🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_عشق_دیرینه#سیصد_هشتاد_وشش
_انتظار داری تبریک بگم؟ یا آرزوی خوش بختی کنم؟
آبجی من مشکلی باتو ندارم فقط دوروبرت نپلکیدم که مزاحمت نباشم وواست درد سر درست نکنم..
راستش پژمان روزای آخر خودشو نشون داد ومنم واسه اینکه تورواذیت نکنه سعی کردم فراموشت کنم..
من حتی ازدواجمم شبیه آدما نبود.. خونه ی مادرم یا حتی خواهرم که ادعای خواهری میکنه مثل تموم عروس ها پاگشا نشدم..
دعوتم نکردین که از ازدواجم ابراز خوشحالی کنین.. حتی به تظاهر جلوی چشم شوهرم که پس فردا نگه صحرا بی کس وکار بود..
پژمان که حتی حاضربود بدون عقدونگاه منو ازسرشون بازکنه و مثل لکه ننگ بودم واستون.
توی مراسم ختم بابا حواسم بود که نمیذاشت بیای سمت من...
آهی پراز حسرت کشیدم و لب گزیدم.. اشک هام که با ریختنشون آبرومو بردن و رسوام کردن اما نباید میذاشتم نم تم اشکم به هق هق بلند تبدیل بشه...
با یه مکث نسبتا طولانی ادامه دادم:
اگه رفتم.. اگه ازت دور شدم و گورمو گم کردم فقط بخاطر این بود که نمیخواستم اذیت بشی اما....
مسیر نگاهمو سمت سبحان سوق دادم..
اما سبحان..
جز اولین افرادیه که تا آخر عمرم نمی بخشمش و هرگز علاقه ای به رابطه داشتن باهاشو ندارم!
توی چشمای پشیمونش زل زدم و با جدیت ادامه دادم؛
_داری ازدواج میکنی برات آرزوی خوشبختی نمیکنم چون توزندگیم درد کشیدم..
اگه تو نبودی، اگه اذیت وآزار های تو نبود.. اگه کتک های گاه وبیگاهت نبود.. شاید من الان اونقدر عقده ای زخم خورده نبودم..
@Sekans_Eshgh#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥