eitaa logo
[ لاجَرم ]
207 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
3 فایل
- لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم -
مشاهده در ایتا
دانلود
كفر هم علائمى دارد، لزومى ندارد كه ما در همه امور كافر باشيم. انسان همين كه يكى از بيّنات و نشانه‌هاى خدا را ببيند و بفهمد و زير بار نرود كافر است. استاد علی صفایی حائری بهار رویش ص ۳۱ @ir_tavabin
[ لاجَرم ]
كفر هم علائمى دارد، لزومى ندارد كه ما در همه امور كافر باشيم. انسان همين كه يكى از بيّنات و نشانه‌
کفر همیشه به معنای انکار خداوند نیست. کفر می‌تونه به معنای پرستش چیزی یا کسی غیر از حق‌تعالی هم باشه. فردی که تمام وجودش رو صرف شغلش می‌کنه، یا کسی که ذهنش تماماً درگیر شخص دیگه‌ایه. یه قسمت از وجود ما مادیه و طبیعیه که درگیر مسائل زمینی هم بشیم. اما تا کجا؟ تا جایی که اون رو بپرستیم؟ چیزی رو که تا عرش بالا ببری، دیگه به فرش سقوط نمی‌کنه؛ مستقیم به خاک سیاه می‌شینه.(🫶🏾)
میشه کتاب بعدیتو من انتخاب کنم خانم جهرمی؟ - مشتاقم پیشنهادتون رو بدونم. پ.ن:احقاقی کم بود به جهرمی نیز آراسته شد.
حال که از ساده‌ترین چیزها متاثر می‌شوی، بسی رنج خواهی برد دوست من. این جهان با آدم‌های بسیار حساس، سر سازگاری ندارد. -غادةالسمان-
برنشین ای عمر و منشین ای امید کآشنائی همنشین جستیم نیست.
هنوز که هنوزه نمیدونم در مقابل فردی که بارها باعث شکسته شدن قلبم شده،محترم باشم یا مثل خودش رفتار کنم (بی اهمیت از اینکه ناراحتی ای به وجود میاد)
https://eitaa.com/roohak/8283 کتاب "لیدی ال" از رومن گاری. یه عاشقانه‌ی سیاسیه. حس میکنم ممکنه خوشت بیاد. -وسوسه انگیز بنظر میاد،بعد کتاب فعلی حتما میخونمش،ممنونم✨️
نقاشی کشیدن با بچها واقعا جالبه.
آقایی که ساعت 11:53 دقیقه تو ایستگاه مرزداران داشتی گیتار می‌زدی و آهنگ سامی بیگی رو می‌خوندی؛سامی بیگی حرمت داره،نخون آقا نخون.
روایتِ شدن|روز اول از شب قبل، ذهنم مدام درگیر بود؛ درگیر اینکه «من می‌تونم؟» آدمیزاده و هزار فکر و خیال. مضطرب بودم، اما امیدوار. «گر توکل می‌کنی، در کار کن؛ کِشت کن پس تکیه بر جَبّار کن — مولانا» صبح، اتو زده و مشتاق، دل به مسیر سپردم و خودم را به دانشگاه رساندم. اضطرابم کم‌کم جایش را به کنجکاوی داده بود. زودتر از بقیه رسیده بودم و یکی دو نفر در کلاس منتظر نشسته بودند. استاد که آمد، تا بقیه برسند، کمی خوش‌وبش کردیم. فضا هنوز ساکت و سرد بود، اما من نفس راحتی کشیدم. استاد بنظر خوب می‌آمد. خیلی خوب. شروع کرد: «نه گفتن رو بلد باشید. یاد بگیرید. وظیفتون رو بدونید. وقت‌شناس باشید. ما اینجا باهمیم، برای هم. و من پر از تجربه‌ام؛ تجربه‌ای که الان برای شماست.» از کارورزی گفت؛ از اینکه باید جدی‌اش بگیریم، از اینکه این فقط یک واحد دانشگاهی نیست، بخشی از آینده‌ی ماست. گفت مشاهده کنیم، فکر کنیم و چالش‌هایمان را بشناسیم. گفت: «شما معمار شخصیت و تفکرات دانش‌آموزانتونید.» و همین جمله باعث شد بیشتر به مدرسه فکر کنم؛ به ساختاری که قرار است آن را بشناسم، به آدم‌هایی که قرار است ببینم و به بچه‌هایی که قرار است بخشی از روزهایشان را با من بگذرانند. گفت مدرسه، جامعه‌ی کوچک ما و بچه‌ها، آدم‌های این جامعه‌اند. پس باید جامعه‌شناس خوبی باشیم. استاد خیلی توضیح داد. بچه‌ها ریزریزکی حرف می‌زدند و او همچنان توضیح می‌داد. سؤالی نبود که نپرسیم. کم‌کم دل‌مان آرام گرفت. ابهام، جایش را به انتظار داد؛ انتظارِ اولین روز کارورزی. همان روزی که وارد مدرسه می‌شوی، نه به عنوان دانش‌آموز، بلکه به عنوان کسی که آمده است درک کند، گوش بدهد، مشاهده کند و خودش را ــ برای اولین بار ــ در جایگاه تعلیم تصور کند. ذوقِ آشفته‌ی امروز، اولین روز کارورزی، یادم نمی‌رود.
[ لاجَرم ]
روایتِ شدن|روز اول از شب قبل، ذهنم مدام درگیر بود؛ درگیر اینکه «من می‌تونم؟» آدمیزاده و هزار فکر
پی‌نوشت: با نوشتن گزارش امروز، برگشتم به ۴۰۱/هرکسی. اون موقع جوری زدن تو ذوقم که با خودم بستم که دیگه همچین چیزی ننویسم: «روز خود را چطور گذراندید؟» ولی خب، حالا که گزارش کارورزیه و اجباراً باید بنویسم ،چرا که نه؟ این بار می‌نویسم. اگر باز هم مسخره شدم، بیشتر می‌نویسم؛ انقدر می‌نویسم که یا من بچه‌پرو بشم، یا اونا ساکت.