نمونده! اصلا نمونده. **** صدای باز شدن در که میاد،پتو رو روی سرم می کشم و چشمامو می بندم،ازش نمی ترسیدم اما از هر چی جنگ و دعوا و کشمکش بود خسته شده بودم.بذار فکر کنی منی که شب ها ساعت پنج صبح هم خوابم نمیبره الان ساعت یازده و نیم شب خوابیدم. صدای بسته شدن در میاد و پشت بندش صدای قدم های آشنای هامون.نمی بینم اما حضورش رو حس می کنم،دقیقا بالای سرم! پلک هام رو محکم تر فشار میدم،امشب نه! برای امشب ظرفیتم تکمیله.نه تحمل داد و فریاد دارم نه کتک کاری.خواهش می کنم برو هامون!خواهش می کنم امشب رو به من نه به خودت رحم کن… صدای آزاد شدن نفس حبس شدش رو می شنوم،دور شدن قدم هاش رو حس می کنم.متوجه ی بسته شدن در اتاقش میشم و به این فکر می کنم امشب هم شام نخورده خوابید.درست مثل من و لابد قراره تا صبح به سقف زل بزنه و از این پهلو به اون پهلو بشه و عذاب بکشه،عذاب بکشه و بسوزه،خاکستر بشه و دوباره از نو ساخته بشه…قراره یک شب بیداری دیگه رو تحمل کنه،همراه با کلی فکر و عذاب که شبت رو ،طلوع صبحت رو تبدیل کنه به یک شب جهنمی دیگه… فقط می گذره،این شب ها فقط می گذره ! *
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 -کیا هستن؟ ...... -باشه بهشون می گم...نه بهنام هنوز نیومده ...... -اره ساقی همین جاست..می خوای خودت بهش یگی؟ ..... -پس بای تا فردا...سلام برسون....گوشی غزل صحبتش رو تموم کرد و منو صدا زد -ساقی.....تلفن باتعجب از جام بلند شدم.....با اشاره از غزل پرسیدم: -کیه؟ غزل گفت: - ایداس می خواد ازت دعوت بگیره گوشی رو گرفتم و گفتم: -سلام -سلام عزیزم..خوبی ساقی خانم -مرسی...شما خوبی؟سامان خان خوبن؟گل پسرت چطوره؟ -ممنون..همه خوبیم....چیکارا می کنی بی معرفت؟اون شب خیلی ازت دلگیر شدم -شرمنده....ولی باور کن توی اتاق راحت تر بودم....من که کسی رو نمیشناختم واسه همین خجالت می کشیدم توی -دستت درد نکنه پس ما بوق بودیم اون وسط؟ -این چه حرفیه...تو رو خدا ازم به دل نگیر....به خدا -باشه بابا شوخی کردم..نمی خواد اینقدر قسم بخوری در حال صحبت با ایدا بودم که چشمم افتاد به بهنام ایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد....حواسم از ایدا پرت شده بود....همیشه مثل جن ظاهر میشه....لعنت به این شانس -الو...الو ساقی .......اونجایی -اره اره بگو عزیزم -حاال میای یا نه؟ متعجب گفتم: -کجا؟ -سه ساعت دارم چی می گم؟حواست نیستا -ببخشید....گوش میکنم بگو عزیزم -گفتم فردا می خوایم با بچه ها بریم کوه میای؟ با این که دوست داشتم برم ولی گفتم: -نه ممنون...نمی تونم بیام -چرا؟بیخود نگو...باید بیای -باور کن نمی تونم... -غزل میاد....باید تو هم باهاش بیای...نکنه دوست نداری با ما باشی؟ تا اومدم جوابش رو بدم صدای احسانو شنیدم که به ایدا می گفت: -چی می گه...بگو بیاد دور هم خوش باشیم دیگه 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت79 صبحانمونو خوردیم پاشدم مانتو رو پوشیدم وبعدازخدافظی باخاله والناز سوار ما
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 گوشی قطع کردم و رفتم کنارشون نشستم چندمین بعد صدای ایفون بلند شد سریع بلند شدم درو زدم ـ سلام عزیزم خوبی ؟یه چشمک اروم زدم ـ سالم گلم خوبم تو چطوری ـ تو خوب باشی منم خوبم ،خودم ازحرفم خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم ارشام رفت منم درو بستم و پشت سرش رفتم تو ارشام داشت احوال پرسی می کرد منم رفتم براش شربت اوردم ـ مرسی خانومم بیا بشین ـ باش عزیرم نشستم کنارش که دستشو انداخت دورگردنم بهم نزدیک شد اصلا این وضعو نمیدونستم تحمل کنم امدم ازش فاصله بگیرم که ..... عسل : اصال این وضعو نمیدونستم تحمل کنم امدم ازش فاصله بگیرم که دستشو محکم ترگرفت رو کردم سمت مامان ـ مامان کی حرکت می کنیم ـ ساعت ۰۰:١٣بهتره زهرا جونم اینجا بمونن منم میگم علی، اقا رضا رودعوت کنه الان من به انوشاهم تماس می گیرم ارشام جان هم بره وسایلشو جمع کنه بیاد همینجا که دیگه حرکت کنیم ـ مامان رو کرد سمتم عسل دخترم پاشوگوشی رو برام بیار زنگ بزنم پدرت 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت79 ِ تارا زد توی پهلوم و گفت:آخه خر خل خب!چرا نذاشتی برسونمون؟میدونی از
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 نیشخندی زدم و گفتم:مامان هم واسه این با این خواهرش چفته چون بقیه کارو ندارن! مامان دلش می سوزه! تارا بند کیف رو سفت گرفت و دندوناو رو روی هم سائید و گفت:مامان ما هم که عمه ی زوروئه! زدم توی سرو و گفتم:دیوونه! تارا کیف رو باز کرد و آی نه او رو بیرون اورد و رنو رو ت جد ید کرد و گفت:فامیل یعنی فامیلای بابا... من:آره واقعا...دیوونه بابا فامیل داره؟ تارا:نه به خونه های بابا اینا که فقط صدای نفس کشیدن میاد نه به اینجاها که صدای خودتم به خودت نمیرسه! من:بابا یه چند تا دوست و فامیل دور داره!فق همین.. تارا:ولی ما هم کم نرفتیم همون خونه ها...یادت نیست رویا؟چه سکوتی...وو! وارد شدیم.شمالم رو مرتب کردم و در رو باز کردیم.خاله اومد اسمتقبالمون و گفت:به دوقلو های بیوتیفول ما.. تارا آروم با تمسیر گفت:بیوتیفول...خاله پاک خل شده! از رون نیشگون گرفتم و یه خفه شو نصیبب کردم و یه لبخند کوتاه زدم و مغرور تر از خاله رفتم سمتش و باهاش دست دادم .مامان داشت اشاره می کرد که یه کم صمیمیتر...ولی مگه می شد!؟ خالی...از هم به حد مرا متنفر بودن. شونه ای بالا انداختم و رو به جمف مردونه ی بابا و شوهر خاله زیبا و پسرای املش سلام دادم.چشم آرسام بهم افتاد.پوزخند زد و 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃