eitaa logo
💙 رمان زیبـــــــا ❤
1.9هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
457 ویدیو
36 فایل
🍃🌸 •| اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً |• . . °|هر آنچه که بودم هیچ اینبار فقط شعرم💓|° علیرضا_آذر🍃❤ . . شما شایسته بهترین رمان ها هستید😍 #جمعه ها_پارت نداریم دوست عزیز . . 🍃🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 #پارت83 عجیبه که حرفاش هیچ تاثیری نداره. بدون حرف سر برمی گردونم و شال نخی سیاه رنگ
🌺🌺🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌿 🌿 ماشین روبه روی خونه ای نا آشنا پارک میشه. همراهش پیاده میشم،به محض پیاده شدن از ماشین سرم گیج میره،مرزی تا سقوط ندارم که دستم رو تکیه گاه ماشین می کنم و چشمام رو می بندم. هامون حتی متوجه ی حال خرابم هم نشده،مطمئنم رنگ پریدم بدتر شده .بی رمق به سمت هامون می رم. زنگ رو زده بود و در باز شده بود…نگاهم رو با بی تفاوتی از حیاط بزرگ می گذرونم و چشم به زنی می دوزم که برای استقبالمون تا جلوی در اومده. میشناختمش،خاله ی بزرگ هامون …. در واقع همه مریم بانو صداش می زدن .تنها خصلتی که می تونستم روی این زن لاغر اندام و نسبتا میانسال بذارم یک کلمه بود،نفرت انگیز! زن خوبی بود،بد نبود،اما فضولی کردن هاش سوال پیچ کردن هاش،غیبت کردن هاش دقیقا نقاط ضعف من بود!از چنین آدم هایی بیزار بودم. بهش می رسیم،نگاهی به من می ندازه،انگار ازدواج منو هامون خبر داره . بدون اینکه مثل عمه خانم به روی خودش بیاره دست هامون رو می گیره روی پنجه ی پا بلند میشه و همون طوری که گونه های هامون رو می بوسه بدون هیچ سلام و احوال پرسی میگه: _چه قدر لاغر شدی خاله جان،من بمیرم تو رو این طوری نبینم. دلم بیشتر از همه برای تو آتیش میگیره. بد داغی روی دلت موند،خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه. و نگاه معنادارش رو به من می دوزه،دستم رو مشت می کنم .مادرم رو لعنت می کرد در حالی که من مستحقش بودم نه مادرم…تنها کسی هم که اینو می دونست هامون بود! هامونی که جواب حرف های خاله ش رو با همون لحن سرد و صدای خش دارش میده: _ممنون. همین قدر کوتاه و سرد و انگار خالش می فهمه بیشتر از کوپنش نباید حرف بزنه . ما رو به داخل راهنمایی می کنه،نگاه گذرایی به خونه ی نسبتا بزرگشون می ندازم به سمت نشیمن که میریم نگاهم روی جمع ثابت می مونه،خاله ملیحه، هاله،حتی عمه خانم و مونا خاله ی کوچیک هامون که هم سن خودش بود و مجرد … همونجا ماتم برده که دستم توسط هامون کشیده میشه،همه به احتراممون بلند میشن اما کسی انرژی گرم برخورد کردن رو نداره. همه خیلی سرد سلام و احوال پرسی می کنن،البته با هامون! من اونجا درست مثل یه موجود اضافه که کسی چشم دیدنش رو نداشت ایستاده بودم،نه عمه خانم نه خاله ملیحه نه هاله هیچ کدوم جواب سلامم رو ندادن .این وسط فقط دختر جوون و بلند قد عمه خانم که همراهش از خارج اومده بود برای بوسیدن صورتم قدم پیش گذاشت و مونا و دختر مریم بانو تنها به یک سلام زیر لبی بسنده کردن. جو سنگینی بود،جمع کمر شکنی بود. نگاه های بدی بود .همه ساکت بودن تا اینکه دختر عمه خانم جاش رو عوض می کنه و درست کنار هامون می شینه .نگاهم رو بهش می دوزم،تنها کسی که توی جمع برخوردش بهتر از بقیه بود،بدون توجه به من به هامون نزدیک تو میشه و گله وار میگه: _فکرشو نمی کردم مامان همچین خبری بهم بده،ازدواج یهوییت اونم با همچین دختری! لحنش تحقیر آمیز بود. سرم رو پایین می ندازم،خفه شو آرامش یه عمر با زبون درازت زندگی کردی،یه عمر هر کی هر چی گفت ده برابرشو گذاشتی تو کاسش الان تو حق حرف زدن نداری… باید یاد بگیری جلوی دهنت رو ببندی،اونا ندونن تو که می دونی مسبب همه ی این ها تویی! اونا ندونن تو که می دونی داغ رو تو روی دلشون گذاشتی .پس حق جواب دادن نداری،خفه خون بگیر!خفه خون بگیر و عادت کن به شنیدن این حرفا چون تو مستحق بدتر از اینا بودی ولی الان مادرت داره تجربه ای رو کسب میکنه که حق توئه. اشکم رو مهار میکنم و با صورتی در هم رفته به صدای دختر که حتی اسمش رو هم نمیدونم گوش میدم،این بار آروم تر از بار قبل کنار گوش هامون پچ پچ می کنه: _فکر می کردم اون بار که نشستی و باهام حرف زدی و ازمعیار های همسر آیندت گفتی یه فرقی با بقیه برات دارم اما الان می بینم تو همون هامون بدخلق و بدجنسی که فقط به خودت اهمیت میدی. پوزخند روی لب های هامون رو خوب می تونم تشخیص بدم،سر برمی گردونه و خیره به دختره جواب میده: _ببخشید اگه برای زن گرفتنم از تو اجازه نگرفتم. جدی تر ادامه میده: _تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن فروزان من آدم صبوری نیستم می دونی که؟ دختری که حالا فهمیده بودم اسمش فروزانه با حرص نفسی تازه می کنه و بی توجه به تهدید هامون میگه: _فقط به یه سوالم جواب بده! تو فقط به خاطر علاقت به این دختر یه هفته بعد از مرگ برادرت عقد کردی؟ انگار جملش و بلند گفت که صداش به گوش عمه خانم رسید. _این پسر عقلشو از دست داده،حتی حرمت برادرشم نگه نداشت. خدا می دونه هاکانم الان توی قبر از دست کارای این چطور داره عذاب می کشه. با شنیدن کلمه ی قبر گریه ی خاله ملیحه در میاد،روسری شو جلوی صورتش می گیره و با صدا اشک می ریزه و ناله می کنه. 🌿 🌺🌿 🌺🌺🌿 🌺🌺🌺🌿
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت83 بهروز خواب بود و من و غزل هم روی زمین رختخواب پهن کردیم و دراز کشیدیم....نگ
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 گفتم: -بهنامم می دونه؟ غزل گفت: -فکر نمی کنم.....من که چیزی بهش نگفتم...بعید می دونم مامان هم چیزی گفته باشه غرق فکر و خیال شدم......برای یه لحظه از بهروز دلگیر شدم که منو واسه بهنام در نظر داشته....ولی بعد توی دلم فاتحه ای واسش خوندم و براش ارزوی امرزش کردم غزل پرسید -تا حاال کسی رو دوست داشتی؟ لبخندی زدم و یاد سیاوش افتادم....گفتم: من!!!نه......ولی فکر کنم می دونم تو کیو دوست داری احساس کردم خجالت کشید...می خواست انکار کنه گفت: -من؟؟؟؟؟؟؟من کسی رو دوست ندارم -خندیدم و گفتم: -باشه...اصال من که نفهمیدم تو و سیاوش همدیگه رو دوست دارین....تازه احسانم نفهمید..اخه شماها که اصال تابلو نیستین یه جیغ کوچولو کشید..دستم رو روی بینیم گذاشتم و گفتم: -هیسسسسس...بچه رو بیدار می کنیا گفت: -ساقی.....اینقدر تابلوییم؟ گفتم...کم نه... غزل ادای گریه کردنو در اورد...خندیدم و گفتم: -مگه چیه.....همه عاشق میشن....این که اشکالی نداره.... غزل گفت: -1 ساله سیاوشو دوست دارم....یعنی از وقتی که اون بهم گفت که دوسم داره منم بهش عالقه مند شدم..پسر خوبیه... نگاهی به من کرد و گفت: -البته تو خاطره خیلی بدی ازش داری.....بابت اون موضوع خودشم خیلی ناراحت بود...یه مدت بود حس می کردم یه جوریه...تا این که توی سفر بودیم که باهام تماس گرفت و همه چیزو گفت....وقتی برگشتیم تا 2 هفته باهاش قهر بودم....اخرش اومد دم دانشگاه و کاری کرد که تا حاال ازش ندیده بودم......ازم خواست ببخشمش...می گفت می دونه کارش اشتباه بوده ولی به خاطر بهروز و بهنام این کارو کرده و تو اون موقعیت به کاری که می کرده فکر نکرده...........از بابت تو هم شرمنده بود....ولی در کل ادمیه که زیاد اهل عذر خواهی نیست با رفتارش کدورتو از دل ادم در میاره..در مورد تو هم مطمئن باش یه جایی یه روزی کاری برات می کنه که همه ناراحتی هایی که ازش داری رو فراموش کنی....این اخالق سیاوشو خیلی دوست دارم... غزل ساکت شد و یکدفعه گفت: -از کجا رسیدیم به کجا....داشتم درباره خانوادت می پرسیدم بعد نگاهی به من کرد و گفت: -یه چیزی می گم ...ولی باید بین خودمون بمونه ها باشه؟ لبخندی زدم و گفتم: -باشه...مطمئن باش من به کسی چیزی نمی گم -.....راستش....راستش چند وقت پیش مریم زنگ زد سریع بلند شدم و نشستم: -راست می گی؟ غزل هم با من نشست و گفت: 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت83 شروع کردم به ارایش کردن یه ذره کرم زدم ویه خط چشم و یه ریمل با رژ صورتی
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 درکاپوتو بست خواست بشینه پشت فرمون که ـ ارشام برگشت با اخم وحشتناک نگام کرد چمدونمو نشونش دادم وگفتم : ـ میشه اینو ببری بالا بذاری یه پوزخند زدو گفت : ـ به نظر تو چرا بینمون صیغه محرمیت خوندن ؟ گیج نگاش کردم ـ چون شما متاسفانه تو ماشین من میشینی ـ نهههه وای من چطوری اینو تحمل کنم اخه نخواستم بفهمه ضایع شدم دوباره برگشت بره بشینه که دوباره صداش کردم ـ ارشام بالودگی برگشت ـ بله چمدونمو هُل دادم طرفش بعد سوت زنان جوری که به اسمون نگاه میکردم رفتم صندلی بغل راننده نشستم حرص از همجاش معلوم بود یعنی اگه دستش بند نبود زندم نمیذاشت باحرص چمدونمو گذاشت صندوق عقب اومد نشست بهم غصب الود نگاه کرد وروبه من گفت ـبراتون دارم مادمازل ـازپارکینگ اومد بیرون با اخرین سرعت به طرف خونشون حرکت کرد خیلی ترسیده بودم اخه خیلی بد رانندگی میکرد ـااارشام اروم برو جواب نداد ـارششام بازم جواب نداد باتموم وجودم دادزدم ـارشااااااممممممممم عسل : 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت83 پوزخند زد و گفت:نمیری تو..(اداشو دراورد و ادامه داد)تو خودتو اذیت نکن تا
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 بیار ولی نژاد یک بار همدان...ا گه او مده هم وادارو کن برگرده...فهمیدی رویا؟..هی رویا هستی؟ -هستم.باشه.تف تو گورو من الان وسط مهمونی ام! باشه ببینم چی میکنم! -حواست باشه... -باشه.فعال خداحافظ. -خداحافظ. قطع کردم و اول یه کم به خودم و خودو فحش دادم.اول خواستم بیخیال شم ولی الان بهترین موقعیت بود واسه بیشتر رام کردنش!.آدمش میکنم ولی به موقع...فعال میخوام گوشی رو خامووش کردم و خطم رو از توی کیفم دراوردم و بهش انداختم.خوبه به پرتش ندادم.یه درصد احتمال میدادم لازمم بشه. تاروشن کردم لیست تماس و پیاما بالا اومد.شصد تا میس کال از امیررایا..دویستا از رونان و پگاه... صد و خورده ای پیام از پگاه دا شتم. سریع گوشی توی دستم لرزید.اسم امیررایا برق خورد.گوشی رو برداشتم و گفتم: -بله؟ صدایی نیومد.شاید بعد از یه دقیقه گفت:چه عجب! این دوستی هفت هشت ماهه فقط یه دور زدن مسیره بوده..نه؟ -امیر... -چه توجیحی میخوای بیاری رو یا...این ده روز همش بهت زنگ زدم.انقدر برات بی ارزو بودم؟رویا...میدونی این چند وقت به چی فکر کردم؟همش به یه نتیجه می رسیدم که داری دورم میزنی و همش یه بازی کثیف بوده...رویا می فهمی چقدر اذیت شدم این چند وقته؟کم بهت وابسته نبودم.خودتم خوب میدونی که هر روز با هم حرف می زدیم.صدات همش تو گوشم بود اما ده روز بی خبر... دیگه نگفت و من بغضشو حس کردم.دلم لرزید،مثل همون وقتی که توی ماشین بودیم.این چه زندگی بود که برای خودم ساخته بودم.؟وقتی که ازو دور بودم اهدافم وا سم پررن می شدن و وقتی صدا شو غمگین میدیدم ته دلم میلرزید و ناراحت می شممدم.وابسممتگی من به امیررایا کم نبود.این چند روزه یادش می افتادم اما تلقین میکردم که نه...چمشده بود؟! داشتم با خودم و امیررایا لج می کردم.میخوا ستم بشکنمش که چی نصیبم ب شه؟اگه همون روز که برای بچه ها بلبل زبونی می کردم حتی یه ثانیه صداشو می شنیدم دیگه لا تا کام حرف نمی زدم.من چند شخصیتی گرفتم.نه خودمم نه می خوام خودم باشم و نه می تونم خودم باشم.دارم خودمو نابود میکنم تا کی رو نابود کنم؟امیررا یایی که فقط در حقم لطف کرده بود؟ به چه قیمتی...دل گلاره و ترانه رو خند کنم.؟مسلما نه...همون اوایل ترانه و گلاره از ذهنم رفتن...من فقط داشتم به خودم فشار میوردم تا بی رحم بشم...خدایا من کیم؟! حقیقتا که همون رویا نیستم. -رویا.. 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت83 خیره نگاهش می کردم که با کلمه ی آخرش اشک در چشمانم جوشید درک حرفش برایم
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 روی تخت نشستم و لباس هایم را با پیراهن خوش دوختم عوض کردم زیپی که روی کمرش بود را به سختی بالا کشیدم و به سمت آیینه رفتم با دیدن خودم سرشار از ذوق شدم به دختر مریض احوال و افسرده ی چند ساعت پیش هیچ شباهتی نداشتم و لباس به زیبایی در تنم خودنمایی می کرد نگاهی به پنجره انداختم هوا کامالً تاریک شده بود که صدا زدن اسمم توسط سونیا توجه ام را جلب کرد -نیال اگه آماده ای بیا بریم همه اومدن بخاطر پانسمان پایم از پوشیدن کفش عاجز بودم پس دنباله ی لباسم را در دست گرفتم و از اتاق بیرون رفتم با دیدن سونیا در لباس عروسکی مشکی رنگ و آرایش زیبایی که داشت لبخندی روی لبم نقش بست او هم با دیدن من شروع به تعریف و تمجید کرد، جلوتر از او به سمت پله ها قدم برداشتم استرس داشتم اما با چند نفس عمیق سعی کردم آرام شوم پله ها را پایین آمدم و نگاهی اجماعی به جمعیتی که در سالن بود انداختم چند پله مانده بود به سالن برسیم که نگاه ها به سمتمان برگشت همان جا ایستادم که لحظه ای ناخداگاه نگاهم در دو چشم سیاه که دلربایی می کرد خیره ماند رنگ نگاهش حالت عجیبی گرفت که باعث شد سر به زیر بی اندازم، سونیا آرام زیر گوشم گفت: -ببین چطوری نگات می کنه ریز خندیدم و سر بلند کردم که... شهاب دست رزا که پیراهن ماکسی سفید رنگی به تن داشت را گرفت و به سمت دیگر سالن رفت، نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و چند پله ی باقی مانده را پایین آمدم نگاهی به سالن انداختم که تمام وسایل آن را جمع کرده بودند و میز و صندلی های زیبا و مخصوصی را جای جای آن چیده بودند، وسط سالن برای رقص خالی شده بود و دی جی کنار پنجره ی بزرگ سالن بود و دو صندلی به همراه میز زیبایی را به گمانم برای شهاب و رزا قرار داده بودند نگاهم به کاناپه ای افتاد که دور از جمعیت و در نور کمی قرار داشت افتاد آرام به سمتش قدم برداشتم و نگاهی به جای خالی سونیا که برای دیدن دوروک رفته بود انداختم با جای گرفتنم روی کاناپه سوزش پایم کمتر شد و تازه وقت برای دید زدن شهاب پیدا کردم با این که تصمیم داشتم همچون خودش رفتار کنم اما دل از دیدنش نمی کندم، با چشم دنبالش گشتم که بالاخره همراه رزا و کنار چند مرد در حال خوش و بش دیدمش کت و شلوار سرمه ای و پیراهن آبی رنگش به زیبایی در تنش خودنمایی می کرد و ته ریش کمی که داشت او را خواستنی تر کرده بود محو تماشایش بودم اما با صدایی که از کنارم شنیدم رد نگاهم را تغییر دادم و سر چرخاندم -دوستش داری؟ و باز هم رادمان بود که غافل گیرم کرد تیپ اسپرتی زده بود و معلوم بود برای درست کردن موهای بور رنگش وقت زیادی صرف کرده است با صدایش دست از کنکاش کردن برداشتم -انگار که هنوز دیدن من توی جمع برات عادی نشده؟ بعد از چند لحظه سکوت گفتم: -توقع نداشتم تو خونه ی شهاب ببینمت! نیشخندی زد و گفت: -جالب میشه اگه بدونی من با دعوت رزا اینجام لبه ی کاناپه نشست، بحث جالب شد و با تعجب نگاهش کردم گویی سوال ذهنم را در چشمانم خواند که گفت: -من پسرعمه ی رزام هضم حرفش برایم غیرقابل باور بود یعنی رزا ایرانی بود؟! سوالم را با لحنی که تعجب در آن موج می زد پرسیدم -رزا ایرانیه؟! رادمان نگاه خیره اش را از دختری که کنار مرد سن بالایی دلبری می کرد گرفت و جواب داد -پدرش که دایی من میشه ایرانی بود که چند سال پیش مریض شد و مُرد؛ ولی رزا هیچ وقت ایران نرفته و فارسی رو هم به سختی صحبت می کنه 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃