#قسمت_شانزدهم
ادامه بیا مشهد
فکر کردم دوباره حالت موج گرفتگی و... خواستم او را ببریم گوشهای از حرم، اما نگذاشت. گفت: میخواهم وضو بگیرم و وارد حرم شوم.
کنار حوض نشستیم و وضو گرفت. وارد حرم شدیم. آهسته آهسته جلو رفتیم. من و علیرضا هر دو زیر کتفهای علی را گرفتیم و نزدیک ضریح شدیم. نمیدانم چطوری، ولی دیدم جمعیت ارام ارام کنار رفت و راه ما باز شد!! مردم حواسشان به ما نبود، علی در شرایطی بود که حتی نمی توانست عصب پایش را زمین بگذارد. عصب پا کاملا از بین رفته بود.
تقریباً رسیده بودیم به نزدیک ضریح که علی یکباره از خود بیخود شد و فریاد زد: یا مهدی... ناگهان ما را کنار زد و با همان پایی که تا لحظاتی قبل هیچ عصبی نداشت، شروع به دویدن کرد!!!
ما هم داد زدیم و میخواستیم او را بگیریم. وقتی مردم متوجه شفا یافتن علی شدند، ریختند و پیراهنش را میکشیدند برای تبرک! یکباره حرم حالت عادی خود را از دست داد. صدای گریه و صلوات و...
خادمین وقتی این صحنه را مشاهده کردند، سریع او را گرفتند و با ما به اتاق خودشان که پنجرهاش رو به مسجد گوهرشاد باز میشد بردند.
مردم جمع شده بودند. خبر شفا یافتن یک جانباز خیلی سریع پخش شد. جانبازی که با صندلی چرخدار آمده و عصب پایش قطع بود، حالا با پای خودش راه میرود! شب شده بود. مردم منتظر بودند تا علی برایشان صحبت کند. بالاخره روبروی منبر صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مسجد گوهرشاد قرار گرفت و برای مردم صحبت کرد.
گویی آنجا یک نفر را میدید! علی شروع به صحبت کرد. با زبان فارسی سلیس، بدون لهجه! سخنان او اکثراً تربیتی بود. بعد از اتمام صحبتها یکباره بیهوش شد و روی زمین افتاد. یکی از حرفهایش این بود که برای ظهور امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید، برای امام دعا کنید و کودکانتان را با سورههای قرآن بزرگ کنید و... بعد از آوردن آب قند حالش بهتر شد. بلند شد، ترسیدیم میان مردم برویم چون مردم منتظر ما بودند یکی دو ساعت خادمها ما را نگه داشتند.
آن شب وقتی برگشتیم منزل، صاحب خانه متعجب و نگران شد!
گفت: شما یک جانباز داشتید که با صندلی چرخدار آمده بود و الان؟! از مشهد برگشتیم مراغه. خبر همه جا پیچید. خیلیها به دیدن علی آمدند.
#ادمین_تیام