عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_وهفده چشمم به مشمای خرید ها افتاد.. رفتم سراغشون.. میوه چند
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 مهراد باصدای ناله های ضعیفی که ازاتاق صحرا میومدبیدارشدم.. به ساعت نگاه کردم.. ۳ونیم صبح بود.. فورا به سمت اتاقش رفتم و اولش پشت درایستادم وباچشم های ریز شده فال گوش وایستادم.. صدای ضعیف صحرا بود.. انگار داشت خواب میدید.. اولش خواستم بیخیالش بشم اما دل بی صاحبمم بهم اجازه نداد.. درو آروم باز کردم وبه طرفش رفتم.. صورتش خیس عرق بود.. آروم صداش زدم.. فکرمیکردم داره خواب می بینه اما با قرار گرفتن دستم روی پیشونیش فهمیدم که داره توی تب میسوزه! _صحرا؟ صحرا خانم.. بیدارشو.. صحرا جان! چی شده بود؟ اتاقش سرد بود تنش مثل کوره ی آتش.. تکونش دادم.. صحرا جان بیدارمیشی؟ تب داری خانومم! پاشو ببرمت دکتر! باصدایی شبیه ناله گفت: _گرممه! من نمیدونم چرا مثل دیوونه ها تو لباس به این تنگی خوابیده.. بادستمال خیس وکمپرس یخ تبشو پایین آوردم.. بعدازاینکه فهمیدم تبش پایین اومده اومدم از اتاقش برم بیرون که بازم دل وا مونده ام طاقت نیاورد.. ازاتاقم بالشمو برداشتم وکنارش خوابیدم.. هرکاری کردم نتونستم صورت زیباشو توی چند سانتی از صورتم نبینم... اونقدر بهش نگاه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدارشدم ساعت ۱۰ شده بود و واسه شرکت رفتن دیگه دیرشده بود.. به صحرای غرق در خواب نگاه کردم.. خیلی ضعیف و لاغرشده بود.. تصمیم گرفتم تا قبل ازاینکه بیدار بشه واسش یه کم سوپ درست کنم @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥