eitaa logo
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
4.8هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
721 ویدیو
73 فایل
ھوﷻ 📩رمانهای عاشقانه ی مذهبی را❣️ با ما بخوانید. 💚 🔔 #رمان انلاین هم داریم روزی دو رمان ظهر #روژان فصل ٣ و شب #فالی‌دراغوش‌فرشته در خدمتتونیم. 🌸کپی رمانها بدون اجازه ادمین جایز نیست وپیگرد دارد 🚫 🆔 @Ad_noor1 👈 تبلیغات و ارتباط
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
#رنج_مقدس #قسمت_سی_ام چه شد به اینجا رسید؟ مسعود سکوت را می شکند : - واقعیت رو خود ماها درست می
ذهنم مثل انبار پر از کالا شده است؛ من و سهیل، داستان دفتر علی، حرف‌هایم با مسعود. چه‌قدر موضوع دارم برای بی‌خواب شدن. آرام در اتاقم را می‌بندم و دفتر علی را باز می‌کنم. دنبال خلوتی می‌گشتم تا بقیه‌اش را بخوانم و از این بی‌خوابی که به جانم افتاده استفاده می‌کنم. * نوشته‌ی صحرا برایش یک حالت " یعنی چه؟ " ایجاد کرد. چند باری خواند شاید منظورش را متوجه شود. یک ماهی از تاریخ نوشته می‌گذشت. نمی‌دانست وقتی یک دختر این‌طور می‌نویسد چه منظوری دارد؟ می‌خواست از مادر بپرسد؛ می‌تواند از پس این کار برآید. گرفتاری امتحان‌های پایان ترم، نوشته‌ی صحرا کفیلی را پاک از یادش برد. پروژه‌ی مشترکشان تمام شده بود.‌ برای تحویل نتیجه‌ی پروژه که پیش استاد رفتند، صحرا کیکی که دیشب درست کرده بود، به استاد تعارف کرد. _ مناسبتش؟ شانه‌ای بالا انداخت و خیلی عادی گفت: _ بالاخره تنهایی ها باید پر شود استاد. یه نیاز محبتی هم هست که فقط درون ما زن‌هاست. حس که نه... واضح فهمید منظور صحرا کفیلی به اوست. سرش را انداخت پایین و خودش را سرگرم کتابی کرد که از روی میز استاد برداشته بود. چند لحظه بعد، صحرا مقابل او ایستاده و جعبه‌ی کیک را در برابرش گرفته بود. آهسته گفت: _ متشکرم. میل ندارم. کفیلی رو کرد به استاد و گفت: بد مزه نبود که؟ نمی‌دونم چرا ایشون هیچ‌وقت نمی‌پسندند. نگاه بی تفاوتش را از کیک قهوه‌ای می‌گیرد و به استاد می‌دوزد. * بعد از امتحانات پایان‌ترم، افشین پیشنهاد کوه داد. آن شب پدر بعد از سه ماه، با حالی دیگر آمده بود خانه. دیدن زخم‌های بدن پدر، آشوبی به دلش انداخته بود و همه چیز را از ذهنش پاک کرده بود؛ اما صبح تماس‌های بچه‌ها کلافه‌اش کرد. بالاخره با دو ساعت تأخیر راه افتاد سر قرار. نزدیک که شد، زانوهایش با دیدن حال و روز شفیع‌پور و کفیلی که صدای خنده‌شان با صدای پسرها قاطی شده بود، سست شد. همراهش را خاموش کرد و راهش را کج کرد در مسیری دیگر. حالا فکر تازه‌ای داشت آزارش می‌داد. او که علاقه‌ای به کفیلی نداشت، چرا این‌قدر بهم ریخته بود؟ مدام خودش را توجیه می‌کرد. اما باز هم فکرش مشغول بود. _ شاید صحرا برایش مهم شده است! خورشید هنوز غروب نکرده بود که به سر کوچه رسید. تلفنش را در آورد تا پیام‌های تلنبار شده‌اش را بخواند. متن یکی از پیام‌ها از شماره‌ای ناشناس بود؛ _به خاطر شما آمده بودم و شما نیامدید. گاهی خاطر خواهی برای انسان غم می‌آورد. می‌دانید کی؟ وقتی که شما خاطرت را از من دور نگه می‌داری! ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
واقعا کفیلی او را چه فرض کرده بود ؟! یکی مثل افشین که هیچ چیز برایش فرقی ندارد و مهم خوشی اش است. جلوی خانه چند ماشین پارک بود . حدس زد که مهمان داشته باشند. پیش از آنکه وارد خانه شود به در تکیه داد و پیامک را پاسخ داد: - شما؟ پاسخ را حدس می زد؛ اما کششی در درونش می خواست او را وارد یک گفت و گو کند . جواب آمد: -(( دختر تنهایی ها و خاطر خواهی ها ؛ صحرا . البته شما مرا به فامیل می شناسید: کفیلی)) نفس عصبی اش را بیرون داد و نوشت: -(( ظاهرا خیلی هم بد نگذشته. صدای خنده تان کوه را پر کرده بود . بهتان نمی خورد احساس تنهایی کنید.)) جواب گرفت: -((چه خوب که آمده بودید و چه بد که ندیدمتان. تنهایی ها گاه شکسته می شود و به گمانم این صدای شکستن بود.)) در کشمکشی میان خواستن و پرهیز افتاده بود. مدام در ذهنش حرف ها و فکر ها می رفت و می آمد. - چرا باید با دختری که هیچ ربطی به من ندارد کل کل کنم؟ - خب بیچاره تنهاست. لابد از دست من کاری برمی آید که ممکن است از دست دیگری برنیاید.... - دخترها و پسرها رابطه شان باهم در هر مرحله ای که باشد یک دزدی است. سراغ جسم و روحی می روی که برای تونیست. آینده ایی را خراب می کنی بادزدیدن امروزش. چون می خواهی لذتی نقد را ببری . لذتی که زاویه های دیگر مثل اعتماد و صداقت و اعتقاد را خراب می کند. به خودش که آمد، صدای اذان در خیابان پیچیده بود. ترم جدید که شروع شد. واحدهای بیشتری گرفته بود. خیز برداشته بود برای اینکه هفت ترمه از درس ها و دانشگاه خلاص شود. صحرا کفیلی دست بردار نبود و گاه و بی گاه پیام می داد. وسوسه می شد او هم در این گاه و بی گاه، گاهی جوابش را بدهد اما سکوت می کرد. حالا گرفتاری اش به صحرا بیشتر هم شده بود. هر وقت ایمیلش را باز می کرد، نامه ای از صحرا داشت. آخرین امتحان پایان ترم را که داد فکر همه چیز را می کرد به جز دیدن صحرا که درست مقابل در ورودی ساختمان نشسته بود . سرش را انداخت پایین و راهش را کج کرد. تلفنش زنگ خورد. تردید کرد که جواب بدهد یانه. در کشمکش میان خواستن و پرهیز ،تماس را وصل کرد. صحرا اصرار داشت که همدیگر را ببینند. میگفت توی یک کافی شاپ قرار بگذاریم. انگار کار مهمی و فوری داشته باشد، خواهش کرد که من منتظرم. هرچه تلاش کرده بود که او را قانع کند اگر کاری دارد تلفنی بگوید، نپذیرفته بود و گفته بود که توی کافی شاپ منتظرم و قطع کرده بود . دلیلی قانع کننده تر از اینکه ممکن است بچه ها ببینند دارد با صحرا صحبت می کند،نداشت. اما همین یک دلیل برای نرفتنش کافی بود. شب باز هم ایمیلی از صحرا دریافت کرده بود. شاکی بود از نیامدنش و از برادرش گفته بود و نگرانی ای که فقط او می توانست برطرفش کند. به عقل او که هیچ،به عقل جن هم نمی رسید که صحرا فعالیت های فرهنگی اش در مسجد را هم رصد کرده باشد. این را وقتی فهمید که پسری دوازده سیزده ساله خودش را معرفی کرده و گفته بود که برادر صحرا کفیلی است و می خواست در کلاس های تقویتی مسجد شرکت کند. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
شب دوباره ایمیل تشکر صحرا رسید. نتوانسته بود جواب ندهد. پرسیده بود : - (( چرا خود شما با برادرتان ریاضی کار نمی کنید ؟)) پاسخ آمد: - ((همیشه یک غریبه ،یک راه حلی بلد است که آشنا بلد نیست . امیدوارم کمک شما برای برادرم مؤثر باشد .)) برادر صحرا می آمد و می رفت . با بچه های مسجد گرم گرفته بود و گاه کیک هایی که می آورد، بچه ها را خوشحال می کرد. آخر فصل برای بچه ها اردوی سه روزه گذاشته بودند. ماشین راه افتاد و رفت که کفیلی و برادرش رسیدند. خواهش کرد و گفت که نتوانسته برادرش را زودتر آماده کند. این در خواست را نمی توانست رد کند. ماشین را روشن کرد و صحرا و برادرش را سوار کرد تا به اتوبوس برساند. دل شوره به جانش افتاده بود. وقتی به اتوبوس رسیدند و برادر صحرا سوار شد و با او توی ماشین تنها شد تازه فهمید که چرا دلش جوشیدن گرفته است. لرزشی ته وجودش حس کرد . فرمان را محکم گرفته بود. شیشه ها را پایین داد و دستش را به لبه ی پنجره تکیه داد تا بلکه صدای باد او را از سکوتی که بر ماشین حاکم شده بود رهایی بخشد. - هرشب که می نویسم آروم می شم. لحظاتی به سکوت گذشت. - از اینکه اجازه می دید خلوت هامو با شما تقسیم کنم، واقعا نمی دونم چه طور تشکر کنم. از اینکه به برادرم محبت می کنید واقعت ممنونم. طوری فرمان را در دست گرفته بود و خیابان ها را می کاوید که انگار دنبال منجی می گردد. این طور وقت ها گویی زمان هیچ که به نفع نیست، خودش را به بی خیالی هم می زند و آنقدر کشدار جلو می رود که تو زمین و زمان را به فحش می کشی. -کجا برسونمتون؟ این سوال، پاسخ حرف های صحرا نبود، اما حرفی بود که وسوسه هایش را بی اثر می کرد. - کار دارم و نزدیک مسجد پیاده می شم . آن اردو بهانه شد تا در سه روز، سه بار تماس بگیرد برای تشکر، خبر گرفتن و تمجید از اردوی خوب؛ حالا دیگر مجبور شده بود این شماره ی آشنا را که هنوز ذخیره اش نکرده بود جواب بدهد. جواب بله یا خیر ،یعنی آینده ای که رقم می خورد . دوباره سر و کله ی سهیل پیداشده و از پدر اجازه می خواهد که برویم بیرون و صحبت کنیم . پدر به خودم واگذار می کند . می افتم به جان موهایم . چندبار می بافمشان ،بازشان می کنم ، شانه می کشم .تل می زنم ، دوباره می بندمشان . اصلا نمی روم!نمی خواهم تا نخواستمش ،حسی را در درونش تثبیت کنم . توی آشپزخانه دارم برایش چایی می ریزم . صندلی را عقب می کشد و می نشیند. خودم را مشغول نشان می دهم . آرام می گویم : - بهتری لیلا! جلوی روسری ام را صاف می کنم . حس این که با ذهنیت دیگری به من نگاه می کند باعث می شود بیشتر در خودم فرو بروم . - کاش قبول می کردی یه دور می زدیم . برای حال و هوات خوب بود. چیزی که الان برایم مهم نیست حال و هوایم است . دوست دارم آخر این قصه زودتر معلوم شود . می گویم : - خوبم . تشکر. دست راستش را روی میز می گذارد و با دستمال کاغذی که از جعبه بیرون زده بازی می کند: ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
#اپلای #قسمت_چهل_پنجم تا صبح بیدارم. حالا که طرح اولیه مان پذیرفته شده باید طرح را دقیقتر و با جزئ
بیل را رها میکنم و کلاهم را میگذارم روی کلاه حصیری سرش. راه می افتم سمت کلبه. کنار جوی آب مینشینم. پاچه های شلوارم را بالا میزنم و پایم را در آب فرو میکنم. خنکی اش حالم را بهتر میکند. یکی یکی پاهای بقیه هم توی آب مینشیند و کلاه های حصیری لب جوی سیمانی چیده میشود. پدر برایمان چای می آورد و تحویلمان هم میگیرد. _خدا وکیلی جسم و روحتون امروز سر حال اومد. همش توی کلاس و کامپیوتر و ورق و آزمایشگاه. پوسید این سلولای بدنتون. وحید خاک موهایش را میتکاند:نه حاجی!من که دفعه اول و آخرمه. خانومم حساب وزن و رنگ پوست و فرم موهامو داره. الآن ببیندم فاتحم خوندست. صدای خنده،حاج علی را میکشد سمتمان. وحید دوتا دستس را میگذارد روی چشمانش و سرخم میکند و درجا میگوید:نوکرتم حاجی. حاج علی دستی روی چشمانش میگذارد و میگوید:شماها تاج سرید باباجان!نوکر هیچ کی نشید. اربابی کنید برای عالم،نوکری کنید برای خدا!خدا همه چیه باباجون! وحید دست میگذارد روی سینه اش و من دلم شور می افتد که الآن میخواهد چه گندی بزند. _حاحی حیف شدی تو این زمین بخدا. باید تو رئیس جمهور میشدی! با چشمان گشاد شده به وحید نگاه میکنم و شهاب دستش را به نشانه خاک بر سرت بالا میبرد. حاج علی میخندد. _نه باباجون!حیف این زمین با برکت ایرانه که کسی قدرشو نمیدونه. هرکی هرجایی برای ایران کار کنه حیف نمیشه. منم میدونم دارم چه کار میکنم. اون مسئوله باید خودشو بپاد که جیب مردم دو روزه دستش افتاده چپو نکنه!کشور رو ذلیل اجنبی نکنه برای دنیای خودش! تا غروب که خورشید رحم کند و برود دستهای شهاب تاول میزند و صورت سعید وحید سرخ میشود و علیرضا کت و کولش از هم در میروند. فاتحه گروه را باید بخوانم. موقع برگشت پاهایم را جمع میکنم که نخواهند بخوابند. اما شهاب نمیگذارد. دوباره صحنه ی صبح تکرار میشود. فقط به جای علیرضا وحید میخوابد و اوهم روی پای وحید. استاد علوی دونفر را معرفی کرده،از بر و بچه های دکترا هستند که تازه از فرصت مطالعاتی برگشته اند. شهاب میرود سراغ آنها و من منتظر میشوم تا موادی را که سفارش داده ایم تحویل بگیرم و با آریا برویم سر خاک آرش. دوباره هجومی از غصه ها را در دلم احساس میکنم. سنگ قبر آرش را سیاه انداخته اند و این حالم را بدتر میکند. آریا نمیتواند اشکش را کنترل کند. صبر میکنم تا خودش لب باز کند. این روزها تمام دلتنگیهایش را با اشک و کلمات برایم زمزمه کرده است. _تو راحتی میثم!من معنی آرامش رو نمیفهمم. خوشی و آسایش رو چرا. تا دلت بخواهد امکانات و وسیله. بچه که بودیم همه چیز بود اما مادرمون نبود. داشت درس میخوند مهندس بشه. اصلا مزخرف ترین موجود زنه. یا پستن یا باد کردن. خودشون نمیدونند برای چی دارند زندگی میکنند. آرش ساکت شد،من لج کردم. میثم من خیلی غلطا کردم. سرش را از روی نوشته های مزار بلند میکند و چشم میچرخاند روی تصویر آرش. دستش آرام آرام عکسش را نوازش میکند. _همین هم شده بود که من خیلی حال سختی کشیدن رو نداشتم. از نظر من همه چیز باطل بود و بیخیالش شدم. نه اینجا تامینم میکرد و نه اونجا. آرش خواست با استاد علوی که اون موقع معلممون بود مسیرشو عوض کنه؛اما من نمیخواستم تمام اون چیزی که پدر و مادرم ازم دریغ کردند و به جاش به پام پول ریختند رو جبران کنم. نمیخواستم. میفهمی میثم. نمیخواستم. مثل الآن که نمیخوام باور کنم آرش این زیر خوابیده. مشت میکوبد روی سنگ و فریاد میزند. حس میکنم بیتابی بیش از حد آریا به دوقلو بودنشان هم ربط دارد. انگار که جسم است و روحش جدا شده باشد. درد دارد تمام وجودش و این بیتابش میکند. نگاهش میکنم تا گریه هایش تمام شود و سر بلند کند. بطری آب را مقابلش میگیرم و بی ربط میگویم:با پولی که آرش پیش من گذاشته میخوام یه موسسه به نام همون خلبانی بزنم که فرزندش رو نجات داده بود. کمکم میکنی؟ آب را سر میکشد و همراهش قطره اشکی پایین میچکد. _من پول آرش رو نجس میکنم. _خفه شو! بهت زده نگاهم میکند و نمیتوانم بدون خشم نگاهش کنم. سر میچرخاند و پاهایش را جمع میکند. چند ثانیه که سکوت میکند نگاهش را روی قبر آرش میکشاند و میگوید:تو واقعا درباره من چی فکر کردی؟ _فردا غروب وقتم آزاده. میام دنبالت بریم دفتر تا ببینیم چه برنامه ای میشه ریخت. آریا بدون آرش هم خوب است،هم بد. خودش حالش بد است،اما من میگویم تازه فرصت پیدا کرده کمی خودش باشد. کمی به رابطه ای متفاوت در زندگیش بیندیشد. رابطه ای فراتر از زمان حال و لذت آنی! واقعا میشود رابطه متفاوتی را پیدا کرد؟رابطه من و خدا دریافت خودم بوده یا القایی که از کودکی در گوشم زمزمه شده است؟من تا به حال قید خدا را نزده ام. دریای سوال و شبهه هم که برایم آمده،باز هم این را از درونم حس کرده ام که بوده و هست. شاید ذهنم درگیر شبهه شده اما به خاطر شبهه خدا را حذف نکردم. به سوالهایم گفتم صبر کنید پیگیرتان هستم. 💌 💌
بعدها برایم سوال شد؛همان اندازه که برای ماها شک و سوال در فضای مجازی پراکنده میکنند درباره دین مسیحیت و یهود و زرتشت هم این خبرها هست؟تازه فهمیدم که سر کار رفته ام و دیگر هیچ! بیرون نیامده بودیم که صدای زنانه ای فراخواندش:آریاجان! بی اختیار برگشتم. زنی پوشیده در پالتویی مشکی،صورتی بی آرایش،شکسته. این شبیه مادر همیشه آراسته آرش نیست!آریا کلید ماشینش را میگذارد کف دستم. _ماشینم رو میبری؟الآن با مامان میرم میمونه اینجا. فردا برام بیار. و رفت. سری به نیت سلام برای مادرش تکان میدهم. عمیق نگاهم میکند و اشکش آرام که نه هجوم می آورد روی صورتش:آرش تورو خیلی دوست داشت. آریا دستش را میگیرد و میکشد. میروم سمت خانه. سه روز است که خانه نیامده ام. باید فرآیند چهل و هشت ساعته سنتز نانو ذرات را انجام میدادم!مشکل این بود که همش کار خودم بود و کسی دیگه مهارت لازم را نداشت! از دو کوچه عقب تر سر و صدای بازی بچه ها می آید. پا تند میکنم. الآن فقط حوصله فوتبال با توپ پلاستیکی و گل کوچک را دارم. چه میشد در همان عوالم کودکی میماندیم؟دنیا در چشممان همانقدر جمع و جور و خوب بود که بود!گورِ پدر هرچه بزرگ شدن؛که اگر همراه زمانش بشوی بیچاره ای، اگر هم همراهش نشوی که... خوب نمیشود نشوی،اجبار است!دنیا رو به جلو است و تو چه بخواهی،چه نخواهی اسیر زمان. با زمان میروی،میمانی و میمیری! توپ که میخورد توی سینه ام،میفهمم که فعلا مانده ام پای زمان و زمانه. کیفم را روی پله های خانه همسایه میگذارم و وارد بازی میشوم. بچه ها یک دور داد و هوار دارند و بعد شکل میگیرند. نمیدانم چقدر بازی میکنیم. عرقم که در می آید صدای مادر هم در می آید که کیفم دستش است و ایستاده مقابل خانه!با بچه ها دست خداحافظی میدهم. کیف را میگیرم. _کجا بودید؟ _رسیدن به خیر. کنار حوض مینشینم و سر و صورتم را با هم داخل آب حوض میکنم. سردیش تمام بدنم را خنک میکند. _میثم!سرما میخوری. ببین بابات تو زیرزمین چه کارت داره. سرم را بیرون می آورم و کنار حوض مینشینم. مادر فقط سری به تاسف تکان می دها و میرود. خنکی موزائیک در تمام بدنم دور میزند. جورابم را در می آورم و میشویم. دارم خودم را از تمام درگیری ها و ناراحتی ها خلاص میکنم. درِ زیر زمین را باز میکنم. پدر را نشسته پشت میز میبینم و لپ تاپی که در چشمم مینشیند. نگاهم میرسد به کارتن. _پسر جان!این مادر و پدرت چه جوری تربیتت کردند که سلام هم بلد نیستی،جوابش رو هم نمیدی! جواب سلام را میدهم و در را پشت سرم میبندم. از پشت میز بلند میشود و می آید سمتم. _ببین به دردت میخوره یا نه؟ فشاری به بازویم میدهد و دستش را میکشد و در را باز میکند. _از صندوق قرض الحسنه مسجد گرفتم. نترس!قسطش سنگین نیست. با هم میدیم! عزت گذاشت سرم که مراهم دخیل کرد در قسط ها!تازه توانستم نفس بکشم و سر بلند کنم. پدر با این کارش خبر وحید را بی رنگ کرد برایم؛استاد الماسی گفته به شرطی کمک می دهد که بیشترین سهام را در پروژه داشته باشد. شده قصه همان که نشسته بود کنار زمین و کشاورزها را نگاه میکرد و شب پول نگاهش را درخواست میکرد و من قسم خورده ام که حل کنم بی کمک او. اگر کاری را او بلد است قطعا خدایش استاد آن کار است. شب راه میگیرم سمت کانون. سعید خبر داده بود که زمزمه تعطیلی کانون از طرف بزرگان مسجد بلند شده است. من هن سفت گفتم که قرار است هر کس در محلشان شعبه کانون را بزند و جلسه جوانان محل را تشکیل بدهیم. بعضیها پیر میشوند به جای عابد شدن حریص و نادم از کارهای خیرشان. اگر آنها ریزش دارند ما رویش کار میشویم. کودکان فوتبال بازی کن کوچه پس کوچه ها شده اند دانشجو و مدرک دار. گاهی همدیگر را میبینیم و یادی از قدیم و حرف و حدیثهای درس و کاری برای بچه های محل. البته که هیئت امنای ریش و مو سفیدمان اجازه فعالیت نمیدهند. میگویند:بچه ها با سروصدایشان فضا را به هم میزنند. عجیب است!خداهم برای فضا و مکان خانه اش آزادی ندارد. آدم ها برای خودشان شان قائلند که برای هر زیر دستی به میل خودشان قانون میگذارند نه طبق ضوابط و درست و بجا. میخواهم یک شب هم که شده رک و راست حرف بزنم. محل؛مسجد دربسته نمیخواهد،کوچک و بزرگ ندارد،پیر و جوان ندارد،خانه خداهم ساعت ندارد. در باز،روی باز. باید پناهگاه باشد. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
جلسه دوم هم تشکیل شد و یکی دو نفر اضافه شدند استاد علوی هم آمد آمدنش قوت قلب است و راهنماییهایش گره باز کن توضیح میدهد که باید پروژه های کوچک قبول کنیم تا چتر بشود برای کار و نیروها و محل درآمد قراری تنظیم کرده برایمان با دکتر حسینی چهره بچه ها از صحبت های دکتر باز میشود. این روزها به خاطر جواب ندادن به پیشنهاد استاد کمی خجالت زده ام هربار که در جلسه راهنمایی میکند سرم را پایین می اندازم تا چشم در چشم نشوم خودم میدانم که بعد از پیشنهاد دکتر هوایی شده ام و دلم میخواهد تا دو سه کلمه ای فرا درس و شرکت از حال و هوای دخترش بگوید یا حداقل زمینه را فراهم کند تا من کمی از موقعیت و افکارم بگویم که هیچکدام رخ نمیدهد جز اینکه دنبال موقعیت میگردم تا با مادر در میان بگذارم،البته ترجیح میدهم این کار را احمد انجام بدهد دوست داشتم که با ذهن آرام و در موقعیتی مناسب پیش بروم. اساسنامه اولیه شرکت را برای بقیه میگوییم؛خیلی سعی داریم با وجود کلیشه ای بودن بندهای این مستندات که معمولا نود درصدشان در همه شرکتها ثابت است،متفاوت باشد یک جوری متنهای حقوقی آن را بنویسیم که دستمان در کارهای ابتکاری بسته نشود و برای کارآمدی رو به پیشرفت شرکت مشکل قانونی پیدا نکنیم. هرچند باید چشم امداز مناسبی برای کارهای آینده داشته باشم که به سختی به دست می آید!من و دو سه نفر کاندید شدیم برای این کار. قرار شد وحید هم برود دنبال ثبت شرکتمان. این جلسه بحث اسم شرکت بیشتر وقت جلسه را گرفت باید تا جلسه آینده هرکس چند اسم پیشنهادی خودش را مطرح کند. بحث سوء پیشینه که پیش آمد وحید درجا بلند شد و مقابل علیرضا نشست و گفت:ها کن! علیرضا بی اختیار ها کرد. وحید صورتش را عقب کشید و:آه آه! علیرضا لیوان آب را پرت کرد سمت وحید. بساطی راه انداخت که جلسه را به هم زد. بعد هم دست گرفت که سوء پیشینه ها باید به اطلاع همه برسد هیچ،تحقیق محلی هم بکنیم. تمام پیشنهادهایی که قابلیت بررسی دارد را فهرست وار میگفتیم که یکی از جدیدی ها پرسید:بیشتر اینهایی که دارید میگید پر از اما و اگره. متقاعد کردن سرمایه دار و ارتباط با صنعت،کار نشدنیه!معمولا سرمایه دار به دانشگاه اعتقاد و اعتماد نداره و ترجیح میده برای رفع مشکلش،فناوری حاضر و آماده از غرب و شرق وارد کنه تا اینکه بیاد با دانشگاه و به فرض محال با دانشجو طرف بشه!بعد هزینه کنه!بعدش صبر کنه که آیا محصول پیشنهادی و یا فناوری مورد نیازش تولید بشه یا نشه!اونم با این اوضاع اقتصادی بی ثبات!بدون پول دوتا خیابون رو هم نمیشه رفت،پشتیبان کارمون باید یکی باشه تا جلو بره. اینطوری طاق به انگشت بستنه یعنی میخواهیم یک پلی بزنیم که به هیچ جا بند نیست!مقصدش مشخص نیست!نیاز مالی شرکت و بچه ها هم که جزء لاینفک کاره،پس درآمد هم باید از اول داشته باشیم!بین این همه باید و نباید و ممکن و غیر ممکن پیدا کردن راه درست و تدبیر کردن کارها واقعا زیرکی میخواد! حرفش سکوت خاصی بین جمع ایجاد کرد که باعث شد استاد شروع به صحبت کند. توضیحاتی که داد و راه هایی که کار را راحت تر جلو میبرد و سختی هایی که باید تدبیر بشود و کمی آن انرژی منفی را از بین برد. در بین اعضای جدید گروه یکی هم بود که دائم میگفت من میدونم نمیشه،با وحید تصمیم گرفتیم یک کلاه منگوله دار برایش بخریم تا شخصیت کارتون گالیورمان کامل شود. از اولی که آمده بود به شهاب گفتم،آمده است که اعتراض کند. میروم.چایی بیاورم. بوی آش مادر حالی به حالیم میکند. این روزهای پر فراز و نشیب،فقط با همین آرامش و محبت قابل تحمل است. به چارچوب در تکیه میدهم و نگاهش میکنم. پشتش به من است. ژاکت آبی رنگش چقدر قدیمی شده است. موهای سفیدش را هم دوست دارم و هم نه،دو رنگی مشکی و سفید صورتش را شیرین کرده،اما رد پیری هم حساب میشود. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
این گذر عمر همیشه برایم دلهره آور است. چقدر وحشتناک است اینکه علیرضا میگوید با مادرش نمیتوانند حرف هم را بفهمند. یا رامین که چند ماه یکبار به زور میرود شهرشان. مادرم اگر به جای مادرش بود حتما تا حالا زنده به گورم کرده بود. تنها پشتیبان خطاهای کودکی و نوجوانی من که باعث میشد متلاشی نشوم؛برمیگردد ونگاهم را با لبخند میگیرد. _کی اومدی؟جلستون تموم شد؟اول چایی میبری یا آش رو بکشم؟ دستانم را پشت سرش قفل میکنم و پیشانی اش را میبوسم. دو سه تا!دست می اندازد پشت سرم و مجبورم میکند سرم را خم کنم. تا به حال اینطور ابراز نکرده بودم. کمی خجالت میکشم،پیشانی ام را میبوسد و دستی به صورتم میکشد. _مثل اینکه اوضاع خوبه! سینی اماده شده استکان ها را روی میز میگذارد. قوری را برمیدارم. دستم میسوزد و محکم روی کتری میگذارمش. دستم را تند تند تکان میدهم. میزندم کنار و دستگیره را برمیدارد. دستم را جلوی دهانم میگیرم و فوت میکنم. این چه آلزایمری است که من دارم. از کودکی با قوری و دستگیره به تفاهم نرسیده ام که نرسیده ام. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
#رنج_مقدس #قسمت_سی_سوم شب دوباره ایمیل تشکر صحرا رسید. نتوانسته بود جواب ندهد. پرسیده بود : - ((
- لیلا ! من حس می کنم پدر و مادرت راضی هستن به ازدواج ما؛ اما انگار خودت خیلی تردید داری . استکان چایی را جلو می کشد . نگاهم را به دستان مردانه اش که دور لیوان چای گره شده ثابت می کنم تا بالا نیاید و به صورتش نرسد : - پسردایی! - راحت باش ،من همون سهیل قدیمم. من لیلای قدیم نستم . دستان یخ کرده ام را دور استکان می گیرم تا گرم شود: - قدیم یعنی کودکی ،الان بزرگ شدیم . من دختر عمه ام ،شما پسر دایی. لبخند می زند. انگشتانش محکم تر لیوان را می چسبد: - باشه هرطور راحتی ! اصلا همیشه هرطور تو بخوای ؛ مثل بازی های بچگی مون . - نه این الان درست نیست . بچه که بودیم شاید میشد بگی هر طور که می خوای . چون بنا بود بچه آروم بشه ؛ اما اگر الان که این حرف رو می زنی من خراب می شم پسر دایی . خراب تر از اینی که هستم . زندگی به آبادی نمی رسه . لیوان چایی اش را عقب می زند و انگشتانش را در هم قفل می کند ! - من آرامش تو رو می خوام . اینکه بتونم همه ی شرایط رو باب میل تو جلو ببرم تا لذت ببری . توی دلم شک می افتد که یعنی اگر همه چیز باب میل من باشد به آرامش می رسم؟ یعنی سهیل غول چراغ جادوی زندگی من می شود و کافی است آرزو کنم ،درخواستم را بگویم و او دست به سینه مقابلم خم شود و برایم فراهم کند؟ مثل بچه ی لوسی که هر چه می خواهد می باید و اگر ندادنش قهر می کند و پا به زمین می کوبد . حتی خدا هم این کار را برایم نمی کند . قبول نمی کند تمام دعاهای من را اجابت کند. گاهی حس می کنم فقط نگاهم می کند . گاهی تنها در آغوش می گیردم . گاهی... اشک میدهد تا بریزم و آرام شوم . گاهی گوش می شود تا حرف هایم را بشنود و در تمام این گاهی ها ،دعاهایم در کاسه ی دست هایم و بر لب هایم می ماند و اجابت نمی شود. بارها شده که ممنونش شده ام که دعایم ماند و جواب مثبت نگرفت . بس که اشتباه بود و خلاف نیاز اصلی ام. نه،من سهیل را این طور نمی خواهم . اگر به دنیایم وعده ی آسایش بدهد قطعا پا در گل می شوم و به قول مسعود ،مثل خر فقط می خورم و باربری می کنم و به وقت مستی می سرم. یک ((من)) درونم راه می افتد . شاید این به نظر خیلی ها خوب باشد ،اما من نمی خواهم مثل عقده ای ها همه اش خودم را اثبات کنم . می خواهم خوش بخت باشم. چه من باشم،چه نیم من . غرور زمینم می زند. - لیلا! خواهش می کنم با من به از این باش که با خلق جهانی . ظرف میوه را هل می دهم طرفش و تعارف می کنم. - باور کن پسر دایی ،من با شما بد رفتار نمی کنم . فقط راستش هنوز نمی دونم با خودم و زندگیم و آینده ام چند چندم . انگار دچار یه سردرگمی شدم. - مگه زندگی چیه که توش گم شدی؟ هرکس غیر از تو این حرف رو بزنه قبول می کنم؛ اما از تو نه ،زندگی همین خوبی هاییه که می بینی . - و بدی هاش؟ - اینو که ما خودمون می سازیم . بقیه هم به ما ربطی ندارند. خودشون نباید کاری می کردند که تلخی زندگی زمین گیرشون کنه . یه حرف غلط قشنگ : هر کس زندگی خودش رو دارد و درد و مریضی و مشکلات او به تو ربط ندارد. حیوانات هم حتی این رویه را ندارند. فکر کن که دیگران هم به سختی ها و نیازمندی ها ی زندگی من بگویند به ما ربطی ندارد ،در زندگی ات هر اتفاقی می افتد. هر سختی و گرفتاری که دچارش می شوی نوش جانت ! - لیلا! تو منو از کوچیکی می شناسی . منم تو رو خوب میشناسم .شاید دو سه بار بیشتر همدیگه رو نمی دیدیم ؛ اما همین برای شناخت کفایت می کنه. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
- من قبول ندارم که همه همون طور بزرگ می شوند که در کودکی بودند. بزرگی هرکس را با بزرگی افکار و ایده هایش می سنجند نه با شیطنت ها و صداقت های بازی های کودکی اش. - خب شما بگو من چطورم الان؟ چه تنگنای بدی . دارم دنبال سهیلی می گردم که این چند شب در ذهنم توصیفش کرده ام ؛ اما کلامی پیدا نمی کنم تا بگویم. هرچند درست تر این است که بگویم هنوز به نتیجه نرسیده ام. - این قدر برات گنگم ؟ غریبه ام ؟ نمی شناسیم ؟ سرم را بی اختیار بالا می آورم و چشم در چشمش می شوم . نمی خواهم ناراحتش کنم . نگاهم را از صورت ناراحت و چشم های نگرانش می گیرم . چایش سرد شده است . بلند می شوم و لیوان چایش را بر می دارم و در قوری خالی می کنم . دوباره برایش چایی می ریزم و مقابلش می گذارم . صندلی انگار سفت تر شده است . طوری که وقتی می نشینم ،معذب می شوم . - لیلا باهام راحت حرف بزن . پرده پوشی نکن . من حرفم رو زدم . جواب سوالم رو می خوام . راحت می شوم اما آن روز نه . سه روز بعد به درخواست دایی مجبور می شوم همراه سهیل بروم کافی شاپ . طبقه ی بالا کسی نیست . صدای موسیقی و یک کافی میکس و صورت منتظر سهیل و حرف ها و درخواست هایش. این دو سه روز با مادر خیلی صحبت کردیم . اندازه ی یک عمه ی پر محبت سهیل را دوست دارد ؛ اما برایم با احتیاط هم نقد می کند . خنده ام می گیرد از اینکه این قدر مواظب است تا در محبتش به سهیل خراشی ایجاد نشود ؛ اما یک نکته را زیرکانه جا می اندازد ؛ اندازه ی آرمان های سهیل بلند نیست ؛ هدفی است که هر جوانی دارد تا به آن برسد؛ و مادرم دوست ندارد که من ((هرجوان)) باشم یا با ((هرجوان)) پا در جاده ی زندگی بگذارم . علی هم سهیل دوست است و سهیل دور . دوستش دارد به خاطر همه ی خاطرات و دور است از سهیل به خاطر افکار . البته هر دو می گویند که سهیل می شود پروانه ی زندگی من. ته ذهنم فکری دور می زند که اگر ((من)) باقی ماند و سهیل یک وقتی رفت سراغ ((من))دیگر . آن وقت من لیلا چه می شود ؟ من و او خوشیم به من خودمان . سر هر اشتباه من ،به خشم می آید . آن وقت طرف مقابل چه می کند ؟ او هم خشمگین می شود یا می گذرد . اگر نگذشت و دعوا شد ؟ اگر گذشت و من متوقع شدم چه؟ می پرسم : - پسردایی !ته تعلق شما به من ،یا شاید من به شما چی میشه ؟ دلخور می پرسد : - مسخره ام می کنی ؟ ته همه ی ازدواج ها چی می شه ؟ دلخور می شوم : - من مسخره نمی کنم . این واقعا سوال منه . دلخور تر می شود ،اما کوتاه می آید: - چه میدونم ؟ مثل همه ی زندگی های عاشقانه ی دیگر . همه چه کار کردند ما هم همون کار را می کنیم . نا امید می شوم : - بهم می گی همه چه کار می کنن؟ دستش که روی میز است مشت می شود . کاش با علی آمده بودم انگار نگاهم را دیده است . مشت هایش را باز می کند و می گوید : - لیلا خانم . من فلسفه ی زندگی رو این طور می فهمم که مدتی فرصت داری توی دنیا زندگی کنی . توی این مدت ،جوانی از همه ی دوران هاش طلایی تره . ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭ 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 ) . @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1