eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
261 دنبال‌کننده
39 عکس
10 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و هشتم | تمرین اول بعد از مدرسه، گروه برای اولین تمرین موند. رها متن نمایش رو دستش گرفته بود. «خب، از اول شروع کنیم.» سام با جدیت مصنوعی گفت: «خانم مدیر، من بی‌گناهم!» همه زدند زیر خنده. حتی ماهان. رها چند لحظه به خنده‌ی ماهان نگاه کرد. نیکی آرام گفت: «چیه؟» رها سریع گفت: «هیچی! متن رو بخون.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سی و نهم | کمک رها موقع تمرین یکی از برگه‌هاش رو گم کرد. «وای... کجا گذاشتمش؟» همه شروع به گشتن کردن. ماهان برگه رو از روی میز برداشت. «این نیست؟» رها با خوشحالی گفت: «آره! خودشه.» بعد لبخند زد. «تو همیشه وقتی چیزی گم می‌کنم پیداش می‌کنی.» ماهان گفت: «شاید چون حواسم به اطرافم هست.» رها لحظه‌ای ساکت شد. بعد گفت: «پس حواست به منم هست؟» ماهان کمی مکث کرد. «گاهی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهلم | جشن نزدیک است روز جشن کم‌کم نزدیک می‌شد. کلاس پر از وسایل تزئینی و برگه‌های رنگارنگ بود. نیکی با هیجان گفت: «فردا بالاخره اجرا داریم!» رها نفس عمیقی کشید. «استرس گرفتم.» ماهان از کنار پنجره گفت: «نگران نباش. خوب پیش می‌ره.» رها بهش نگاه کرد. «از کجا مطمئنی؟» ماهان لبخند زد. «چون بهت اعتماد دارم.» رها چیزی نگفت. فقط لبخند زد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و یکم | روز جشن حیاط مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود. رها با استرس به سالن نگاه کرد. نیکی دستش رو گرفت. «نگران نباش، همه‌چی خوب پیش می‌ره.» رها نفس عمیقی کشید. «امیدوارم.» ماهان از دور گفت: «رها!» رها برگشت. ماهان لبخند زد. «موفق باشی.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و دوم | اجرا اسم کلاسشون اعلام شد. رها روی صحنه رفت. اولش کمی دستپاچه بود، اما وقتی چشمش به دوستانش افتاد، آرام‌تر شد. نمایش شروع شد. همه‌چیز عالی پیش رفت. وقتی اجرا تمام شد، صدای تشویق سالن رو پر کرد. رها لبخند زد. از گوشه‌ی سالن، ماهان هم براش دست زد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و سوم | بعد از اجرا رها از روی صحنه پایین اومد. نیکی سریع بغلش کرد. «عالی بودی!» سام هم گفت: «دیدی گفتم خوب می‌شه؟» ماهان نزدیک شد. «واقعاً خوب بود.» رها لبخند زد. «ممنون.» ماهان گفت: «بهت گفته بودم بهت اعتماد دارم.» رها چند لحظه ساکت موند. این جمله بیشتر از تشویق‌های سالن خوشحالش کرده بود.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و چهارم | یادگاری بعد از جشن، بچه‌ها مشغول جمع کردن وسایل بودن. رها کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد. ماهان کنارش اومد. «خسته‌ای؟» رها گفت: «یکم.» ماهان یه برگه‌ی کوچیک بهش داد. رها با تعجب پرسید: «این چیه؟» «یادگاری از جشن.» روی برگه نوشته بود: «بهترین اجرا برای بهترین هم‌نیمکتی.» رها لبخند زد. «خیلی قشنگه.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و پنجم | یک حس تازه روز بعد، رها دوباره روی نیمکت کنار پنجره نشست. برگه‌ی کوچکی که ماهان بهش داده بود هنوز داخل دفترش بود. نیکی پرسید: «چیه که هی نگاهش می‌کنی؟» رها سریع دفتر رو بست. «هیچی!» نیکی خندید. «رها... تو یه چیزی رو از من قایم می‌کنی.» رها چیزی نگفت. فقط به ماهان که کنار پنجره نشسته بود نگاه کرد. شاید... یک حس تازه داشت آرام‌آرام شروع می‌شد.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و ششم | امتحان دوباره صبح، معلم وارد کلاس شد و گفت: «هفته‌ی آینده یک امتحان مهم داریم.» رها آه کشید. «بازم امتحان؟!» ماهان خندید. «این بار هم می‌تونی موفق بشی.» رها گفت: «پس باید دوباره معلم خصوصی من بشی!» ماهان لبخند زد. «باشه.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت چهل و هفتم | کتابخانه بعد از مدرسه، رها و ماهان برای درس خواندن به کتابخانه رفتند. رها چند دقیقه به کتابش نگاه کرد. «ماهان؟» «هوم؟» «چرا همیشه کمکم می‌کنی؟» ماهان کمی فکر کرد. «چون دوست ندارم ببینم کسی برای چیزی که براش مهمه تلاش می‌کنه و تنها بمونه.» رها لبخند زد. «حرف قشنگی بود.» و_هفت