هدایت شده از رُقعه | مهدی مشکیباف مقدم
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚫️ 2 سال پیش 😭
🆔 @roqe313
«روزنه»
⚫️ 2 سال پیش 😭 🆔 @roqe313
باورم نمیشه. هنوزم وقتی این تصاویر رو میبینم دلم میخواد تهش اون جملهٔ بازم خوبه آقا هست و خدا آقا رو حفظ کنه رو بگم:))
شماهم این تصاویر رو که دیدید حس کردید این آدما از همهٔ آدمایی که جسمشون زندهست، زندهترن؟
امسال دو شکل از رنجِ نبودنِ سایه و پناه پدرانه رو قراره موقع تحویل سال تجربه کنم. هم رنج نبودن پدربزرگم که دلم رو خیلی شکست و هم رنج نبودن پدر هممون که حالا یه ایران از داشتنش محرومه. خیلی حس عجیبی دارم. خیلی.
«روزنه»
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
چه میدونم. شاید اصلا نفهمیدیم تو شب هجریم! فکر میکردیم خواب میبینیم.
ولی میشه برگشت به زندگی. همش به این فکر میکنم اگه آقا بود و کسی مثل خودش هم وجود داشت که ما اون آدمه رو از دست داده بودیم، بعد آقا چی میگفت بهمون؟ فکر میکنم بهمون میگفت اونی که واسه هممون عزیز بوده و پرکشیده، هنوز زندهست و داره نگاهتون میکنه. دلشم نمیخواد شماهارو غمگین و از پا افتاده ببینه. پس برید زندگی کنید. که ما محکومیم به زندگی کردن تا وقتی زندهایم! نمیدونم. من فکر میکنم او اگه بود اینطور میگفت...
از مرور اینکه وقتی باباجون بود سال تحویل چه کار میکرد و وقتی آقا بود سال تحویل چه کار میکرد، لبریزم.
قربونتون برم که شما هم مثل پدرتون انقدر حواستون به همه چیز هست که حتی گفتید عروس دومادها برن سر خونه زندگیهاشون:)
همیشه غم رفتنِ آدما برام تو یه مرحلهای تبدیل به بُهت و حیرت میشه. دیگه گریه نمیکنم. بغض نمیکنم. فقط با حالت حیرتزده نگاه میکنم. احساس میکنم دروغه. احساس میکنم خواب میبینم. و حالا درست توی همون مرحلهام. توی لحظاتی که نه میتونم گریه کنم نه بخندم. یه طرف به عکس قاب شدهٔ باباجون روی میز نگاه میکنم و به جای خالیش و عیدیای که از لای قرآن درنیومد تا با دستهاش توی دستم بذاره و سالم نو بشه. یه طرف به نوار مشکیِ گوشه تلوزیون نگاه میکنم و پیام و صدایی که دیگه رفت به دل تاریخ پیوست و باید تا همیشه دلتنگش باشم. نمیدونم. نمیدونم باید چه کار کرد...
چهقدر این روز و شبها ایران و ایرانی رو دوست دارم. اون آدمایی که قلبشون برای این وطن و پیروزیش میتپه رو. وقتی میرم توی خیابون و میبینم آدما با هر شکل و شمایلی و با هر شرایطی و با بچه و پیر و جوون اومدن، با لبخند نگاهشون میکنم. به بابا میگم چهقدرر من این آدمهارو دوست دارم! چهقدر خوشحالم باهاشون هموطنم. بعد به پرچمای خوش رنگ ایران که توی آسمون میرقصن نگاه میکنم و مثل همیشه بغض میکنم. بغض میکنم ازینکه این پرچم بالاست و به اهتزاز دراومده. که حقش همین به اهتزاز در اومدن و روی دست بالا رفتنه. چهقدر این روزا ایران رو دوست دارم چون طرف حق ایستاده...