eitaa logo
[ لاجَرم ]
207 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
3 فایل
- لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم -
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/roohak/8283 کتاب "لیدی ال" از رومن گاری. یه عاشقانه‌ی سیاسیه. حس میکنم ممکنه خوشت بیاد. -وسوسه انگیز بنظر میاد،بعد کتاب فعلی حتما میخونمش،ممنونم✨️
نقاشی کشیدن با بچها واقعا جالبه.
آقایی که ساعت 11:53 دقیقه تو ایستگاه مرزداران داشتی گیتار می‌زدی و آهنگ سامی بیگی رو می‌خوندی؛سامی بیگی حرمت داره،نخون آقا نخون.
روایتِ شدن|روز اول از شب قبل، ذهنم مدام درگیر بود؛ درگیر اینکه «من می‌تونم؟» آدمیزاده و هزار فکر و خیال. مضطرب بودم، اما امیدوار. «گر توکل می‌کنی، در کار کن؛ کِشت کن پس تکیه بر جَبّار کن — مولانا» صبح، اتو زده و مشتاق، دل به مسیر سپردم و خودم را به دانشگاه رساندم. اضطرابم کم‌کم جایش را به کنجکاوی داده بود. زودتر از بقیه رسیده بودم و یکی دو نفر در کلاس منتظر نشسته بودند. استاد که آمد، تا بقیه برسند، کمی خوش‌وبش کردیم. فضا هنوز ساکت و سرد بود، اما من نفس راحتی کشیدم. استاد بنظر خوب می‌آمد. خیلی خوب. شروع کرد: «نه گفتن رو بلد باشید. یاد بگیرید. وظیفتون رو بدونید. وقت‌شناس باشید. ما اینجا باهمیم، برای هم. و من پر از تجربه‌ام؛ تجربه‌ای که الان برای شماست.» از کارورزی گفت؛ از اینکه باید جدی‌اش بگیریم، از اینکه این فقط یک واحد دانشگاهی نیست، بخشی از آینده‌ی ماست. گفت مشاهده کنیم، فکر کنیم و چالش‌هایمان را بشناسیم. گفت: «شما معمار شخصیت و تفکرات دانش‌آموزانتونید.» و همین جمله باعث شد بیشتر به مدرسه فکر کنم؛ به ساختاری که قرار است آن را بشناسم، به آدم‌هایی که قرار است ببینم و به بچه‌هایی که قرار است بخشی از روزهایشان را با من بگذرانند. گفت مدرسه، جامعه‌ی کوچک ما و بچه‌ها، آدم‌های این جامعه‌اند. پس باید جامعه‌شناس خوبی باشیم. استاد خیلی توضیح داد. بچه‌ها ریزریزکی حرف می‌زدند و او همچنان توضیح می‌داد. سؤالی نبود که نپرسیم. کم‌کم دل‌مان آرام گرفت. ابهام، جایش را به انتظار داد؛ انتظارِ اولین روز کارورزی. همان روزی که وارد مدرسه می‌شوی، نه به عنوان دانش‌آموز، بلکه به عنوان کسی که آمده است درک کند، گوش بدهد، مشاهده کند و خودش را ــ برای اولین بار ــ در جایگاه تعلیم تصور کند. ذوقِ آشفته‌ی امروز، اولین روز کارورزی، یادم نمی‌رود.
[ لاجَرم ]
روایتِ شدن|روز اول از شب قبل، ذهنم مدام درگیر بود؛ درگیر اینکه «من می‌تونم؟» آدمیزاده و هزار فکر
پی‌نوشت: با نوشتن گزارش امروز، برگشتم به ۴۰۱/هرکسی. اون موقع جوری زدن تو ذوقم که با خودم بستم که دیگه همچین چیزی ننویسم: «روز خود را چطور گذراندید؟» ولی خب، حالا که گزارش کارورزیه و اجباراً باید بنویسم ،چرا که نه؟ این بار می‌نویسم. اگر باز هم مسخره شدم، بیشتر می‌نویسم؛ انقدر می‌نویسم که یا من بچه‌پرو بشم، یا اونا ساکت.
از اینکه آدم بده باشم بدم میاد. ترجیح می‌دم کلا نباشم تا بشم اونی که وجودش آزار دهندست. عدم رو می‌پذیرم تا ناقص‌الوجود بودن .
گاه‌گاهی ذهنم خودش را زنجیر می‌کند به این جمله: «حقمان نبود این‌طور ریشه‌کن شویم.» بلافاصله خودم را جمع‌وجور می‌کنم و با خودم می‌گویم: کی گفته حقت نیست؟ هنر، دوام آوردن است؛ برای بقا تقلا کردن، حتی وقتی دیگر ریشه‌ای نمانده. اگر من در عمق خاک ریشه افکنده بودم، تقلا را چه حاصل؟
جدیدا با شخصی آشنا شدم که با خودم میگم چرا انقدر دیر آخه؟ بانو فیروز رو باید از کودکی گوش داد🛐
[ لاجَرم ]
_
اگر براتون جالب بود بگید تا ترجمش هم بفرستم.
[ لاجَرم ]
_
برای تو، ای شهر دعا، دعا می‌کنم. برای تو، ای مسکن زیبا، ای گل شهرها ، ای قدس، ای شهر دعا، دعا می‌کنم. چشمان ما هر روز به سوی تو سفر می‌کند ، در میان طاق‌های معابد پرسه می‌زند ، کلیساهای باستانی را در آغوش می‌گیرد و غم را از مساجد می‌زداید. ای شب معراج ، ای راه کسانی که به بهشت ​​رفتند، چشمان ما هر روز به سوی تو سفر می‌کند. و من دعا می‌کنم. کودک در غار و مادرش، مریم، دو چهره گریان، برای کسانی که آواره شده‌اند، برای کودکان بی‌خانمان ، برای کسانی که در ورودی‌ها دفاع کردند و شهید شدند، و صلح در سرزمین صلح شهید شد، و عدالت در ورودی‌ها سقوط کرد وقتی شهر قدس سقوط کرد. عشق عقب‌نشینی کرد و جنگ در قلب‌های جهان جای گرفت. کودک در غار و مادرش، مریم، دو چهره گریان. و من دعا می‌کنم. خشم سوزان در راه است ، و من سرشار از ایمانم. خشم سوزان در راه است. من از غم‌ها عبور خواهم کرد. از هر راهی، با اسب‌های هیبت می‌آید . می‌آید، و مانند چهره خدا، می‌آید، می‌آید، می‌آید . دروازه شهر ما بسته نخواهد شد، زیرا من دعا خواهم کرد. درها را خواهم کوبید و آنها را باز خواهم کرد. و تو، ای رود اردن، صورت مرا با آب مقدس خواهی شست . و تو، ای رود اردن، رد پای وحشیان را پاک خواهی کرد. خشم سوزان با اسب‌های هیبت می‌آید. می‌آید و چهره قدرت را در هم خواهد شکست. خانه از آن ماست، و قدس از آن ماست ، و با دستان ما شکوه قدس را باز خواهیم گرداند. با دستان ما، صلح به قدس می‌آید. صلح به قدس می‌آید