ر࣫͝وناک𐙚ִִ
« در خیابان قدم میزدم که ناگهان متوجه شدم فردی دارد استراق سمع میکند، کمی تأمل کردم و یهو یادم آمد
« در شبهایی که آسمان تاریک است؛ تو روشنترین روزِ منی! میدانی چرا؟
چون یک جغد به تمام معنایی و ساعت ۳ نصف شب باباسفنجی نگاه میکنی.
شاید باباسفنجی غمهای دلت را بیرون میریزد..؟
شاید هم پاتریک با خندههایش اشکهایت را پاک میکند؛ شاید هم گری زندگی را به تو میآموزد!
شاید خسیس بازیهای آقای خرچنگ، امروزی بودن و مدرن بودنِ دخترَش قلبت را نوازش میکند.
نمیدانم، باباسفنجی چه دارد که من نمیتوانم آن را به تو بدهم؟
در هرحال، میخواهم بدانی، همانطور که بختاپوس کلارینت و خودش را دوست دارد؛
من هم تورا دوست دارم! »
[ بی محتوا ترین متنها، اثر جیمز کوروش اکبری ]
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
ای بغض فرو خورده مرا مرد نگهدار تا دست خداحافظیاش را بفشارم.. -فاضل نظری.
قصهی فرهاد دنیارا گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است.
-فاضل نظری.