eitaa logo
💫 «رو به راه»
826 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک جنایت عجیب و غریب در ۹ اسفند اتفاق افتاد، موشکی که برای نخستین بار توسط آمریکا در آزمایش شد و انسان‌های بی‌گناه را به شهادت رساند. 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۵: چه‌ قدر شما عفیف هستید! زیبایی و پارسایی، برازنده‌ی شماست.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۶: سلما سر از کجاوه بیرون آورد. _ بیهوده تهمت نزن مرد! همه می‌دانید که من خودم فرار کردم و بی‌آن‌که بخواهم از این خیابان سردرآوردم. باز هم این‌کار را می‌کنم. این بیچاره داشت کدویی می‌خرید که من از گرد راه رسیدم. میوه‌فروش بود که مرا در خمره‌ای پنهان کرد تا دستتان به من نرسد. _ به خدمت آن مردک هم می‌رسیم. با حلقه‌های تازیانه به دعبل اشاره کرد. _ بعید است داروغه و قاضی باور کنند که ایشان این گاری را دزدیده و شما را زیر حصیر و سبد پنهان کرده و با آن سرعت از ما گریخته تا ببرد و تحویلتان دهد. شرطه‌ای با طناب پیش آمد تا بازوان دعبل را ببندد. دعبل او را به چرخ گاری کوباند. سوار، تازیانه‌اش را به حرکت درآورد و سینه‌ی او را هدف گرفت. دعبل با چابکی خود را کنار کشید. نوک تازیانه، کنار بازویش، به گوش الاغ خورد. الاغ رم کرد و گاری را به سرعت با خود برد. صاحب گاری فریاد زد: «به دادم برسید! الاغم را بگیرید!» کسی توجهی نکرد‌. خودش بدوبیراه‌گویان در عقب گاری که دور می‌شد و سبدها را به زمین می‌انداخت راه افتاد. دیگر نفس دویدن نداشت. دعبل کنار کجاوه به دختر گفت: «تمنا می‌کنم نامتان را از من دریغ نکنید! بگذارید لااقل دلم به این خوش باشد که نامتان را می‌دانم. شاید کاری از دستم برآمد. _ زُلفا هستم. _ خداحافظ زلفا! شاید باز همدیگر را دیدیم. دعبل به آن‌طرف خیابان دوید تا بلکه خود را به پل برساند. فاصله زیاد بود. شرطه‌ها دوره‌اش کردند. چندتایی را به زمین زد و دوتا را مانند دو لنگه کفش به هم کوبید‌. یکی از سوارها تیری در کمان گذاشت و به سویش نشانه رفت. _ بایست و بیهوده خود را به کشتن نده! دعبل دست از تقلا کشید. بازوانش را بستند. سواره‌ای افسار اسب زلفا را گرفت و با همراهی دو سوار دیگر، به راه افتادند. زلفا پرده‌ی کجاوه را اندکی کنار زد و با نگرانی به دعبل نگاه کرد. انگار بخواهد بگوید متأسفم که به زحمت افتادید! از دعبل کاری برنمی‌آمد تا نگذارد او را به دربار بازگردانند. ناچار با لبخندی تلخ، بدرقه‌اش کرد. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
کلاس درس دموکراسی و حقوق بشر در فرانسه! 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪡 🏡 خانه‌ی هنر ┏━━━━━━━━᭄✿   ✿  https://eitaa.com/rooberaah ┗━᭄✿
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۶: سلما سر از کجاوه بیرون آورد. _ بیهوده تهمت نزن مرد! همه می‌
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۷: مسلم با نامه‌ای از جعفر برمکی از راه رسید و آن را به سینه‌ی داروغه کوبید. _ شکاری که کرده‌ای از دهانت بزرگ‌تر است. تا خفه‌ات نکرده، آزادش کن! داروغه با دیدن مُهر نامه از جا پرید و تعظیم کرد. مسلم با بیزاری رو گرداند و گفت: «راه بیفت!» دعبل را از راهرویی تنگ و تیره گذراندند و به حیاط زندان آوردند. نور روز چشمانش را زد. مسلم با اسبی اضافه، انتظارش را می‌کشید. به زحمت سوار شد. مسلم سراپایش را ورانداز کرد. _ جعفر بالای برجش به بزم نشسته بود. نتوانستم زودتر از این نامه‌ای بگیرم و بیایم. ببین چه بر سرت آورده‌اند! _ دیرتر هم می‌آمدی طوری نبود. حال و روز خوبی ندارم. زندان و زنجیر و تازیانه‌، دوای دردم است. حالم را جا آوردند. خیلی هم بد نمی‌گذشت. مسلم او را به خانه‌ای که برایش اجاره کرده بود برد. ثقیف کنار حوض و چاه آب، کمک کرد تا اربابش صورت خاک و خونی خود را بشوید. توی اتاق، دعبل ناله‌کنان پیراهنی را که به پشتش چسبیده بود در آورد. ثقیف روی تاول‌های تازیانه، مرهم قهوه‌ای رنگی کشید که ثمن با گیاهان دارویی ساخته بود. مسلم میان درگاه اتاق ایستاد و پیراهنی نو به سوی ثقیف انداخت. _ تو را چه به این ماجراجویی‌ها! شانس آورده‌ای که پیش از رسیدن نامه، تو را نشناخته‌اند وگرنه تا من برسم، پوستت را کنده و پر از کاه کرده بودند. ثقیف پارچه‌ای شمعی روی مرهم چسباند و کمک کرد تا دعبل پیراهن را بپوشد. _ قرار بود کنیزی برای خودت بخری، نه آن‌که سوگلی ابراهیم موصلی را پنهان کنی و به خانه‌ات بیاوری. دعبل به تأسف سری جنباند. _ با داشتن دوستی چون تو، به دشمن نیازی ندارم! اگر تو درباره‌ام چنین گمانی داشته باشی، از دیگرانی که ماجرا را از زبان تو بشنوند، چه انتظاری می‌توان داشت! ثقیف گفت: «هر مرد خوب وقتی دید آن دختر بی‌گناه می‌خواسته از دست میوه‌فروش، از دست سرباز فرار می‌کرده، باید نجات می‌داد. دعبل هم خیلی خوب بوده! میوه‌فروش خیلی بد بوده! ریش داشته تا زیر چشم! چشم داشته اندازه‌ی سوراخ دماغ!» دعبل خندید. _ خیلی بانمک است! نه؟ مسلم به ثقیف زُل زد. _ هیس! خودش زبان دارد به اندازه‌ی این فرش! تو نمی‌خواهد با این فصاحت و بلاغت، از این عاشق پیشه دفاع کنی! ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
(آبرنگ) 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹هم‌زمان با آغاز هفته‌ی ملی کودک، پویانمایی سینمایی «سفینه نجات» که از ۱۴ تا ۱۶ مهر‌ به صورت نیم‌بها عرضه شد، با ۲ میلیارد و ۴۶۶ میلیون تومان فروش و جذب ۲۸ هزار و ۸۶۷ مخاطب در روز جهانی کودک، در جایگاه دوم فروش روزانه‌ی فروش سینماها ایستاد. این اثر هم‌اکنون با جذب ۴۰۰‌ هزار مخاطب، فروش ۴۰ میلیاردی داشته است. 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸سرنوشت واقعی خلبان آمریکایی ‌اون روز همه فهمیدند که برنویِ مردان عشایر، از کل تکنولوژی آمریکا قوی‌تره! 🎬 هنرمند: «احمدرضا شجریان‌پور» 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۷: مسلم با نامه‌ای از جعفر برمکی از راه رسید و آن را به سینه‌ی
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۸: رو کرد به دعبل. _ چرا دیگر شرطه‌ها را کتک زدی؟ مست که نبودی، بودی؟ می‌خواستی جلوی آن مرغ عشق، خودنمایی کنی؟ دیدی که او را با احترام تمام به قصرش بازگرداندند و تو را مثل گلیمی، گرد و خاک تکاندند. دستشان درد نکند! دعبل پوزخندی زد و مقابل استادش ایستاد. باز دور یکی از چشمانش کبود بود. _ او همان همسفری است که تعریفش را می‌کردم. مسلم نمی‌دانست به کدام چشم شاگردش نگاه کند. _ کدام همسفر؟ همان سلما؟ چه‌طور ممکن است! دعبل بی‌صدا خندید و سر تکان داد. _ در طول سفر پرهیز می‌کردم ببینمش. نمی‌خواستم آتش اشتیاقم تیز شود و روی نگهبان‌هایش تیغ بکشم. خواست خدا بود که ناگهان مثل آیه‌ای روشن، نازل شود و چنین بیچاره‌ام کند! باور کن اگر آن تازیانه‌ها و مشت و لگدها را نمی‌خوردم، مانند شوریده‌ای به دنبالش می‌رفتم و ابراهیم موصلی را در آن وقت که سعی دارد به او آواز یا دف یا تنبور بیاموزد، درجا خفه ‌می‌کردم. _ هر چند دستت به او نمی‌رسد، اما علاقه به چون اویی می‌تواند به شعرهایت سوز و گداز بیش‌تری بدهد. عشق از سر می‌افتد و تنها شعر آتشینش می‌ماند. _ تا ببینم خدا چه می‌خواهد. می‌بینی که من به سراغش نرفته‌ بودم. کدویی خریده تا ثمن برایم قلیه بپزد. تازه پولش را داده بودم که دیدم بانویی بلند قامت دوید توی دکان و دنبال جایی گشت که پنهان شود. سعی می‌کرد با دستمال، چهره‌ی زیبایش را از نامحرم بپوشاند. مرا ندید. قلبم گواهی داد خودش است. چشمانش را که دیدم با ناباوری فهمیدم همان سلما است که دوباره سر راهم سبز شده. دلتنگش بودم. خدا هم که مهربان است. او را آورد همان جا که من بودم. وقتی به من گفت همسفر، الهامم شد که او همسفر همه‌ی دنیا و آخرت من است. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
🟤 علی اکبر صالحی: «به کارنامه‌ی ظریف در برجام، نمره‌ی ۲۰ می‌دهم!» ✏️ اثر «مازیار بیژنی»  🪴 هنرڪده‌ی «رو به راه» 🪴 @rooberaah ━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
خوشنویسی شعر حافظ 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄