بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت‌136 💫کنار تو بودن زیباست💫 از ذوق دیدن لباس عروسی که برای
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 تماس رو وصل کردم _الو! چند لحظه‌ای سکوت کرد و بالاخره با صدای گرفته‌ای گفت _باید ببینمت _سلام.‌ الان کجایی؟ _تو‌ خیابونا دارم میچرخم.‌ تو بگو کجایی بیام پیشت نگاهی به نسیم و بهاره انداختم _یادته گفتم میخوام با دوستام یه کاری رو شروع کنم؟ _آره _کارمون شروع شده. _آدرس بده بیام.‌ _باشه‌ الان برات پیامک می‌کنم. تماس رو قطع کردم. رو به نسیم گفتم _پسر داییم میخواد بیاد اینجا _عه چه خوب. شیرینی تموم شده برم بگیرم _نه نمی‌خواد. گفتم بهت که چیکار کرده‌. ناراحته میاد و میره آدرس رو براش ارسال کردم. بهاره گفت _این همون پسردایی خوشتیپته! آروم خندیدم _آره _من جای تو بودم خودم رو قالب میکردم بهش. حیف نیست از دستش بدی نسیم هم خندید _تو برو به خواستگار سمج خودت برس جوری که انگار بی خبره نگاه کرد _کدوم خواستگار؟! _همون که دنبال هممون راه افتاده دیگه! کمی خیره نگاهمون کرد و انگار تازه یادش اومده گفت _آهان! اونو میگی! نه بابا اون سیریشه بهش گفتم نه نسیم به در‌ مزون اشاره کرد. _برادرت اومده بهاره نگاهی به میلاد انداخت و با ذوق سمتش رفت _میگن دروغگو فراموش کاره راست گفتن. اصلا یادش نبود کیو میگم. _ول کن تو هم فقط میخوای دست اینو رو کنی. چقدر نگران اومدن امیرعلی ام. اصلا چی میخواد بگه! من که کاری ازم برنمیاد. دایی عمرا کوتاه بیاد. به قول مهدیه هر دو مون رو به زور میشونه سر سفره ی عقد. کاش میتونستم بهش بگم دایی بیا اون خونه رو بزنم به نام خودت که دست از سرم برداری لباس زینب رو از تن مانکن درآوردم و توی مشمایی گذاشتم. سمت خیاط خونه رفتم. لباس رو کنار کیفم گذاشتم و روی صندلی نشستم. بعد از رفتن امیرعلی زود تر برگردم خونه که یه وقت مرتضی متوجه نبودنم نشه. کاش یکم از خوبیای رفتار امیرعلی رو داشت. _لباس رو میخوای ببری؟ سر بلند کردم و به نسیم که تو چهارچوب در ایستاده بود نگاه کردم _آره دختر همسایمون آرزوی لباس عروس داره. برای اون دوختم _پس یه نمونه برای مزون بدوز که اگر کسی اومد نمونه کار داشته باشیم _باشه میدوزم، ولی الان یکم استرس دارم _حالا هر وقت تونستی. _یاالله با شنیدن صدای امیرعلی نسیم از جلوی در کنار رفت و من از روی صندلی بلند شدم. _سلام. خوش اومدید امیرعلی با همون صدای گرفته جوابش رو داد. نسیم رو به من گفت _من بیرونم چیزی خواستی صدام کن منتظر جوابی نموند از کنار امیرعلی رد شد و بیرون رفت پارت زاپاس وی ای پی راه افتاد😍 شرایط👇 الان‌پارت ۴۴۵هستیم😋 https://eitaa.com/joinchat/475201981C8aab07ad4f 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂