از تموم همین حرفها و شایعههای رایج حرف زد. از اینکه چندهزار نفر کشته شدن. ازینکه خودی داره میکشه. از دخترخالهٔ پسرعمهٔ همسایهشون و جاری همکار خواهرشوهرش نمونه و مثال آورد. هرچی گفتم قبول نکرد. صدام بالا رفت. پایین اومد. بغض کردم. و اون لحظهای که میکوبیدم به سینهام و میگفتم من جگرم ازینکه میگی فلان گروه مردم رو کشتن و نمیبینی این همه مسجد و خیریه و مغازه و... آتیش گرفته رو میسوزه، گریهام زورش از تحملم بیشتر شد و زدم زیر گریه. میگفت چرا گریه میکنی اگه میدونستم گریه میکنی نمیگفتم. اصلا نباید بحث اعتقادی و سیاسی کرد:) و من مدت زیادی از ته قلبم و با تموم وجود هقوهق گریه کردم. از این شرایط گریه کردم. ازینکه چهقدر مگه دشمنمون خوب کار کرده که آدما عقلشون رو کنار میزنن و هرچیزی رو میپذیرن، ازینکه آدما اینطوری فکر میکنن، ازینکه خیلی از کسایی که میشناسمشون و دور و برم هستن به این حال افتادن، ازینکه ما چهقدر انگار هیچ کاری نکردیم، ازینکه انقدر بینمون فاصله افتاده، ازینکه دیگه چه کاری از دستمون بر میاد و...
و دلم سوخت. دلم سوخت برای تکتک اونایی که جونشون رو کف دستشون گرفتن و رفتن و هنوز آدما اینطوری فکر میکنن. و واقعا گیج و پریشون و کلافهام کرد. و نمیدونم باید چه کار کرد؟ چی شد که هیچ حرف مشترکی بین ما و این آدما نموند؟
چرا عقلانیتی برای حرفهای ما قائل نیستن؟
و هزارتا حرف و سوال توی ذهنمه. و قلبم در سوز و گدازه.
هدایت شده از مَطْویَّات
جماعت مخالف حکومت از دهه هشتاد و شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران رسیدند به التماس کردن به ترامپ برای هجوم به ایران!
روزگار عجیبی است.
«روزنه»
جماعت مخالف حکومت از دهه هشتاد و شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران رسیدند به التماس کردن به ترامپ
بله. روزگار عجیبیست نازنین...
روزگار عجیبیست...
واقعا باورم نمیشه! یعنی اصلا نمیتونم بفهمم. نمیتونم درک و هضم کنم چی آدمهارو به این رسونده!
کاری ندارم باشه اصلا خیلیها شاید تحت تاثیر شرایط اقتصادی و غیر تحتفشار باشن. ولی اصلا چطور ممکنه؟ چی میشه که دلت میخواد به کشورت حمله کنن؟ چی میشه باور میکنی بمب و موشک چاره کار توعه؟ اگه حمله شد و موشک صاف خورد وسط خونه خودت دیگه اصلا زنده میمونی که رنگ حکومت دیگهای و وضع بهتری رو ببینی؟
اگه موضوع مقالهام صبر نبود فکر کنم نمیتونستم تمومش کنم. ولی انقدر موضوعش رو دوست داشتم و هی سعدی بهم میگفت صبر کن، دیگه بالاخره تمومش کردم.
آخرین پیامی که بهشون داده بودم؛ «چشمتون منور به ششگوشه» بود و پیام بعدی این بود که فکر نمیکردم واقعا بیام کربلا یادت کنم:)
ازینجا تا کربلا:))))
هدایت شده از 「 ایــھامـ」
•
.
بیابان در بیابان تشنه یک قطره بارانیم
ترک خورده، پر از دردیم از غصه فراوانیم
زمین دور خودش میگردد و ماهم به دور او
اسیر دور باطل، رفت و آمد های یکسانیم
شبیه یک کلاف پیچ در پیچ گره خورده
کلافه، منزوی، آشفته و سر در گریبانیم
همه چون کور مادر زاد صبح و شاممان یکسان...
همه در بند تاریکی، میان نور حیرانیم
شبیه دود بیسامان میان باد سرگردان
فرار از خویش کردیم و به هر سمتی گریزانیم
به حال خویش میخندیم، میگرییم، میمیریم
جهانِ رنج و اندوهیم، ما، مایی که انسانیم
بهار ای وعده سرسبز! بیتردید میآیی
تو میآیی زمانی که زمستانِ زمستانیم
یقینا آخر این داستان فصل بهاری هست
اگر پایان تویی، در آرزوی فصل پایانیم..!
#محدثه_نبی_حسینی
_ایهام🪴🤍