☀️ داستان دختر شگفت انگیز
☀️ قسمت ۵۴
💎 شیعه فاطمه ،
💎 چون نمی توانست
💎 ماجرای خودش را توضیح دهد
💎 تصمیم گرفت تا از آنجا برود
💎 ناگهان غیب شد
💎 و حافظه پلیس ها را پاک کرد .
💎 سپس روی ماشین پلیس ،
💎 که فرامرز در آن بود ،
💎 ظاهر شد .
💎 و به صورت ذهنی ،
💎 با فرامرز ارتباط گرفت :
👑 آقا فرامرز !
👑 من نمی تونم دخترا رو نجات بدم
👑 یه مشکلی هست که نمیذاره
👑 به محل نگهداری دخترا نزدیک بشم
💎 فرامرز با تعجب گفت :
🐈 کی داره با من حرف میزنه ؟!
🐈 تو کی هستی ؟!
💎 شیعه فاطمه گفت :
👑 منم شیعه فاطمه
💎 فرامرز گفت : تو کجایی ؟!
🐈 چطور صدات هست
🐈 ولی خودت نیستی ؟!
💎 شیعه فاطمه گفت :
👑 من بالای ماشین شما هستم
👑 ولی به صورت ذهنی ،
👑 دارم با شما حرف میزنم
👑 و کسی جز شما ،
👑 نمیتونه صدای منو بشنوه
💎 فرامرز گفت :
🐈 ولی این چطور ممکنه ؟!
💎 پلیس ها ،
💎 با تعجب به فرامرز نگاه می کردند
💎 سروان نعمتی به او گفت :
🚔 آقا پسر ! با کی داری حرف میزنی ؟!
💎 فرامرز گفت :
🐈 با همون دختری که
🐈 شگفت انگیزه
🐈 و جون بچه هارو نجات داد
💎 سروان نعمتی گفت :
🚔 ها همون دختری که پرواز می کنه
🚔 با چی داری باهاش حرف میزنی ؟!
🚔 تو که نه تلفن تو دستت هست
🚔 نه بیسیمی
💎 فرامرز گفت :
🐈 اون با من ارتباط ذهنی برقرار کرده
🐈 و الان هم بالای ماشین ماست
☀️ ادامه دارد ... ☀️
📚
@dastan_o_roman
🇮🇷
@amoomolla
#داستان_بلند #دختر_شگفت_انگیز