آفتاب آرزو می‌خواهم ای آرام جان، یک وعده مهمانت کنم پوشیده از نامحرمان، شمع شبستانت کنم بنشینم و بنشانمت، اسرار دل برخوانمت اهل وفا گردانمت، پابندِ پیمانت کنم گویم غم تنهایی‌ام، شیدایی‌ام رسوایی‌ام با دیدهٔ دریایی‌ام، گوهر به دامانت کنم از بعد عمری جستجو، منزل به منزل کوبه‌کو چون آفتاب آرزو، روشنگر جانت کنم ای روز و شب دمساز دل، عشقت پَرِ پرواز دل گر با تو گویم راز دل، ترسم پریشانت کنم یادت نخواهد شد جدا، از این دلِ دردآشنا بیگانگی بس کن بیا، تا جان به قربانت کنم