بسم الله العلیم الحلیم "نگاه نو" (۴) استاد چرا درس کلام اینقدر خشک است؟ جلسه دوم کلاس ما یکی از طلبه‌های خوش‌فکر این جمله را راحت به زبان آورد. یکی یکی را از نظر می‌گذرانم که ببینم کدام دختر دردانه‌ام ساعت ۱۲، خسته، تشنه و گرسنه از خشکی درس کلام می‌گوید، وقتی داری برای اثبات یگانگی خدا براهین خشک عقلی و فلسفی را پشت سر هم ردیف می‌کنی. البته وقتی که دست و پایت را متن و نمره و گزارش می‌بندد؛ نمی‌دانم به عطش بچه‌ها پاسخ دهم یا به سوالاتشان. مانده‌ام کتاب را به پایان برسانم یا ماموریتم را؟ متحیرم تئوری‌ها را دقیق بگویم و نمونه سوال و امتحان کلاسی تا بچه‌ها ۲۰ بگیرند و نام نیکش برایم بماند که طلاب استاد فلانی نمراتشان عالی بود؟ یا نیاز و درددل‌های بچه‌ها را بشنوم و به سوالاتشان پاسخ دهم؟ گفتم جای یک بحث قبل از توحید خالی است و آن‌هم انسان شناسی، خودشناسی یا همان خودم شناسی است. پاسخ دادم خوشحالم که این گپ بزرگ را خوب فهمیدید، آفرین. جواب داد پس استاد برامون بگین لطفا. ما کتاب را خودمان می‌خوانیم. ترجمه‌ی این جمله از نگاه من یعنی این طلبه از استادش آن‌ چیزی را می‌خواهد که باید به کار زندگی‌اش بیاید. باید از اعتقادات به چیزی بپردازد که کارش را راه بیاندازد و فقط اندوخته‌ی دانشی نباشد. گویا: "از قیل و قال مدرسه‌ام حاصلی‌ نشد؛جز حرف دلخراش، پس از آن همه خروش حالی‌ به کُنج میکده، با دلبری‌ لطیف، بنشینم و ببندم از این خلق، چشم و گوش. کتاب را می‌بندم و طلاب جوان را می‌برم تا سایه‌سار عرش الهی، همان‌جا که حتی خاک بدنمان را از زیر عرش برگرفتند و سپس با نفخ حیات، انقلابی در جانمان انداختند. همان جا که ملائکه در میخانه، گل آدم را بسرشتند و به پیمانه زدند. وقتی که پاسخ می‌شنوم استاد کمی فرصت بدهید تا طعم این کلمات بر جانمان بنشیند، می‌نشینم و با بزرگی خودشان تنهایشان می‌گذارم. جلوه‌های حیات الهی، تجلیات آن هستی مطلق که الان در منشور جان، متکثر و دیده می‌شوند. هر کدام به اندازه‌ی یک آیت‌الله، با خودشان نشان از منبع حیات و هستی جاودان دارند، نگاهشان که می‌کنم قند در دلم آب می‌شود، چگونه خدای عزیز چنین هستی‌های لطیفی را به زیباترین حالت ممکن اراده و خلق کرد. فتبارک الله احسن الخالقین. در آسمان افکارم با کروبیان در حال پروازم که یاد مظلومیت و استضعاف فکری جوانان سرزمینم می‌افتم. غمی سنگین روی دلم می‌نشیند؛ استادی که اجازه‌ی سوال به طلبه یا دانشجو نمی‌دهد، اساتیدی که وقتی دانشجو یا طلبه‌ای سوال می‌کند، از آن سوال استبعاد می‌کنند که از شما بعید است، استادی که شاید به خاطر ندانستن جواب سوالات یا عدم اقناع آن‌ها اصل پرسش را زیر سوال ببرد و ابراز نگرانی کند؛ فرصت رشد و پرواز را از این بچه‌های پرشور و پرنشاط می‌گیرد. قطعا هیچ کس جز معصوم جرات گفتن "سلونی قبل ان تفقدونی" را ندارد، اما می‌توان با صداقت و شفافیت گفت: "من همه‌چیزدان نیستم" و گشتن برای پاسخ را به خود طلبه واگذار کند تا او هم لذت کشف را بچشد. این سوالات اگر تلنبار شود یا چون کوهی از شبهه روی سر طلاب ما آوار می‌شود یا تبدیل به عقده و خشم و انحراف خواهد شد. گاهی هم در ‌کلاس‌ها مطالبی گفته می‌شود که شاید فرصت کلاس، اجازه‌ی سوال و جواب حول آن مسئله را ندهد، اما الحمدلله رب العالمین از زمان تاسیس پاتوق اعتقادی سرنخ خوابگاه در ترم پیش و پاتوق هم‌رگ فرهنگی، می‌شود به این دو گعده‌ی گفتگو منتقل و سپس جواب داد. پاتوقی که برای خوابگاه از کمی قبل‌تر و برای روزانه‌هاکمی بعدتر، همین روزهای پرالتهاب مقاومت و موشک و نگرانی، روی لب طلاب لبخند می‌نشاند و به قول خودشان یک روزنه امید در دلشان باز کرده تا شنیده شوند. دنبال سنگ صبوری می‌گردند که حرف‌هایشان را بشنود، به قول خودشان بدون قضاوت دل به دلشان دهد و اجازه گفتگو درباره‌ی دغدغه‌مندی‌هایشان را آزادانه به آن‌ها بدهد. خدای بزرگ را سپاسگزارم که پیامبر عظیم‌الشانی به ما عنایت فرمود که درباره‌اش اُذُن را به کار گرفتند، اما خدای مهربان فرمود اُذُن برای شما بهتر است. فرستاده و پیام‌آور مهربان همان خدای شنوای صبور، حلیم و غفوری که به انسان عقل، اختیار و کرامت داد تا ببیند، کنجکاوی کند، کشف کند و در آخر آزادانه بیاندیشد، پرواز کند و تا بی‌نهایت وجود و جایگاه خود اوج بگیرد. @Dr_zdp53 1403/08/06