📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و ششم | تمرین
رها و نیکی بعد از کلاس مشغول آماده کردن برنامهی جشن بودن.
رها گفت:
«فکر کنم اگه یه نمایش کوتاه باشه، جذابتره.»
نیکی گفت:
«منم موافقم!»
همون موقع ماهان و سام وارد کلاس شدن.
سام گفت:
«کمکی لازم ندارین؟»
نیکی سریع گفت:
«اتفاقاً چرا!»
رها با خنده بهش نگاه کرد.
«تو خیلی سریع تصمیم میگیری!»
#پارت_سی_و_شش
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و هفتم | نقشها
معلم چند برگه به بچهها داد.
«باید برای نمایش نقشها رو تقسیم کنید.»
نیکی گفت:
«رها، تو نقش اصلی رو بازی کن!»
رها سریع گفت:
«نههه! من جلوی همه نمیرم!»
سام خندید.
«پس ماهان بازی کنه.»
ماهان با تعجب نگاهش کرد.
«من چرا؟»
رها خندید.
«آره ماهان، تو که خیلی ساکتی، بازیگر خوبی میشی!»
ماهان لبخند زد.
«خیلی بامزهای.»
#پارت_سی_هفت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و هشتم | تمرین اول
بعد از مدرسه، گروه برای اولین تمرین موند.
رها متن نمایش رو دستش گرفته بود.
«خب، از اول شروع کنیم.»
سام با جدیت مصنوعی گفت:
«خانم مدیر، من بیگناهم!»
همه زدند زیر خنده.
حتی ماهان.
رها چند لحظه به خندهی ماهان نگاه کرد.
نیکی آرام گفت:
«چیه؟»
رها سریع گفت:
«هیچی! متن رو بخون.»
#پارت_سی_هشت
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و نهم | کمک
رها موقع تمرین یکی از برگههاش رو گم کرد.
«وای... کجا گذاشتمش؟»
همه شروع به گشتن کردن.
ماهان برگه رو از روی میز برداشت.
«این نیست؟»
رها با خوشحالی گفت:
«آره! خودشه.»
بعد لبخند زد.
«تو همیشه وقتی چیزی گم میکنم پیداش میکنی.»
ماهان گفت:
«شاید چون حواسم به اطرافم هست.»
رها لحظهای ساکت شد.
بعد گفت:
«پس حواست به منم هست؟»
ماهان کمی مکث کرد.
«گاهی.»
#پارت_سی_نه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهلم | جشن نزدیک است
روز جشن کمکم نزدیک میشد.
کلاس پر از وسایل تزئینی و برگههای رنگارنگ بود.
نیکی با هیجان گفت:
«فردا بالاخره اجرا داریم!»
رها نفس عمیقی کشید.
«استرس گرفتم.»
ماهان از کنار پنجره گفت:
«نگران نباش. خوب پیش میره.»
رها بهش نگاه کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
ماهان لبخند زد.
«چون بهت اعتماد دارم.»
رها چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
#پارت_چهل
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و یکم | روز جشن
حیاط مدرسه شلوغتر از همیشه بود.
رها با استرس به سالن نگاه کرد.
نیکی دستش رو گرفت.
«نگران نباش، همهچی خوب پیش میره.»
رها نفس عمیقی کشید.
«امیدوارم.»
ماهان از دور گفت:
«رها!»
رها برگشت.
ماهان لبخند زد.
«موفق باشی.»
#پارت_چهل_و_یک
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و دوم | اجرا
اسم کلاسشون اعلام شد.
رها روی صحنه رفت.
اولش کمی دستپاچه بود، اما وقتی چشمش به دوستانش افتاد، آرامتر شد.
نمایش شروع شد.
همهچیز عالی پیش رفت.
وقتی اجرا تمام شد، صدای تشویق سالن رو پر کرد.
رها لبخند زد.
از گوشهی سالن، ماهان هم براش دست زد.
#پارت_چهل_و_دو
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و سوم | بعد از اجرا
رها از روی صحنه پایین اومد.
نیکی سریع بغلش کرد.
«عالی بودی!»
سام هم گفت:
«دیدی گفتم خوب میشه؟»
ماهان نزدیک شد.
«واقعاً خوب بود.»
رها لبخند زد.
«ممنون.»
ماهان گفت:
«بهت گفته بودم بهت اعتماد دارم.»
رها چند لحظه ساکت موند.
این جمله بیشتر از تشویقهای سالن خوشحالش کرده بود.
#پارت_چهل_و_سه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهل و چهارم | یادگاری
بعد از جشن، بچهها مشغول جمع کردن وسایل بودن.
رها کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
ماهان کنارش اومد.
«خستهای؟»
رها گفت:
«یکم.»
ماهان یه برگهی کوچیک بهش داد.
رها با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
«یادگاری از جشن.»
روی برگه نوشته بود:
«بهترین اجرا برای بهترین همنیمکتی.»
رها لبخند زد.
«خیلی قشنگه.»
#پارت_چهل_و_چهار
#نیمکت_کنار_پنجره