🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت102
💫کنار تو بودن زیباست💫
چقدر دلم هوای مامان رو کرده. اگر برم بهشت زهرا و برگردم مرتضی دوباره یه بهانه پیدا میکنه توی خونه سر و صدا درست کنه
میتونم به دایی بگم و برم ولی دایی که خونه نیست جلوی مرتضی رو بگیره.
شاید بهتر باشه به خود مرتضی بگم با اینکه پرو میشه ولی به قول مهدیه دیگه شرایط من اینطور شده.
شمارهش رو گرفتم و مثل همیشه منتظر لحن خشک و جدیش شدم.چند تا بوق خورد و صداش توی گوشی پیچید. اینبار آروم بود
_بله
چه عجب نگفت چیه غزال!
_سلام
_سلام. خوبی؟
نفس سنگینی کشیدم. چقدر سختمه بهش بگم.
_غزال سرم شلوغه. کار داری بگو؟
_میخواستم برم بهشت زهرا...
_چه خبره هر روز میری! بهشت زهرا برای پنج شنبههاست.
لب هام رو از حرص بهم فشار دادم.
_خدا سایهی خاله رو بالا سرت نگهداره. مادر داری نمیتونی حال من رو درک کنی.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم. بعد میگه چرا به امیرعلی میگی، به خودم بگو. آخه تو اصلا آدمی!
صدای پیامکگوشیم بلند شد. پیام از مرتضی بود.کلافه بازش کردم
"برو ولی زود برگرد"
با تعجب پیامرو چند بار خوندم
_مرتضی حرفش رو عوض کرد!
شاید گفتم خودت مادر داری من رو درک نمیکنی دلش نرم شده! اون از رفتار صبحش که به فکر صبحانهم بود. اینم که برای اولین بار از حرفش کوتاه اومد.
نفس راحتی کشیدم.هر چی همکه شده برای من خوب شد.شایدم مهدیه باهاش حرف زده
برگ های زرد روی زمین با شتاب باد، بلند شدن و توی هوا چرخیدن. یه لحظه چه بادی گرفت!
لباسم خیلی کم نیست و اگر برم بهشت زهرا شاید سرما بخورم. بهتره نرم و برگردم خونه.
سوار اتوبوس شدم. من که نرفتم کاش به مرتضی زنگ نمیزدم.فقط پروترش کردم
سر کوچه پیاده شدم. شدت باد انقدر زیادِ که کنترل چادرم کار سختی شده. کاور لباس رو جلوم گرفتم و چادرم رو با دست دیگهم مرتب کردم. به قدمهام سرعت دادم.
برای نجات از باد وارد کوچهی باریک زری خانم شدم. حالا که ابنجام برم پول بالاتهای که دوخته رو بهش بدم. شاید نیاز داشته باشه.
پشت در خونهشون ایستادم و زنگ رو فشار دادم. خیلی زود صداش بلند شد
_کیه؟
_من زری خانم
پاکت پول رو درآوردم و صد تومن برداشتم
در رو باز کرد
_سلام. رفتم پیش فتحی دستمزدتون رو داد.
جواب سلامم رو داد و خوشحال پول رو گرفت نگاهی به کاور توی دستم اتداخت
_کار جدید داده؟
_آره. ولی اینو خودم باید بزنم. گفت کارمون کم شده اگر دوباره بده برات میارم
کمی دلخور شد
_نمیشه اینو بدی من بزنم؟
_میارم برات. فعلا خودمم کار دستم نیست میخوام خودم بزنم.
آهی کشید
_باشه خدا روزی رسونِ
خداحافظی کردم و سمت خونه رفتم. به خاطر باد با عجله در رو باز کردم و داخل رفتم.
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂