eitaa logo
💫 «رو به راه»
826 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۹: مسلم هر دو دست را تکان داد، یعنی کافی است.   ـ خوب گوش کن!
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۰: پیشکاری ویژه آن دو را به سرعت از باغ و بستان هایی بزرگ و پر گل و گیاه و از چند صحن و سرای پر نقش و نگار و شلوغ گذراند. اعیان و اشراف خوش لباسی که با صاحب منصبان و مستوفیان گفت‌و‌گو می کردند، با دیدن پیشکار ویژه، خود را عقب می کشیدند و راه باز می کردند، بیش‌تر لباس‌ها و کلاه‌ها ایرانی بود. فراوان بودند عرب‌هایی که برای خوشایند برمکیان، لباس ایرانی پوشیده بودند. از ایوانی بلند و از سه در تو در توی سنگین و بزرگ که هر یک با ده نگهبان، محافظت می شد و از راهرویی گذشتند و از پلکانی مارپیچ بالا رفتند. به برجی مرتفع رسیدند که  بلندتر از هر برج دیگری در بغداد بود. این برج در ارتفاع  بالا با پل‌هایی به ساختمان‌های اطرافش متصل بود. در آن جا که شبیه حیاط خلوتی بود، پنجاه سرباز نگهبانی می‌دادند. اسبی که دعبل زیباتر از آن را ندیده بود، گوشه‌ای ایستاده بود. غلامی با ملایمت بر پشتش قَشو می‌کشید. مسلم آهسته گفت: «اسب محبوب جعفر است.» ـ خدایا چه اسبی! کاش می شد به جای ملاقات با جعفر، اجازه می‌دادند ساعتی همین جا بایستیم و این نازنین را تماشا کنیم! حیف از این اسب! مسلم چشم غره‌ای رفت و لب به دندان گزید. پیشکار در برج را باز کرد. داخل فضای دودکش مانند آن شدند. در آن میان، اتاقکی چوبی بود. از بالا طنابی ضخیم به آن وصل بود. هر سه توی اتاقک ایستادند. پیشکار زنگوله‌ای را از میخی برداشت و تکان داد. صدای آن در برج پیچید. کبوتری آن بالاها بال بال زد. اتاقک از جا کنده شد و آرام آرام بالا رفت. دعبل هیجان زده بود. تاکنون چنین چیزی ندیده بود. مسلم توضیح داد: «جایی بالای برج، دو گاو نر قوی با شلاق غلامی در دایره ای به حرکت در می آیند و چرخ چوبی بزرگی را حول محورش می‌چرخانند که در نتیجه طناب کشیده می‌شود و این اتاقک بالا می رود. همیشه از این بالا رفتن و دوباره پایین آمدن بدم می آید. ترسناک است.» - نترس! شبیه ماجرای چرخ چاه است و دلو. فقط این یکی، چاهی است در آسمان. - جعفر خیلی احتراممان کرده که به خلوتگاه خود راهمان می دهد. قدر اهل هنر را می داند. دعبل گفت: «می داند نخستین بار است که به دربار آمده‌ام. می خواهد مرا مرعوب مقام و موقعیتش کند. همین که ببیند خود را باخته ام و جلال و جبروتش چشمم را پر کرده، ارضا می شود. من اما چنین فرصتی به او نمی‌دهم. اگر آن طور پیش بینی کرده، احساس حقارت کردم و تسلیمش شدم و طوق بندگی‌اش را به گردن انداختم، این بار برای آن که تحقیرم کند، شاید در اسطبلش، مرا به حضور بپذیرد!» مسلم با آرنج به پهلویش زد تا در حضور پیشکار، مراقب زبانش باشد. دعبل گفت: «نگران نباش. این‌ها شبیه سگان دست آموزند. آموخته‌اند تا دستور ندارند، چیزی نشنوند و نبینند. کورند و کر. این یکی شاید حق نداشته باشد با جعفر حرف بزند. برمکیان دوست دارند آداب و رسوم دربار دوره‌ی ساسانی را از نو زنده کنند. کجای این شکوه و جلال، شبیه ساده زیستی پیامبر است، خدا داند! دیگر کسی به دین کاری ندارد.» ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
دست‌آورد ترامپ از حمله به ایران 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 فرارسیدن سالگشت زادروز حضرت زینب (درود خدا بر ایشان) مبارک. 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 محدودیت پوشش و حجاب توسط دولت صهیونیست حاکم بر سرزمین آذربایجان «کمال شرف» 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹«غذای نیمروز» تازه‌ترین فیلم بلند سینمایی مجید مجیدی در کسوت کارگردان، موفق به کسب عنوان بهترین اثر جشنواره‌ی بوسان کره‌ی جنوبی شد. 🔹مجیدی پس از دریافت جایزه‌ی خود گفت: «با افتخار می‌خواهم این جایزه را به مردم شجاع و دلیر ایران تقدیم کنم که در طول سالیان سال، شجاعانه ایستادگی کردند، زیر بار ظلم نرفتند و همچنان نیز مقاومت می‌کنند.» 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
✍ خط خودکاری 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۰: پیشکاری ویژه آن دو را به سرعت از باغ و بستان هایی بزرگ و پر
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۳۱: رو کرد به پیشکار. - درست است؟ پیشکار نامه‌هایی را که در دست داشت به سینه فشرد و جوابی نداد. اتاقک تاب می‌خورد و آرام دور خودش می‌چرخید و درون استوانه‌ی برج که به تدریج تنگ می‌شد، بالا می‌رفت. از پنجره‌های اتاقک و از روزنه‌های برج می‌دیدند که چه‌گونه از زمین فاصله می‌گیرند. مسلم خود را به دیواره‌ی اتاقک چسباند. - هر چه سن آدمی بالا می‌رود، بیش‌تر از ارتفاع می‌ترسد. دارم سرگیجه می‌گیرم. - چشمانت را ببند و خودت را جای این جعفر بی‌چاره بگذار که باید هر روز از این چاه معکوس، بالا و پایین برود! باز مسلم به پهلویش زد. دعبل به روی خود نیاورد. - راه برگشتی نیست. انگار کن نمایش سرگرم کننده‌ای است که داری از آن لذت می‌بری! برای من که لذت‌بخش است. مرا به یاد برج بابل می‌اندازد. می‌رویم تا نمرود را ببینیم! مسلم سر در گوش دعبل گذاشت. - بس کن! یادت باشد که از محل زندانی بودن موسی بن جعفر چیزی نمی‌دانی. اگر لازم بداند. خودش به تو خواهد گفت. پس از دقیقه‌ای به بالاترین نقطه‌ رسیدند. خواجه‌ای دری از برج را باز کرد. اهرم چرخ‌دنده‌ای را چرخاند. پلی چوبی و کوچک پایین آمد و یک سرش روی ورودی اتاقک گذاشته شد. پیشکار با زبانه‌ای آهنی، پل را به کف اتاقک محکم کرد. هر سه از پل گذشتند و وارد سرای بزرگ و مجلل شدند. نسیم خنکی می وزید و پرده‌ها را تکان می‌داد. دعبل به سوی نرده‌های فلزی رفت و از آن ارتفاع، نیمی از بغداد و حصار و کشتزارها و باغ‌ها و کوه‌های دور دست را تماشا کرد. - نترس! بیا پایین را نگاه کن تا ببینی چه قدر قد کشیده‌ایم. آدم‌ها اندازه‌ی مورچه شده‌اند. باید مراقب باشید زیر پا لهشان نکنی. مسلم نزدیک شد و نرده را محکم گرفت. - این موج، شبیه مأذنه است، فقط خیلی بزرگ‌تر و بالاتر. خواجه رفت تا آمدن مهمان‌ها را خبر دهد. پس از لَختی باز‌گشت با صدای نجوامانند و تیز گفت: «داخل شوید!» دعبل لبخند زنان و شادمان از منظره‌ای که از شهر دیده بود با مسلم همراه شد. از دری نقره‌ای با گل میخ‌های طلایی گذشتند و پا به ایوانی گذاشتند که انگار رو به آسمان، آغوش گشوده بود. جعفر و کنیزی زیبا کنار نرده‌ها، روی تختی نشسته بودند و شطرنج بازی می‌کردند. موهای خرمایی کنیز آن قدر بلند بود که در اطرافش بر فرش ابریشمین ریخته بود. جعفر‌ برمکی مرد زیبایی بود که لباس ایرانی از حریر زرشکی رنگ از یکی از شانه‌هایش آویخته بود. به چشمان درشتش سرمه کشیده بود. بالاتنه‌اش عریان بود. جبرئیلِ طبیب، شاخی میان دو کتفش گذاشته بود و مشغول حجامتش بود. سر‌ باریک شاخ را می‌مکید. توی پیاله‌ای، تا نیمه خون بود. جعفر در همان حال، وزیر سفیدش را که از عاج بود، بالا گرفته بود و می‌اندیشید در کدام خانه بگذارد. ابوزکار آهسته بر تنبور پنجه می‌زد و شعری را به آواز، زمزمه می‌کرد. شش زن زیبارو که در لباس و آرایش و قد و اندام همانند بودند و خنجری مرصع، تیر کمربند زرینشان بود، در اطراف ایستاده بودند. دعبل با خنده به جعفر گفت: «بعید می‌دانم بر این بلندا، چنگال مرگ به تو برسد! درود بر تو!» مسلم آستین دعبل را کشید و سلام و تنظیم کرد. جعفر جواب آن‌ها را نداد. وزیر را مانند عقابی که بر شکارش فرود می‌آید، پایین آورد و اسب سیاه را زد و  از صفحه‌ بیرون پراند. لبخندی زد و نگاه تمسخرآمیزی به کنیز انداخت. دعبل مزاح‌آمیز گفت: «از آداب بزرگی یکی آن است که جواب سلام مهمان را ندهد.» ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅