باران‌ِ عشق
#قسمت_88 #عشق_اجباری نفس های داغش که به صورتم میخورد هجوم ترسش رو فریاد میزدن ... لب گزید تا بغضش ر
از کنار خونواده سهیل که گذشتیم رو به بهار پرسیدم : - اینارو شناختی ؟ بهار گیج بود ... گیج و کمی هم در هم ... نگاهم کرد و لبهاش رو با پایین چین داد و گفت : - نه شناختم ولی قیافه هاشون خیلی برام آشناست انگار قبلاً یه بار باهاشون برخورد داشتم. سری تکون دادم و با لبخند گفتم : - بریم رو اون میز بشینیم بهار. به اشاره ی دستم توجه کردو به سمت اون میز کنجی که انتخاب کرده بودم پیچید. - اصل کاری رو هم الان میبینی ،فکر کنم اونو بهتر از همشون بشناسی ! صندلی ای براش کنار کشیدم ، در حین نشستن پرسید : - اصل کاری کیه ؟ _باهیچ کدوم اینا صمیمی نمی شی! با چشم غره ای بلند شد و زیر لب غر زد : - کم داشتم تو بهم بگی چیکار کنم یا نه. شالش رو مرتب کرد ... یه دونه انگور از میوه های ظرف روی میز برداشتم و تو دهن انداختم و گفتم : - خب معلومه من باید بهت بگم چیکار کنی یا نه ، یه نگاه به دورو برت بنداز ببین چقدر آدمای جورواجور میبینی اینا همشون تا چند دقیقه ی دیگه قاطی پاتی میشن که این تالارو با همه چی میریزن تو سرشون .... سریع با تمسخر گفت : .- بله یه نمونه لاابالیش اتفاقاً عقب گرد کرده به طرف میزمون. برگشتم نگاه کردم دیدم بهروزه ... انگار داشت به میزجلوییمون میرفت ولی مارو که دید به قول بهار عقب گرد کرده به سمتون‌. در حینی که بطرفمون میومد دستهاش رو از هم باز کرد و با لبخند و لحن کشداری گفت : - پس بالاخره اومدین ... نمیدونی چقدر منتظرت بودم پسر ، یه سوژه توپ واسه خندیدن دارم که فقط لَنگ تو بودم ... نزدیکمون شد و با چشمک و اشاره چشمی گفت : - ببین چه جای دنجی رو انتخاب کرده که با زنداداش خلوت کنه . جون میدادم واسه این زنداداش گفتن های این کله پوک ... اصلاً یه جوری میگفت زنداداش که ته دلم مالش رفت و یه لبخند عمیق رو لبم جون میگرفت. با لبخند به بهار نگاه کردم که صورتش از خجالت و شرم کمی قرمز شده بود. بهروز دستش رو به طرفم دراز کرد ، دست تو دستش گذاشتم و با لبخند گفت : - چطوری بزمجه ؟ چرا انقدر دیر کردی! خنده ی کوتاهی کرد و صندلی بین منو بهار رو کنار کشید و نشست : - تو که اول جملت گفتی خودت تنهایی ؟خندید وگفت: - من غلط بکنم خودم تنهایی بیام مگه همچین اجازه ای دارم ... با پنج نفر اومدم هر کدومشونو رو یه میز گذاشتم هر ده دقیقه جامو پیش یکیشون عوض میکنم هیچکدومم نمیفهمه جریان چیه . به سمت بهار پیچید یه جوریکه انگار تازه بهار رو دیده باشه با تعجب مچ دستش رو جلوی دهنش گرفت و گفت : - عه بهار خودتی ...؟ با تمسخر و پوزخند گفتم : - نه مامانشه از تو قبر بهش مرخصی دادن اومده اینجا یه احوالپرسی با تو و مهمونا بکنه و برگرده . بهار با چشم غره ی غلیظی بهم نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به بهروز دوخت که با تعجب بهش نگاه کرد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌ @Cafee_eshgh ༺‌‌‌ ┄┅┄┅ ❥❥❥ ┅┄┅┄