🍂 🔻 متولد خاک پاک کفیشه نوشته : عزت الله نصاری ┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅ 🔸 قسمت چهاردهم ما بچه ها باید شیطنت می‌کردیم، او هم باید استراحت می‌کرد. بالاخره این وسط گاه و بیگاه درگیری پیش میومد. یه راه گریزی برای مواقع اضطراری پیدا کرده بودم. بشرط اینکه خیلی سریع خودم را به پله ها می‌رسوندم، از پشت بوم می‌رفتم خونه همسایه. شب و روز فرقی نداشت، هر وقت احساس میکردم کتک خوردن حتمیه، می‌رفتم خونه همسایه، بهش می‌گفتیم ننه سهیلا. دوتا هوو توی یه خونه بودن. یه دختر بزرگ داشتن به اسم سهیلا، بعدش علی، بعدش ثریا که همسن من بود بعد هم یه پسره دیگه به اسم دانش. خانواده حاجی زاده اصالتا اهل دوان یکی از روستاهای کازرون هستن، آقای حاجی زاده توی بازار کفیشه مغازه پارچه فروشی داشت. یکی از اعضاء خانواده شون حمید حاجی زاده است، پای چپش از مچ پا مادرزادی اشکال داره ولی با وجود این نقص خیلی خوب فوتبال بازی میکنه و دریبل های قشنگی میزنه. با گونیا و نقاله و پرگار هنرنمایی‌های جالبی میکنه، رسم و هندسه اش واقعا عالیه. اکثریت مردمی که از دوان به آبادان مهاجرت کردن بسیار هنرمند و اهل کار و تلاش هستن. تعداد خیلی زیادی از جوشکارها و کارگرهای فنیِ شرکت نفت، دوانی هستن. گاهی سرسفره می‌رسیدم و اونها هم ناراحت نمی‌شدن. ننه سهیلا اخلاق آقام را خوب می‌شناخت و می‌دونست چرا فرار کردم. حتی گاهی شب‌ها اونجا می‌خوابیدم. (چندین سال بعد از خاتمه جنگ، با پسرم که کلاس سوم راهنمایی بود دم مغازه بودم. یه خانمی اومد و هی جنس‌ها را قیمت می‌کرد، این چنده، اون چنده ووو فرصت نمیداد جواب بدم، حس کردم مزاحمه ولی خانم خیلی مرتب و با کلاسی بود. محترمانه ازش پرسیدم؛ خانم ببخشید قصد اذیت کردن دارید؟ : بله. ؛ چرا؟ : یادت رفته چقدر موهای مرا می‌کشیدی؟ چقدر بهم لگد میزدی؟ پتو را ازم می‌دزدیدی؟ یهویی جا خوردم و جلوی پسرم شرمنده شدم. بهش گفتم خانم فکر نمی‌کنی اشتباه گرفتی؟ : نخیر، مگه تو عزت نیستی؟ ؛ بله عزت هستم ولی شما را نمی‌شناسم و از این غلط‌ها نکردم. : جلوی پسرت ضایع شدی ها؟ نترس من ثریا هستم همبازی بچه گی‌ها. یهویی رفتم به عالم بچگی. از دیدنش خیلی خوشحال شدم) •⊰┅┅❀•❀┅┅⊰• ادامه در قسمت بعد @defae_moghadas ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂